تبليغاتX
همقدم با هاجر




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


همقدم با هاجر

 

پیش از سفر دفتر چه کوچکی خریدم که یاداشت ها را بنویسم... یک دفتر هم همراه بردم که فرصت نشد و سفید برگشت...

 

پس از بازگشت مشغول تنظیم یاداشت ها و نوشتن سفر نامه شدم...سفرنامه  را در یک سالنامه پاکنویس کردم تا دوستانم بخوانند ... آذر ماه بود که با دیدن پوستر جشنواره تصمیم گرفتم سفرنامه ام را همراه با عکس هایی که گرفته بودم در وبلاگی به همان نام سفرنامه اندک اندک بنویسم تا هم دوستان بخوانند و هم در جشنواره شرکت کرده باشم...

 

فرصت محدود بود و تقریبا از بهمن ماه برای این که متن نسبتا طولانی سفرنامه  تا پانزدهم فروردین به پایان برسد مجبور شدم هر روز وبلاگ را به روز کنم . که البته تبعاتی به همراه داشت... از جمله آپلود کردن هر روزه عکس ها و تایپ مطلب که یکی از دوستان زحمتش را کشید ( که لازم می دانم همین جا ازش تشکر کنم ) و تنظیم مطالب هر روز وقتم را می گرفت و از طرف دیگر دوستانم فرصت نمی کردند هر روز به وبلاگ سر بزنند و مطالب را بخوانند و تعداد خواننده ها کم می شد.

 

اواخر اسفند ، وقتی فقط چند پست باقی مانده بود ناگهان برنامه جشنواره تغییر کرد و فرصت ارسال آثار شش ماه تمدید شد و در نتیجه تمام زحماتی که امثال من با برنامه ریزی قبلی برای تمام کردن مطلب ( آن هم در گیر و دار امتحانات و کارهای شب عید ) کشیده بودیم به باد رفت . برعکس ، کسانی که برنامه درستی نداشتند کلی سود کردند ! در حالی که اگر از ابتدا تاریخ را درست محاسبه می کردند من هم هفته ای یک بار به روز می کردم تا هم وبلاگ در طول زمان معین شده فعال باشد و هم دوستان فرصت خواندن و سرزدن به وبلاگ را داشته باشند.

 

البته اقدام سازمان عمره دانشجویی در این تغییر نقش عمده داشته . زمانی که پدر و مادرم به دنبال کاروانی می گشتند که در تعطیلات نوروز به عمره بروند ، با این پاسخ مواجه می شدند که : فقط کسانی که در تعطیلات نوروز ثبت نام کرده اند می توانند در این زمان اعزام شوند ! که البته بعد متوجه شدیم اعزام دختران دانشجو را به این زمان منتقل کرده اند وکاروان ها را برای آن ها خالی نگه داشته اند... حق کسانی که دوسال در انتظار مانده بودند که عید به عمره بروند ضایع شد.

 

تغییر زمان جشنواره هم به این خاطر بوده که دانشجویان جدید فرصت شرکت در آن را داشته باشند...نتیجه نهایی این که وبلاگ من و امثال من به حالت نیمه تعطیل در می آید...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:41 توسط نیره سلیمی| |

 

 

 

ای هم شمیم قاصدک و یاس ، ای بهار

مرد شبیه آینه ، با نور هم تبار

 

آئینه هایمان همه در خاک مانده اند

بر گور های کهنه ما مردگان ببار

 

هر چار فصل سال ورق می خورد و ما

چشم انتظار آمدن اول بهار

 

عیدی سبز آمدنت را روانه کن

همراه با سرود پرستو و جویبار

 

پر کن سکوت شب زده مان را از آفتاب

در چشم هایمان گل خورشید را بکار

 

در کوچه های غمزده تردید می وزد

در آسمان یخ زده بغضی غریبه وار

 

بغضم شکست مثل ترک های آسمان

چک چک چکید از غزلم اشک انتظار

 

مهر 83

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:39 توسط نیره سلیمی| |


Design By : Night Skin