تبليغاتX
همقدم با هاجر




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


همقدم با هاجر

 

 

 

1.      سبکبار باشيد. لباس اضافي همراه نبريد. هواي عربستان آنقدر گرم هست که لباس هايتان زود خشک شوند.

 

2.   از برداشتن پسته و کاکائو صرف نظر کنيد چون کاکائوها آب مي شوند و پشيماني به بار مي آورند! پسته ها را هم احتمالا مجبور خواهيد بود برگردانيد! روز برگشت  با کمبود جا مواجه خواهيد شد و خوراکي هاي اضافي وبال گردنتان مي شوند! ضمن اين که گرماي هوا باعث مي شود ميل به خوردن اين طور چيز ها پيدا نکنيد...وقتش را هم نخواهيد داشت! خاکشير هم نبريد چون شستنش دردسر ساز است! آن جا به مقدار کافي دوغ و ماست خواهيد خورد! فقط کمي آبنبات برداريد تا اگر بچه هاي کوچک را ديديد به آن ها بدهيد يا اگر دچار افت فشارخون شديد بخوريد. مقداري آلوي خشک هم برداريد که واقعا به دردتان مي خورد!

 

 

3.      از کولر هاي گازي دوري کنيد! در مدينه همه با خيال راحت زير کولر دراز مي کشند و در مکه مريض مي شوند.

 

4.   تا جايي که امکان دارد وقت کمي را به خريد اختصاص دهيد و خريد تان را در مدينه تمام کنيد تا در مکه فرصت بيشتري داشته باشيد.

 

 

5.      برنامه تان را طوري تنظيم کنيد که از زيارت هاي دوره اي که کاروان ترتيب مي دهد جا نمانيد.

 

6.      ما را از دعا محروم نکنيد. خوش به سعادت آن هايي که شب ميلاد پيامبر(ص) مدينه اند. التماس دعا.

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:27 توسط نیره سلیمی| |

 

سر کوچه آرام چند صلوات فرستاديم. مردم هنوز خواب بودند. جلوتر، دم در خانه، تخم­مرغ و گوسفند و زغال نگرفته با اسفند کم رمق. طفلک نسرين تمام شيشه الکل را خالي کرده بود ولي... دلش سوخت. هم فرودگاه نيامد و هم اسفند ، اسفند نشد.

 

رسيديم خانه. تازه آن وقت بود که فهميدم چقدر دلم برايش تنگ شده بود. تا ظهر مهمان­ها آمدند. فاميل نزديک، چند تا از همسايه­ها و چند دوست خانوادگي. حدود صد نفر. تا عصر خانه از جمعيت پر و خالی مي­شد. بسيار خسته بودم و فقط يک استراحت چند دقيقه­ای. کمتر از نيم ساعت که آن وقت هم چند نفری از اقوام آمده بودند و شرمنده شدم. دو شب پشت سر هم بی خوابی کار خودش را کرده بود. مهمان­ها متوجه خستگی چهره­ام شده بودند. حدود سی نفر از اقوام برای شام ماندند. مامان و نسرين هم خيلی خسته شده بودند. هر چند غذا از بيرون آورديم ولي تدارکات خيلی کار برده بود.

 

***

 

رفت و آمد مهمان­ها تا مدت­ها ادامه داشت. آن هم زماني که به شدت کمبود وقت داشتم. امتحان قرائت عربی و تحقيق هايم مانده بود.خيلی بهم فشار آمد.

بعد از آن بود که رفتم برای پس دادن بازديدها و دادن سوغاتی­ها. خانة تک­تک­شان رفتم.

 حالا که فکرش را مي­کنم می بينم از اين ديد و بازديدها مي­توانستم خيلی لذت ببرم. ولی کارهای عقب افتاده  اجازه نمي­داد. از طرفی هم نمي­توانستم بازديد نروم. عزيزانی بودند که بيشتر از حد توقعم محبت کرده بودند. دوستانی که تماس گرفته بودند. اقوام دوری که به ديدنم آمده بودند. يک خانم پابه­ماه آمد ديدنم و فردای همان روز زايمان کرد. البته به ديدن نوزاد رفتم. يکي از همسايه­ها هم با وجود اين که تازه جراحی کرده بود آمد. واقعا شرمنده شدم.

زمان که گذشت، کم­کم آشنايانی که بيرون مرا مي­ديدند عذرخواهی مي­کردند که:« ما دير فهميديم» و...

 

***

 

روزهای نخست بازگشت حس می ­کردم بخشی از وجودم آنجا جامانده. شايد هم همه­اش. انگار از يک رؤياي شيرين به کابوس واقعيت پرتاب شده بودم.

گذشت زمان اين حس را کمرنگ کرده اما خیلی آرزو دارم يک بار ديگر به سرزمين وحی سفر کنم و به اميد خدا اين بار براي تمتع...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 7:52 توسط نیره سلیمی| |

 

پنج شنبه 28 تير 86

 

دو تا خانم ميانسال و مسن روبرويمان بودند و سر صحبت باز شد. کرد بودند و خوش­سخن. زن ميانسال عروس بود و زن مسن مادر شوهر. از هر دری صحبت کرديم. عروس سومين سفرش بود. هيچ خريدی نکرده. گفت: «پولش را می دم بچه­ها هر چی خودشون خواستند بگيرند.»

و من باز حسرت !

چشم برگرداندم بين بچه­ها. يکی گفت: «حجاب­ها شل شده.» راست مي­گفت. بعضی­ها هم آرايش غليظ کرده بودند! (چه حاج خانم هایی واقعا!)

 

يک ساعت گذشت و زمان پرواز رسيد. با اس­ام­اس به خانواده اطلاع دادم که زودتر نيايند. حس عجيبي داشتم. من و طاهره کنار هم بوديم .از پنجره هواپيما جز سياهی چيزی ديده نمی­شد. مهماندارها همان­ها بودند. چرت کوتاهمان خيلی زود پاره شد. صداي روحاني کاروان از پشت بلندگو ما را به خود آورد که: وقت نماز است. وضو و نماز باز هم نصف ليوان آب و سجده بر دستمال کاغذی. انگار هنوز در عربستان بوديم و جالب­تر اينکه نشسته روی صندلی و کاملا پشت به قبله. هواپيما که نمازخانه نداشت! اين بيت سعدی در ذهنم بود:

 

پارسايان روي در مخلوق

پشت بر قبله مي­کنند نماز

 

بعد از نماز پلک­ها روی هم نيامد. شش و نيم در فرودگاه مهرآباد و تحويل گرفتن ساک­ها که خودش خيلی زمان برد. آنهايي که يک ساک داشتند زود رفتند. اما بقيه(!) ايستادند و ايستادند تا دومی هم آمد.

 

بعد نگاه کردن توي آينه، مرتب کردن روسری و سرانجام خداحافظی و حلاليت گرفتن از بچه­ها.

 

چرخ را با شوق تمام هل مي­دادم. چند قدم ديگر... چند قدم ديگر... يک لحظه دسته از دستم رها شد و محکم خورد به پای پيرزن بيچاره­ای که يواش يواش داشت می­رفت. از خجالت مردم. همان مادر شوهره بود! (هنوز هم هر وقت يادم می­افتد عذاب وجدان می گيرم.) توی فرودگاه که نشسته بوديم بنده خدا همه­اش داشت پاهايش را می­ماليد. بعد از کلی عذرخواهی دوباره ادامه دادم. انبوه جمعيت پشت توری ايستاده بودند. تا رسيدم يکی ديگر از درها باز شد و رفتم.

 

هجوم گل­ها و بوسه­ها و آغوش­ها و اشک­ها. همه آنهايي که به بدرقه آمده بودند حالا هم بودند. عموها و عمه­ها و دايی­ها و خاله و همسران و بچه­هايشان. به اضافه عمو حسين و زن عمو و مادربزرگ که موقع بدرقه، مدينه بودند و چند نفر ديگر.

