همقدم با هاجر
وقتی برای احرام به مسجد شجره می رفتیم همه حسی غریب داشتیم...هم شاد بودیم که محرم می شویم و امید داشتیم که لبیکمان بی پاسخ نماند...هم دلتنگ از این که به خوبی از فرصت استفاده نکردیم و مهمان خوبی برای رسول خدا (ص) و فرزندانش نبودیم... اما آخرین روزمکه همه دلتنگ و اندوهگین بودیم...دل کندن از کعبه بی نهایت دشوار بود...شوقی برای خانه خود نداشتیم چرا که خانه و صاحب خانه بهتری یافته بودیم...طواف وداع را انجام دادیم و با چشمان اشکبار برای آخرین بار به تماشای کعبه نشستیم... در دل از خدا خواستم کمکم کند...هو الذی انزل السکینۀ فی قلوب موءمنین...و به راستی اگر این آرامش،با وجود گناهان فراوان و شرمندگی، نمی آمد با آن اندوه بی نهایت چه می کردیم؟...
| Design By : Night Skin |