 

اما نسرين نبود. مانده بود به خاطر اسفند. دو نفر از آنهايي که مشرف نشده بودند کفش هايم را به پا کردند. غافل از اين که کفش­ها در وادی مقدس، جايي نداشتند... بگذريم.

ساک­ها و گل­ها رفتند و من ماندم سبکبار. واقعا سبک شده بودم. در طول مسير برای اقوام از سفر حرف مي­زدم....

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 7:50 توسط نیره سلیمی| |

 

چهارشنبه 27 تير 86

 

  براي نمازظهر مسجد رفتم. عجيب بود که يک مرد عرب کيفم را گشت. بی سابقه بود. فکر نمی کردم کيف­ها را موقع ورود بگردند. چند باری که از باب­النساء وارد شده بودم خانم­ها کيفم را گشته بودند ولي در بيشتر مواقع جمعيت بيشتر از آن بود که... و رها مي­کردند. (بعضی از زائران به مدينه نمي­روند.)

 

بعد از نماز، طواف آخر برای فاطمه بنت اسد. سخت­ترين طواف. آفتاب داغ و سنگ­هاي سفيد. خيس عرق شدم.

 

 

حیاط مسجد الحرام زیر آفتاب داغ

 

 

بايد برمي­گشتم هتل. دوست داشتم چند تا کعبه بلوری بگيرم. پيدا نکرده بودم. به يکي از مراکز خريد روبه­روي مسجد رفتم. خيلی شيک و فوق­العاده گران. فروشگاه «بن داوود» هم مختصر دوری زدم. نيم ساعت هم نشد. همه چيز وارداتی اما مرغوب. روي بعضي از لوازم­التحريرها و... عکس Barby بود با چادر عربي. اي كاش ما هم باربي را بومي كرده بوديم... 

سريع رفتم هتل. وسايل را با عجله جمع کردم و ساک دستي را بستم. کليد اتاق را تحويل داديم. ساک­ها را در اتاق 622 امانت گذاشتيم.

 

بعد از نهار برگشتيم. طواف وداع و نمازش را تنهایی به جا آوردم . باز از بچه­ها و حاج آقا عقب مانده بودم. بعدا فهميدم نيت «ما في الذمه» کرده­اند. مي­خواستم به طرف حجر بروم و براي آخرين بار پرده را لمس کنم. ازدحام جمعيت اجازه نداد. روي کوه صفا دو بار سوره نباء را خواندم. در آن چند روز هر سوره­ای که مي­گفتند فضيلت دارد را مي­خوانديم: يوسف، بقره، مريم و.... بعد از نماز.

 

وقت بازگشت رسيده بود. مثل هميشه خيلي زود دير شده بود و دريغ و حسرت هميشگي سراغم آمده.

شايد به قول طاهره به خاطر اينکه خيلي باشتاب بيرون آمديم. اما امشب اين حسرت مثل شب­های قبل نبود. آرامشي بود که مي­دانستم خدا فرستاده و ديگر گريه نکردم.

 

در هتل بعد از شام سراغ ساک­ها رفتم. آماده شديم. جلوی در همه اتاق­ها ساک­های کاروان بعدی را گذاشته بودند. با عزت و احترام. به همين سرعت اتاق­ها آماده شده بود. ياد ساک­های خودمان افتادم که مثل دل و جگر زليخا تا دو روز توی راهرو افتاده بود و کسي سراغشان نمي­رفت. لابد زود رسيده بوديم و مثل هميشه برای «حفظ حرمت­ها» کسی ساک­هايمان را نياورده بود. بگذريم.

 

وسايل من شامل يک ساک دستی بزرگ يک پلاستيک خيلی بزرگ و سنگين (چون يک بطري آب زمزم و چند تا ميوه به عنوان تبرک به اضافه بقيه خرت­و پرت­ها تويش بود) و يک کيف دوشي مي­شد. زهرا وقتي با آن حال و روزمن را دید گفت: «اصلا دوست ندارم جای تو باشم.» خوش به حالش که آن قدر سبکبار بود. خوش به حالش که مجبور نبود جواب پس بدهد. بعضی از بچه­ها مي­گفتند ما از خيلي­ها خداحافظي نکرديم تا نيايند و کادو نياورند!

 

در لابی هتل منتظر نشستيم. باز هم زمان را دروغ گفته بودند تا زودتر جمع شويم و کسی جا نماند. نمی­دانم دروغ­ها باعث تأخير مي­شود يا تأخيرها باعث دروغ و ما حسرت داشتيم که ای کاش ديرتر برگشته بوديم. چند دقيقه، شايد هم يک ساعت. فرقی نمی­کرد. به هر حال بدون ما که برنمي­گشتند!

 

 

مرضیه ، طاهره و سحر در لابی هتل 

 

 

دکتر پازوکی را ديدم. به عنوان روحانی کاروان آمده بود. با زهرا سلام عليک گرم و با من سرد.  لابد من را به یاد نمی آورد.

از زهرا پرسيد: «خريد نکردي؟» و زهرا گفت که از همه کمتر خريد کرده و بيشتر عبادت. خيلي قرآن مي­خواند. [البته در تهران مجبور به خريد شده بود!]

 

وقت حرکت رسيد. آقای خوش صدايی آمد و دعای وداع خواند و ما در اين فکر که آيا دوباره روزی به اين سرزمين مقدس پا مي­گذاريم يا نه؟ و خدا را شاکر که همين يک بار هم.... اشک­ها و بغض­ها از شادي و اندوه و دود اسفند و وداع.

 

مراسم وداع مکه

 

 

سوار اتوبوس شديم.  تا جده حرف بود و راه را کوتاه مي­کرديم. ما کنار معينه بوديم و حاج آقای خوش­طبع در اتوبوس کناری  و گهگاه که از کنار هم رد مي­شديم دست تکان مي­داد و ما می­خنديديم. شايد می­خواستيم پشت خنده­ها اندوهمان را پنهان کنيم.

 

باز فردوگاه جده. اين بار در شب. پرواز قرار بود دو و نيم باشد اما نشستيم و نشستيم و خبری نشد. مدير و معاون کاروان هم طبق معمول غيب شده بودند. هر چند قادری قبل از غيبت گفته بود پرواز تأخيرندارد اما....

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 7:48 توسط نیره سلیمی| |

 

نزديک نيمه شب با طاهره رفتيم حرم و تا اذان صبح مانديم. دو طواف ديگر برای عبدالله و آمنه، و يکی ماند. طاقت نداشتم. دراز کشيدم. کم نيستند زائرانی که در اين دو مسجد مي­خوابند و کسي هم مانع نيست اما خواب کجا بود در آن نور و اضطراب و دلتنگی باز گشت؟ هم دلت تنگ است و هم نيست. هم دوست داري برگری هم نه. و من بيشتر دوست داشتم بمانم. شانه­هايم زير بار هق­هق می­لرزيد. زن­ها نگاه می­کردند. طاهره می­گفت: «من را هم دعا کن.» آن هم کسی که در اين دو هفته فهميده بودم خيلی از من به خدا نزديک­تر است.

 

 وارد بخش زنانه در شبستان مسجد شديم که با قفسه­های قرآن جدا شده. طاهره کمی استراحت کرد. پيرزنی از من پرسيد:

 

-         امّک؟

 

صورت طاهره پيدا نبود. گفتم:

 

-         صديقي!

 

طاهره که بلند شد گفتم بد نيست باب صحبت را باز کنيم. طاهره قبل از اين بارها و بارها با زنان عرب صحبت کرده بود. از مليت­های متفاوت. يک بار با يک زن مصری که پرسيده بود فرق شيعه و سني چيست؟ و طاهره پاسخ داده بود و البته قانع­کننده. به هر حال فارغ­التحصيل  دانشگاه امام صادق(ع) است و مطلع. آن زن نمي­دانسته که علی(ع) در کعبه متولد شده و طاهره گفته حرف شيعه اين است که تا وقتی علی(ع) هست هيچ­کس برتر و لايق­تر از او براي جانشينی پيامبر(ص) نيست.

يادم افتاد که چه عمدهايی هست براي نگفتن خيلي چيزها و...

 

 يک بار هم با دو دختر سعودی صحبت کرده که هر دو زير بيست سال بوده­اند. اي كاش من آن روز بودم چون خيلي دوست داشتم راجع به چند همسري در عربستان اطلاعاتي به دست بياورم.

 

بعد از کمي گپ زدن با پيرزن فهميديم که اهل حلب سوريه است. هشت فرزند دارد و اولين بار است که آمده و با کاروان. بارها کاروان­هايی که از کشورهای مختلف آمده بودند را ديده بودم و همگي با نشانه مخصوص. کلاه يا سربند يا گلدوزی روی لباس­ها يا... و همه با جمله للحج و العمره که اين عبارت «حج عمره» خودش يک غلط مصطلح است. حج در اصل همان تمتع و عمره هم عمره مفرده است.

 

پيرزن برايمان دعا کرد. بنده خدا پيرتر از آن بود که بشود راجع به مسائل سياسي يا اجتماعی يا اعتقادی يا چيزهای ديگر با او صحبت کرد. جای مادربزرگ من و طاهره بود. آن شب خيلي خدا را شکر کردم به خاطر توفيق سفر. يک بار هم يک پيرزن ترک را ديدم که روی صندلی چرخدار نشسته بود و دست هايش را حائل کرده بود روی سينه، نماز می خواند. می­لرزيد. حتي عينک ته استکانی­اش. منقلب شدم و پريشان.

 

دوباره دراز کشيدم. در جستجوی آرامش. طاهره نماز مي­خواند. اذان نيمه شب را داده بودند. يکی­يکی پاشدند براي نماز شب و من خوابيدم. ديگر توان نداشتم. ماندم تا اذان صبح. گوشه­ای وضو و نماز جماعت. برگشتيم.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 7:44 توسط نیره سلیمی| |

 

سه شنبه 26 تير 86

 

صبح برای اولين بار رفتم نماز صبح. خيلی دوست داشتم يک بار هم که شده در حياط اصلي خانه خدا نماز بخوانم. اما ياسمن می­گفت موقع نماز زن­ها را بيرون مي­کنند. جايی که در مسجد برای نماز بانوان در نظر گرفته شده خيلی کوچک است و با بلوک­های سيمانی محصور شده و هميشه شلوغ است. از قبل می­آيند و جا مي­گيرند. نمازهای طواف و نمازهای حجر اسماعيل تنها نمازهايی بودند که در حياط مسجد خواندم.

 

بعد از نماز زيارت دوره بود و قرارگاه کاروان ما مثل هميشه زير باب العمره، اما من نرفتم. باز هم خستگي، خواب در هتل و کمي قرآن و ده دقيقه شرکت در جلسه کاروان که موضوعش موسيقی بود.

 

بچه ها به ديدن «شعب ابو طالب» رفته بودند. امروزه مشرف به مسجدالحرام است. بس که مسجد بزرگ شده حريم مکه قديم را بلعيده! زادگاه پيامبر (= خانه عبدالله و آمنه ) نزديکش است. کتابخانه شده. خانه خديجه(س) هم برج! فيلمشان را در موبايل طاهره ديدم.

 

برای نماز ظهر با ياسمن رفتيم حرم و بعد هم بازار ابوسفيان. بازار را پيدا نمي­کرديم. مي­گفتند پشت صفا و مروه است. از يک مرد چاق و درشت هيکل عرب که همراه دو زن می­گذشت پرسيديم. نگاهی بهمان کرد و وقتی فهميد غريبه­ايم پرسید:                                                         

                                                       «can you speak English?»

           

 ماتمان برده بود. انگار همه واژه­هايی که بلد بوديم از نوک زبانمان فرار کردند. سکوت چند ثانيه­ای­مان را دليل عدم توانايی گرفت و ما را به طرف شرطه راهنمايی کرد. بعد از چند دقيقه پياده­روی زير آفتاب داغ و انعکاس سنگ­های سفيد زير پا و اذيت شدن چشم با وجود عينک آفتابی، بازار را پيدا کرديم. شبيه مغازه­های خرده­فروشی قم و مشهد است و بافت سنتی دارد و البته با آدم­های سنتی­تر! يک «ماشاءالله» هم از يک پير مرد شنيديم. عجب اسم با مسمايی داشت اين بازار! گمان مي­کنم پيرمرد از نسل خود ابوسفيان بود!

 

چیز هایی که می خواستم گير نيامد. يعنی وقتي برای گشتن نداشتم .

اما ياسمين کيفش کوک بود. چون از اول سفر جوينده سفارش های پدر و خواهرش بود و عاقبت یابنده شد!

 

برگشتيم و در بازگشت «چراگاه جرثقيل» * را ديديم. همان­هايی که روز اول ديده بودم. داشتند صفا و مروه را گسترش مي­دادند... يک هتل هم روبروی بازار آتش گرفته بود.

 

آخرين جلسه كاروان در مكه

 

 

نهار ساعت سه در اتاق و بعدازظهر آخرين جلسه کاروان. آخرهايش رفتم. به خيلی ها هديه دادند. زهرا و طاهره هم. جايی که نشسته بودم ليست مدير کاروان را ديدم. ظاهرا اولش قرار بود آنهايی که در توزيع غذا کمک کرده بودند هم هديه بدهند. دلم را صابون زدم. اما به جايش دادند به آنهايی که ختم قرآن کرده بودند! هم ثواب و هم سجاده! بعضی يکبار و بعضی دوبار ختم کرده بودند و من چقدر ضرر!

 

برای نماز مغرب با زهرا رفتيم حرم. زهرا از بابت سجاده خيلی خوشحال بود. حقش هم بود. طفلکی خيلی زحمت کشيد، به عنوان سر گروه. چيزی هم براي خودش نخريده بود.

 

زهرا برگشت و من برای ابوطالب طواف کردم. طاهره را ديدم و با هم برگشتیم. اذان عشاء را دادند و نشستيم در اتوبوس، منتظر. اتوبوس تا آخر اذان حرکت نمی­کرد.

 

      رفتيم براي بستن ساک­ها. کمترين فايده حمل و نقل ساک­ها از مدينه اين بود که کمی جا باز شده بود! به زور خرت­وپرت­ها را چپاندم و طناب­پيچی و تحويل. دو تا ساک بزرگ، يکی برای خانواده و يکی برای سوغات. زهرا و ياسمن هنوز حرم بودند و ساک­هايشان مانده بود. از آقای قادری پرسيدم. بدجنس گفت: «خوب دوستانتان مي­روند و ساک­هايشان مي­ماند. اشکال ندارد؟!» آرامشم را حفظ کردم و گفتم: «از خودشان سؤال کنيد.» ( ماجرای فروشگاه با وارث را در نظر داشت و فکر می کرد عصبانی می شوم !)

 

مرضيه نظرلو را ديدم. از بچه­هاي علامه. زهرا مي­گفت پارسال عمره دانشجويي بوده. در مسابقه­ای شرکت کرده و برنده شده و امسال باز آمده. خوش به سعادتش.

 

 

 

* پی نوشت: بيا تا نترسم من از شهرهايي که خاک سياهشان چراگاه چرثقيل است. سهراب سپهری

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 7:39 توسط نیره سلیمی| |

 

 

زيباترين عبادت طواف کعبه است. کعبه يک مادر مهربان است و همه به گردش چرخان. هيچ­وقتی مسجد از طواف­کنندگان خالی نيست. در طواف آزادی که هر ذکريی بگويی . يا حتی سکوت، يا تفکر. اما در هر دور، آوای بلند «الله اکبر» طواف­کنندگان بعد از گذر از حجر تو را به خود مي­آورد. «الله اکبر» مي­گويي و بوسه­اي از دور.

  

بعد از عمره اول، اولين طوافی که کردم به نيت همه سفارش­کنندگان بود. دوستی زمان خداحافظی به شوخی گفته بود: يک دور هم برای من بزن! و همين مقدار هم مقيد و مسئولم کرده بود. اما ثواب همان يک دور طواف به همه سفارش­کنندگان مي­رسد بدون اينکه از آن کم شود. بخشش خدا اين گونه است. متفاوت با بخشش­های انسانی.

 

در نيابت از عمره هم می­توان برای يک نفر نايب بود يا هزار نفر. فرقی نيست. به تک­تک نام­بردگان ثواب يک عمره مي­رسد. بي­کم و کاست. بعضی بخيل بودند و فقط گفتند: «پدر و مادر» (بيشتر بچه­ها زودتر از پدر مادرشان مشرف شده بودند. نمونه بارز نظام فرزند سالاري!) بعضی هم مثل طاهره همه را شريک کردند حتی آنهايی که :«غيبتشان را کرده­ام يا غيبتم را کرده­اند.»

 

 شايد از همه بخيل­تر خودم بودم که برای خودم نيت کردم. ماه قمری نو شده بود و می توانستيم دوباره براي خودمان عمره انجام دهيم. از طرف ديگر پدرم قبلا يک بار محرم شده و برای همه­مان يک عمره انجام داده بود و من لزومی نمی ديدم تکرار کنم.

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 7:37 توسط نیره سلیمی| |

 

 

در مکه صخره زیاد است. کوه­ها کعبه را احاطه کرده­اند. هر چند گمان نمی­کنم کوهی باقی مانده باشد! همه­شان را یکی­یکی منفجر و بعدش هتل می­کنند! تصور عجیبی است که روبه­روی پنجره هتل یک دیوار صخره­ای باشد!

 

هتل ها در ميان صخره

 

 

 

نمای بیرون مسجد النبی روشن است و نمای بیرونی مسجد الحرام تیره. سنگ های خاکستری، انگار همه چیز به هم مرتبط اند. آن جا سفید و کرم به گنبد سبز می رسد و اینجا خاکستری به پرده سیاه کعبه.

 

 

نماي بيروني مسجد الحرام

 

 

یکی از چیزهایی که این اواخر زائران را ازش محروم کرده­اند لمس کعبه است. بعد از بازگشت وقتی به عکس­های کعبه دقت کردم (در تلویزیون و...) دیدم پرده بالاست و دست­های بی­پرده بر سنگ­ها... و چه لذتی! اما حالا... دور تا دور کعبه را یک قرنیز از مرمر سفید کشیده­اند و پرده را با قلاب و طناب رویش محکم کرده اند. هیچ دسترسی به کعبه نیست. غیر از دو نقطه، رکن یمانی، یک بیضی کوچک و حجر الاسود،که نزدیک شدنش کار هر مردی نیست، چه برسد به ما که تنها هم بودیم.

 

روحانی کاروان گفته بود: لمس حجر برای زن حتی مستحب هم نیست. با اضافه کردن حدیثی از امام صادق(ع). مثل همیشه باید کنار می­ایستادیم تا حضرات یک دل سیر زیارت و بوسه کنند! اما سحر و طاهره و مرضیه سه­تایی رفته بودند و دست پر برگشته. خیلی حسرت کشیدم. اما رجب شده بود و مکه شلوغ­تر از قبل و با دیدن مردهایی که از سر و کول هم بالا می­رفتند امید ما از استلام حجر قطع.

 

جالب­تر اینکه یک شرطه همیشه آنجا کنار حجر ایستاده و نوبتی جایش عوض می­شود. شاید برای جلوگیری از خفگی احتمالی... .

 

در مسجدالحرام غیر از کلمن­ها، آب­سردکن­هایی هم هست که آبشان فوق­العاده خنک و گواراست هر چند زمزم خالص نیست.

 

چند بار با آب کلمن­ها یا آب­سردکن­ها وضو گرفتیم. وضو گرفتن در دوراة میاه با آن سکو ها و شیرها عذاب الیم بود و از همه بدتر نگاه پرسشگر اهل سنتی که لابد نمی­دانند شیعه چطور وضو می­گیرند... این نگاه را یک بار دیگر در مسجدالنبی تجربه کرده بودم ، در قنوت نماز.

 

 روی سنگ­ها می­نشستیم و زیر چادر صورت و دست­ها را مرطوب می­کردیم.

بعد هم مسح. آخر سر قطره­های معدود چکیده بر سنگ را خشک می­کردیم. همه با نصف لیوان آب. تا قبل از آن نمی­دانستم با این مقدار آب هم می­توان وضو گرفت و بعد این فکر که نکند وضو اشکال داشته باشد؟ چون روی کلمن­ها نوشته بود: «للشرب فقط.» 

از روحانی پرسیدم. گفت: «امام گفته این کار را نکنید مکروه است اما حرام نیست.» خیالمان راحت شد.

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 7:33 توسط نیره سلیمی| |

 

اينجا چقدر زن کم است و چقدر گياه کم است. شايد همه خشونتی که ازش حرف می­زنند به خاطر همين است. زن عرب را يا در مسجد مي­توان ديد يا در فروشگاه، زمان خريد. حتی يک فروشنده عادی نيست، حتی يک منشی! فقط چند دستفروش زن دیدم...

 

1

 

مدينه فراخ است. دشت، با آسمان آبي، چشم­ها آرام ترند و هوا معتدل­تر ...

اما مکه تنگ است. کوه، آسمان دلگير، چشم­ها بی­قرار و هوا شرجی ...

 

نماي كلي شهر مكه

 

 

همه چيز در مدينه مهربان­تر بود و حالا می­فهمم که چرا پيامبر بعد از فتح مکه به مدينه برگشت و اينکه چقدر زحمت کشيده. با اين مردمانی که بعد از اين همه قرن، هنوز خشونت ازشان مي­بارد.

 

بعدها فکر کردم شايد يک دليل ديگرش اين بود که مزارش در مکه نباشد و مکه قداست خود را فقط از کعبه بگيرد.

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 7:30 توسط نیره سلیمی| |

 

 

شهادت امام رضا (ع) تسلیت باد.

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:6 توسط نیره سلیمی| |

 

 

شب قرار شد برای نماز جماعت عشاء با بچه­ها برويم حرم. بچه ­ها تعلل کردند خودم رفتم. طواف نساء را انجام دادم و بعدش نماز طواف. در حجر اسماعيل هم دو رکعت نماز برای خودم و دو رکعت برای سفارش کننده­ها خواندم. کوچکي فضای حجر ايستادن را دشوار می­کند. با اين همه حريم­ها رعايت می­شود. آقايان جلو و خانم­ها پشت سرشان. (يک بار که ايستاده بودم تا طاهره نماز بخواند و برويم يک ثانيه نشستم. خانمی  ميانسال که ظاهرا اهل ترکيه بود شروع کرد به پرخاش کردن، جا برای نماز نداشت. به ناچار بلند شدم. اصلا جای نشستن نيست.)

 

 

نمای ناودان طلا از داخل حجر اسماعیل

 

 

ناودان طلا بالای حجر است. بعد از طواف نساء يک دور طواف مستحبي برای عبدالمطلب انجام دادم. حاج آقا گفته بود طواف کردن برای عبدالمطلب  و ابوطالب و عبدالله و فاطمه بنت اسد و آمنه خیلی ثواب دارد. از امشب شروع کردم.

 

1

 

در ساعت­های محدودی که در هتل بوديم گاه­گاه دوستان و اقوام زنگ می­زدند. بعضی هم پيامک. گاهي موقع خواب گوشي silent بود و شرمنده مي­شدم. يک بار هم وقتی مدينه بودم عمو از مکه زنگ زد. چقدر حيف شد که نمی­توانستيم همديگر را ببينيم!

 

مواقعي که حرم می­رفتيم چون دوربين داشت و ممنوع بود نمی بردم. در مسجدالنبی سخت­گيری راجع به دوربين بيشتر است. کيف­ها را در ورودی می ­گردند. بنابراين من هيچ عکسی از داخل مسجدالنبی نگرفتم. چندتايی هست که از يکي از بچه­ها بلوتوث کردم. (از همان دختری که از همه جاهای ممنوعه عکس می­گرفت!)

 

هر چند يکی دوباری که گوشی همراهم بود مخفيانه و از روی ناچاری همراه خودم بردمش، اما جسارت عکس گرفتن نداشتم و لزومی هم نمي­ديدم. ولي در مسجدالحرام وضع فرق می­کند. سخت­گيری خيلی کمتر است. خودم چند بار زائرينی از مليت­های گوناگون را زمان عکس گرفتن ديدم. کنار صفا، در حياط خود حرم، طبقه دوم که فراوان است. اين شد که ما هم چندتايی عکس گرفتيم.

 

اما تماس­ها! هزينه­اش چند برابر تماس در ايران است اما می ارزد. اين هزينه به خاطر استفاده از خدمات رومينگ بين­الملل است و فقط برای صاحب سيم کارت محاسبه مي­شود. قيمت پيامک با ايران تفاوتی ندارد.

خود عربستان هم سيم کارت­های يکبار مصرف با قيمت هفده هزار تومان (؟) تهيه کرده و زائران استفاده می کنند. 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:5 توسط نیره سلیمی| |

 

اتوبوس کنار مسجد حديبيه نگه­داشت. اين مسجد خارج از حريم مکه و يکي از مساجدی است که می توان در آن محرم شد. يکی از کاروان­های هتل هم بچه­ها را آورده بود برای احرام دوباره.

 

حاج آقا و آقای قادری و آقای لطفی نسب کنار حدیبیه

 

 

حاج آقا مثل هميشه توضيحاتش را شروع کرد و به قول خودش اين بار بيشتر طولش داد تا بچه ها هوس محرم شدن به سرشان نزند:

 

«پيامبر در سال ششم هجرت خواب ديد همراه با مسلمانان وارد مکه شده. پيامبر برای عمره آماده شد و مشرکان هم مي­فهميدند قصدش زيارت است نه جنگ، چون فقط سلاح فردی براي مقابله با راهزنان همراه داشتند، نه سلاح جنگی. خبر به کفار قريش رسيد و با خودشان مشورت کردند و تصميم گرفتند جلوی ورود پيامبر به مکه را بگيرند. درجايی لشکريانشان را آوردند و در حدبيه به هم رسيدند و کار به گفتگو رسيد. قرارداد بستند که در اين سال پيامبر(ص) وارد مکه نشود و دو سال ديگر بيايد و عمره قضا به جا بياورد.

از مواد اين قرارداد اين بود که هر کسي از اهل مکه مسلمان شد و فرار کرد به مدينه پيامبر او را برگرداند به قريش اما اگر کسي از اهل مدينه به قريش رفت ملزم نباشد برگردانند. در ظاهرش نوعي خفت و خواری ديده مي­شد ولي پيامبر(ص) پذيرفت تا دو سال اجازه  تبليغ در قبايل داده شود و معترض مسلمانان نشوند و بين کفار و مسلمانان و قبايلی که با مسلمانان هم­پيمان هستند جنگ نشود.

 

اثبات بی­سواد بودن پيامبر! مسلمانان نوشته بودند: «بسم الله الرحمن الرحيم و محمد رسول الله» کفار قبول نکردند. به جايش بسمک اللهم را گذاشتند. پيامبر(ص) به علی(ع) گفت: «محمد رسول الله را پاک کن.» علي(ع) نپذيرفت. پيامبر(ص) فرمودند: «دست مرا رويش بگذار پاک مي­کنم.»

 

اين صلح باعث شبهاتی بين اصحاب شد و مشاجراتی در گرفت. پيامبر(ص) فرمود: «برمی گرديم.»

 

مدتی بعد يکي از اهل مکه مسلمان شد و به مدينه آمد نماينده قريش آمد و او را برگرداند. در راه تازه مسلمان اسلحه را ازنماينده قريش گرفت گرفت و بر او پيروز شد و رفت در جايی سر کاروان­های قريش، همراه چند نفر ديگر مسير کاروان­ها را نا امن کردند و خود قريش راضی شد مسلمان ها بروند مدينه.

 

پيامبر(ص) در سال هفتم هجرت حج قضا به جا آورد. در سال هشتم قريش به يکي از قبايل هم­پيمان مسلمانان معترض شدند و پيامبر(ص) فرمودند: «شما تخلف کرديد و به سمت مکه لشکر کشيد.»

در آن سال­ها به دليل تبليغ زياد مسلمانان زياد شده بودند و بيرون مکه خيمه زدند. ابوسفيان صحنه وضوگرفتن پيامبر(ص) را ديد که مسلمانان قطرات آب وضويش را می­گرفتند. فهميد نمی توان  کاری کرد. رفت و مکه را تسليم کرد و مکه فتح شد.

 

حضرت زينب(س) در مجلس يزيد، خطاب به او گفت: «يا ابن الطلقاء ( = ای فرزند آزاد شده­ها به دست پيامبر(ص))» که اشاره به ماجرای فتح مکه دارد.

در اين دو سال صلح، يکی از برکاتی که باعث شد مرددها مطمئن شوند قضيه فتح خيبر بود. پيامبر چون خيالش راحت شده بود به طرف يهودی­ها رفت و فتح خيبر بزرگ­ ترين پيروزی پيامبر(ص) در برابر يهودی­ها بود.

 

مسجد حديبيه در غروب

 

 

پيامبر(ص) نوزده روز اينجا محرم بودند تا صلح حديبيه اتفاق افتاد. در اين نوزده روز + بيست روز راه، محرم بودند. با قربانی کردن گوسفند از احرام بيرون آمدند. در کنار کوه ذی­طوی (پايين­تر از نمايشگاه و به سمت مسجد تنعيم) مزار شهدای فخ قرار دارد. شهدای فخ 300-400 نفر از بنی­هاشم بودند. در زمان هادی عباسي قيام کردند سپاه هادی آمد و آنها را در منطقه فخ غافلگير کرد. (آنجا ميقات برای احرام کودکان است.)

 

شهدای فخ با پنج واسطه به اميرالمؤمنين می­رسيدند. فرزندان امام حسن(ع) بودند. مانند جريان امام حسين(ع) سرهايشان را در مجلس هادی عباسی بردند و او همان کارهای يزيد را تکرار کرد.

 

بعد از کربلا، غمناک­تر از اين جريان براي اهل بيت اتفاق نيفتاده. پيامبر(ص) روزی از آنجا رد مي­شدند. آنجا گريه کردند اصحاب هم گريه کردند. پيامبر(ص) فرموند: «از بهترين فرزندانم اينجا به شهادت می­رسند و دفن می­شوند.»

 

توضيحات حاج آقا تمام شد. بچه­ های آن کاروان هم محرم شده بودند، برگشتيم هتل.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:3 توسط نیره سلیمی| |

 

رحلت پیامبر (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع)

 

تسلیت باد.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:0 توسط نیره سلیمی| |

 

دوشنبه 25 تير 86

 

صبح هنوز خسته بوديم. رفتم آخرهای جلسه دوم حجاب.  

 

برای نماز ظهر دير رسيديم. فرادی خوانديم و برگشتيم. بعدازظهر قرار شد برويم نمايشگاه. ساعت يک ربع به چهار حاضر بوديم و ساعت پنج آنجا. «نمايشگاه حرمين شريفين» بيرون از مکه است.

 

نمایشگاه حرمین شریفین

 

 

حتی يک دقيقه تأخير جايز نبود. خيلي دقيق و با انضباط. چند دقيقه در اتوبوس نشستيم تا ساعت دقيقا پنج شد. قبل از آن راهمان نمي­دادند و بعد از پنج هم اگر دير مي­رسيديم بايد صبر می­کرديم تا سانس بعدی. عين سينما! با اين تفاوت که اجازه نمی­دادند فيلم را از وسط ببينيم!

 

وارد شديم. مثل هميشه يک «عامل ايراني» آنجا بود و توضيح می­داد. آنقدر تند که فرصت نوشتن نبود، فقط چند جمله، کنار ماکت مسجدالحرام  نوشتم. به عکس بسنده کردم. هر چند گوش  می دادم:

 

                                     ماکت مسجد الحرام

 

                                      ماکت مسجد النبی 

 

 

«مساحت مسجدالحرام 366 هزار و 186 متر مربع است. در فاصله 13 متری کعبه، چاه زمزم و در فاصله 21 متری مقام ابراهيم قرار دارد. ارتفاع صفا 15 متر و مروه 9 متر. خانه خديجه در کنار مروه است. فاصله صفا و مروه 440 متر به اندازه فاصله بين­الحرمين. در بالای همه مناره­ها در مکه يک هلال هست و در مدينه يک دايره. هلال نماد اسلام است که در مکه شروع شد ولي در مدينه کامل می شود. در حالي که نظر ما شيعيان اين است که اسلام در غدير خم کامل شده.»

 

                                  سرستون با شکل هلال

 

 

نمايشگاه چيزهای جالبی داشت. يکی از جالب­ترينشان نردبانی از جنس آبنوس بود که شباهت به منبر داشت و هندی­ها آن را اهدا کرده بودند. از آن برای رفتن به داخل کعبه استفاده مي­شده. 

 

                                       نردبان آبنوس

 

 

غير از اينها ستون ها و پنجره­ها و درها و کتيبه­های قديمی مربوط به مسجدالحرام و مسجدالنبی، تکه­هايی از پرده کعبه، سکه­هايی مربوط به قبل و بعد از اسلام که از چاه زمزم به دست آمده، ساعت­های قديمی و... هم ديده می­شد. همين طورعکس­هايی از دو مسجد قبل از توسعه و چاه زمزم.

 

                                          مقام ابراهیم

 

                                  تکه هایی از پرده کعبه

 

                                        در قدیمی 1

 

                                        در قدیمی 2 

 

                          سکه های به دست آمده از زمزم

 

                                     ماکت چاه زمزم

 

                                    ساعت خورشیدی

 

 

 

يک کپی از قديمي­ترين قرآن جهان، مربوط به زمان خليفه سوم که اصل آن در ترکيه نگهداری مي­شود (شايد زمان امپراطوری عثمانی ها برده شده) و ...

 

                         کپی قدیمی ترین قرآن در جهان اسلام

 

 

 خیلی ديدنی بود اما همه­اش درسی دقيقه. سرساعت پنج و نيم بيرون رفتيم.

 

 

 

 

پی نوشت : عکس ها زیاد بودند و به ناچار لینک کردم. اگر کلیک نکنید نصف عمرتان بر فناست ...!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:51 توسط نیره سلیمی| |

 

یک شنبه 24 تیر 86

 

 

تولد خواهرم نسرین بود با یک sms تبریک گفتم. بعد از روز مادر دومین مناسبتی بود که خانه نبودم. صبح جلسه هم­اندیشی برای حجاب بود که نتوانستیم شرکت کنیم. با طاهره و یاسمن و سحر و مرضیه رفتیم حرم. قرآن خواندیم تا ظهر. بعدازظهر و عصر برگشتیم و استراحت.

 

 

مناره ها ، هتل ها و جرثقيل ها...

 

 

بعدازظهر جلسه کاروان درباره عمره رجبیه بودکه نرفتم. مدیر کاروان در طول راهروها داد می­زد و بچه­ها را صدا می­کرد. اما من می دانستم که عمره رجبیه هیچ فرقی ندارد. وقتم را لازم داشتم.

 

 برای نمازمغرب نرسیدیم. با زهرا فرادی خواندیم و بر گشتیم. ساعت یک ربع به نه پایین هتل قرار بود جمع شویم . برای احرام دوباره رفتیم مسجد تنعیم. چهار تا ون بودیم  که در ماشین ما هیچ مردی نبود جز راننده .معینه به عنوان سرپرست آمده بود و با راننده لفظا درگیر شد. مردک چرت و پرت می­پراند. پشت یک چراغ قرمز هم چند تا نوجوان برایمان شکلک درآوردند. پانزده، شانزده ساله. انگار توقع نداشتیم در مکه این طور چیزها را ببینیم. امان از وقتی که شکستن حرمت­ها و حریم­ها عادی شود!

 

مسجد شلوغ بود. همه کاروان­ها ایرانی، غیر از یکی که از بحرین آمده بود. با وجود تشنگی زیاد جرأت نکردم از شیرها آب بخورم. نمی­دانم آشامیدنی بود یا نه ولی زن­ها با آن وضو می­گرفتند.

 

محرم شدیم. برگشتیم برای اعمال. فوق­العاده شلوغ بود. تا آن شب مسجدالحرام را این طور ندیده بودم. تا انتهای مسجد جمعیت طواف می­کرد. چه شکوهی! يک پيرمرد عرب را ديدم که روی صندلی چرخدار در حلقه آخر طواف­کنندگان نشسته بود با يک جعبه دستمال کاغذی در دست و چند تای ديگر آويزان به دسته چرخ ، به طواف کنندگان تعارف می کرد. یک مرد دیگرهم ميان طواف­کنندگان ايستاده بود با جعبه دستمال . نذر مفیدی بود.

 

  طوافی که هر شب نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه انجام می­دادیم آن شب خیلی بیشتر طول کشید. همین طور سعی صفا و مروه. در سعی، آنقدر گرد و غبار زیاد بود که تنفس مشکل شده بود. بعد از سعی خیلی خسته بودم. توان طواف نساء نبود. حاج آقا و مدیر کاروان رفتند برای طواف و ما به هتل برگشتیم.

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 7:35 توسط نیره سلیمی| |

 

عصر، جلسه کاروان که درباره کعبه بود را رفتم. بعدش مراسم تولد امام محمد باقر(ع)  بود که فقط چند دقيقه نشستم، وقت نداشتم.

 

جشن ولادت امام باقر (ع)

 

 

در طول مدت سفر ، دو بار نوبت به هر کاروان می افتاد تا اگر کسی دوست دارد داوطلبانه در توزیع غذا کمک کند. یک بار در مدینه و یک بار در مکه. در مدينه، به خاطر سفارش خانم دکتر نتوانسته بودم در توزيع غذا شرکت کنم.  اين بار اسم نوشتم. با زهرا رفتیم. شام همبرگر بود با مخلفات. فهميدم سرويس­دهی به اين جمعيت (حدود 1500 نفر) واقعا کار دشواری است. ادا و اطوارهای دخترانه و خرده فرمايشات زياد بود اما لذت بردم.

 

مناجات شعبانيه

 

 

كعبه...

 

 

شب با بچه­ها رفتيم مسجد. حاج آقا و مدير کاروان هم بودند. طبقه دوم مناجات شعبانيه خواندند. من و ياسمن تمام مدت محو کعبه بوديم. بعد با زهرا برای طواف رفتيم. دست در دست هم.

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 7:33 توسط نیره سلیمی| |

 

 

در اولين ديدار با کعبه چشمم به آسمان افتاد و جرثقيل­هايی که انگار از پشت پنجه انداخته بودند و هر لحظه ممکن بود حمله ور شوند. دلم گرفت. يکي از استادانم 1 گفته بود

 

مکروه است در اطراف کعبه ساختمان­ها از کعبه بلندتر باشند. اما همه هستند. با اين وجود

 

نتوانسته­اند ذره ای از شکوه کعبه کم کنند. اين مربع ساده که مرا ياد تأنيث و تقدس عدد

 

چهار مي­اندازد2 ، دامنش را هم در يک سو گسترده... اين چهار گوشي که همه به دورش 

 

 پیله مي­تنند تا پروانگی...

 

 

كعبه...

 

 

خانه خدا خيلي بلند نيست، خيلي هم کوتاه نيست. شکوهش در شب هزار برابر است. مخمل آسمان است که فرود آمده و مگر نه اينکه حجرالاسود که چشم اين خانه و قلب طپنده پروانه هاست، از آسمان آمده؟

 

در طواف واجب، از ايستادن گاه ابراهيم (ع) نبايد تجاوز کرد. گو اين که مهم­ترين درس طواف همين است.

 

در طواف همه­جور مي­بينی، جوان، پير، زن، مرد، کودک، سياه، سفيد، ترک، عرب و... . اينجا اين تفاوت­ها بی­معناست و می­فهمی که خدا مي­خواسته بشناسی­شان.

 

مردان اهل سنت يک دست را برهنه مي­گذارند و اين نشانه تمايز است از شيعه. اما زن­ها هيچ. کم نبودند مردانی که دست روي شانه همسر گذاشته و از برخوردهاي احتمالی محافظت مي­کردند.. هر چند اينجا هيچ­کس در اين فکرها نيست. زمان احرام هم که همه به هم محرم­اند. خواهر و برادر. بيرون از احرام هم خارج از مقام ابراهيم مي­توان طواف کرد که خلوت است. دورهای آخر با اين که طول مسير زيادتر است زودتر تمام می­شود. بعضی­ها هم خانوادگی طواف مي­کردند. مردها حلقه درست مي­کردند براي جا دادن زن­ها. يک بار در يکی از اين حلقه­ها گير کردم.

 

روي حوله احرام بعضي نشان کاروان گلدوزی شده بود با شماره تلفن و توضيحات، که حيرت کردم. مگر لباس احرام نبايد سوزن­نخورده باشد؟ از بعضی از حوله­ها هم مارک Made in china آويزان بود. چه مهربانند اين چينی­ها که براي ما حوله احرام و روسري و جانماز و تسبيح می­سازند! زمان سعی هم چيزهای عجیب کم نبود. خيلی ها راحت رو برمي­گرداندند!

 

يک بار دو پسر بچه حدودا ده ساله ديدم که انگار مسابقه دو گذاشته بودند. چند بار گردن و شانه­شان برگشت و انگار نه انگار.

 

 

حاجي كوچولو

 

 

 

کودکان را هم محرم می کنند و نمی­دانم احکامشان چگونه است. چون وقتی کودک در آغوش پدر يا مادر مشغول طواف و سعی است دقيقا پشت به مقصد حرکت می­کند!

 

 

 

 

1.     دکتر طبیبیان

2.  عدد چهار در اسطوره های قدیم نشانه همه نماد های مونث ( مثل زمین و...)  بوده و عدد 3 نشانه همه نماد های مذکر ( مثل آسمان و ...) و از جمع آن ها عدد مقدس 7 و از ضرب آن ها در هم عدد مقدس 12 به دست می آید.

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 7:40 توسط نیره سلیمی| |

 

شنبه 23 تير 86

 

صبح زود بچه­ها با حاج آقا جمع شدند و رفتند مسجدالحرام و حاج آقا درباره ارکان کعبه و... برايشان توضيح داده بود. به خاطر خستگی طواف ديشب نرفتم. بيشتر زيارت دوره­ها صبح­ها بود و نمی شد برويم. تا دير وقت مسجد می­مانديم. حاج آقا يک بار شاکی شده بود از کم بودن بچه­ها.

 

گفتم: «ساعت را عوض کنيد.»

مدير کاروان گفت: «شما بايد خودتان را با برنامه تنظيم کنيد.»

 مي­خواستم بگويم: «ظاهرا شما خدمتگزار ما هستيد نه ما... » اما قورت دادم.

 

قبل از ظهر خريد دسته­جمعی بود. توی مدينه خيال می­کردم خريد تکميل شده و در مکه نفس راحت مي­کشم. ولی زهی تصور باطل! زهی خيال محال! برای پدر و برادر خريد نکرده بودم . جناب اخوی شلوار از فروشگاه «با وارث» خواسته بودند، با ذکر خصوصيات. اما کاروان «با­ وارث» نمی برد چون سرويس نداشت. از مدير کاروان پرسيدم. گفت: «کنار همان فروشگاه است و راحت مي­شود رفت.»

 

فروشگاه در «عزيزيه» واقع بود. به قول نازنين  «بالاي شهر مکه». خارج از حريم صخره­ها،  با خانه­هايی شبيه «شهرک غرب» خودمان!

 

 رسيديم. ديدم خيلی فاصله است و بدتر اين که معاون کاروان اجازه نمی­داد تنها بروم. از کوره دررفتم! ناچار شد همراهم بيايد تا با وارث. فقط پوشاک داشت. لباس مردانه خريدم. برگشتنی از آقای قادری تشکر و عذر خواهی کردم.

 

هتل­های ايرانيان در تمتع اينجاست و البته به خاطر دوری از حرم! نزديک­ترين هتل­ها را به اروپايی­ها و کشورهای ثروتمند با قيمت های نجومی اجاره می­دهند.

 

نماز ظهر را در مسجدالحرام خوانديم. همگی کنار هم بوديم. من و زهرا و ياسمن و طاهره. کمي قرآن خواندم. ختم قرآن دسته جمعی گذاشته بودند و سه جزء سهم من شده بود . جزء های 4و 5و 6.

 

نمايي از داخل مسجد الحرام

 

 

 قرآن­هايی ديدم که شماره صفحات و توضيحات اولشان به زبان­های ديگر بود: اردو، يونانی و... . فارسی نديدم. همه بدون ترجمه، همه با ذکر نام ملک فهد.

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:32 توسط نیره سلیمی| |

 

باز سوار و پياده کنار منطقه حجون، قبرستان ابوطالب. و باز توضيحات حاج آقا:

 

«نام اصلی­اش جنه المعلی (= بهشت برتر و بلند مرتبه) است و ايرانی ها مي­گويند قبرستان ابوطالب. چند نفر از اجداد پيامبر(ص): عبد مناف، عبدالمطلب (کليددار کعبه) در اينجا مدفون­اند. عبدالمطلب معاصر ابرهه بود. ابرهه شترهای عبدالمطلب را در منطقه عرفات  گرفته بود و او رفت و پس بگيرد، ابرهه گفت: «فکر کردم برای کعبه آمده­ای.» گفت: «خانه خودش صاحب دارد.»

 

قاسم پسر پيامبر (که بعضي نامش را طاهر ثبت کرده­اند) نيز اينجاست. هر چند سند تاريخی ندارد اما مشهور است که پيامبر چنين پسری داشته است.

 

ابوطالب که چهل سال پيامبر را حمايت کرد و فاطمه بنت اسد که مانند مادر، از پيامبر نگهداري کرد اينجا هستند. ابوطالب را پيامبر(ص) دفن کرد در همان سال (11 بعثت) خديجه هم فوت کرد. او ثروتمندترين زن حجاز بود که اموالش را در اختيار اسلام گذاشت و زمان مرگ کفن نداشت. يک بار عايشه به پيامبر(ص) گفت: «تو پيرزنی را از دست دادی و حالا زنی جوان داری.» پيامبر(ص) بسيار ناراحت شد و فرمود: «زمانی که همه مرا طرد می­کردند او با من ازدواج کرد.»

 

قبرستان ابوطالب

 

 

خديجه خيلي محبوب پيامبر(ص) بود. زمان فتح مکه پيامبر از اين کوه پايين آمد. ساعت­ها کنار قبر او نشست و گريه کرد و ناراحت بود. اين در حالی است که امروز وهابی ها می­گويند زيارت قبر حرام است.»

 

قبرستان ابوطالب چون در دامنه کوه است حالت طبقه­طبقه دارد. قديمي­ترين بخش آن که محل دفن اجداد پيامبر و خديجه و ابوطالب و... است با حصارهايی جدا شده، کنار پنجره دوم قبر خديجه است. چند مرد داشتند زيارت مي­کردند. از خودم پرسيدم وارد شدن به اينجا هم برای زنان ممنوع است؟ نمي­دانستم. فاتحه و زيارت­نامه و چند عکس و حرکت.

 

قبر خدیجه (س) از دور...

 

 

شب طواف و لمس پرده کعبه. چقدر خوشبوست. تخليق کعبه. مي­گويند پرده را قبل از آويختن چند شبانه­روز در آن ماده معطر که هيچ­کس ترکيبش را نمي­داند، غوطه­ور مي­کنند. خوش به حال آقايان که خودشان را راحت به پرده مي­چسبانند و اين عطر را همراه لباسشان می برند. اما ما زود مي­شنويم: «رو... رو... شرک... حرام.» گمان مي­کنند می بوسيم ولي فقط می­ بوئيم. بوسه اينجا حرام است.

 

کعبه در شب...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:21 توسط نیره سلیمی| |

 

باز حرکت به سمت حــرا؛ اتوبوس که ايستاد مدير کاروان آمد و پرسيد: «کی­ها می­يان حرا؟» نگاهي به کفش­ها و پاسخ مثبت خيلی­ها.

 

 

جبل النور

 

 

پياده شديم. کوه خيلی دور بود. تک ­تک نقطه ­نقطه آدم­ها را می­شد ديد که بالا می­رفتند. چه شوقی داشتيم و چه انتظاری براي تمام شدن حرف­های حاج آقا...

 

 «اين کوه به سه نام مشهور است:

جبل النور    جبل الاسلام   جبل القرآن

 

پيامبر از زماني که تحت قيوميت عبدالمطلب بود همراه او مي­آمد و بالا می­رفت. در غار عبادت مي­کرد. از داخل غار، مسجدالحرام پيداست. قديم، کعبه هم ديده می­شده.

 

جبرئيل در افق مبين قرار می­گيرد و پنج آيه را بر پيامبر می خواند و او را مأمور به ابلاغ پيام می­کند. علی(ع) می فرمايد: «من همراه پيامبر بودم و با او از نماز برمی­گشتيم.»

 

(خديجه غذای پيامبر را تا جايی نزديک مسجد اجابه کنوني می­آورد. علي(ع) از غار می­رفت آنجا غذا را می آورد) علی(ع): «وقتی از غار برمی گشتيم صدای ضجه­ای را مي­شنيديم. پيامبر(ص) گفت:  صدای ضجه شيطان است. از بعثت پيامبر به گريه در آمده بود.»

حديث پيامبر: «انت تسمع ما اسمع و تري ما اري و تشم ريح النبوه الا انت لا نبي.»

 

 

مکه از بالای جبل الرحمه

 

 

نمایی از داخل غار حرا

 

 

مدير کاروان دعوتمان می­کرد به سوار شدن. اصرار فايده نداشت. بعضی شکسته­دل و بعضی خشم­آگين. چرا دروغ گفته بود؟ چرا صداقت نداشت؟ چرا اميد واهی داده بود؟ بدتر از همه اينکه می­گفت: «ان­شاءالله اين دفعه با آقاهاتون مي­آييد!» از اين حرفش بيشتر عصباني شدم. می خواستم بگويم «مرد حسابی! فعلا که سرپرست ما تويی!» از خودش سلب مسئوليت کرد. حسرت حرا حسرت کوچکی نبود. زهرا اشک. من حرص، چه کار می توانستيم بکنيم؟ فقط دريغ و افسوس... .

 

پی نوشت : عکس ها را پسر عمویم گرفته ... من هم مثل شما فقط عکسش را دیدم...

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:19 توسط نیره سلیمی| |

 

حاج آقا اين جا هم توضيحان مفيدی داد:

 

«وقوف عرفات از ارکان حج است. (الحج عرفه) همه حج عرفه است. معرفتی که بايد زائر خانه خدا پيدا کند اينجا حاصل می شود. بعد انسان به خدا می­تواند برسد. حاجی چند روز در مکه می ماند. در ظهر عرفه از حرم خدا مي­رود بيرون. بايد آنقدر شعور کسب کند که دوباره به حرم برگردد.

 

اگر کسي فکر کند در عرفات بخشيده نشده بزرگ­ترين گناه است. عرفان و شناخت پيدا کردن نسبت به حجت خدا رمز عرفات است. اسلام بر پنج رکن استوار است. « نماز، زکات، حج،  روزه، ولايت» هيچ­کس به اندازه­ای که به ولايت ندا داده شد ندا داده نشد. امام زمان هر سال در حج روز عرفه حضور دارد.»

 

جبل­الرحمه روبه­رويمان بود. حاج آقا مي­گفت در زمان وقوف، بالا رفتن از آن کراهت دارد. پيامبر کنار آن وقوف کرده خطبه معروف حجه الوداع که معروف است را خواند و در مورد زنان سفارش کرد.

 

جبل الرحمه

 

 

«ابی عبدالله زيارت عرفه معروف را در اينجا می خوانند. يک دوره کامل اصول عقايد ماست. درباره وجه تسميه اينجا چيزهای مختلفی گفته­اند.»

 

بالای کوه يک نشانه سيمانی بود. نمی­دانم برا ی چه و به چه منظور. جالب اين که شتران تزئين شده موقع پياده شدن از اتوبوس به استقبالمان آمدند.کرايه می­دادند برای سواری و چقدر گران! قيمت­ها را می­پراندند. به عکس گرفتن قناعت کرديم. جلوتر دست­فروش­ها هم بودند. مثل هميشه، حرکت کرديم به سمت مشعرالحرام. در راه چادرهای سفيد عرفات که هميشه برپاست را ديديم.

 

شتر های عرفات

 

 

چادر های عرفات

 

 

«مشعرالحرام: تقريبا همه حجاج نزديک به چند ساعت (يک نيمه شب تا صبح) اينجا می­مانند. از اذان مغرب روز عرفه از هشت جاده ماشين­رو و يک جاده، پياده حرکت مي­کنند و در اينجا قرار مي­گيرند. بعضی اوايل شب و بعضی نصفه شب و بعضی اذان صبح و بعضی روز عيد می­رسند. همه بايد به صورت اختياری قبل از اذان صبح برسند از اذان صبح تا طلوع آفتاب بمانند طلوع آفتاب از اينجا به سمت منی حرکت می کنند.

مشعر: بعد از اينکه حاجی، عرفان لازم را پيدا کرد اينجا به شعور مي­رسد. سنگ­های شيطان را از اينجا جمع می­کنند و با شروع مشعر حرم خدا نزديک مي­شود.

 

نام ديگر مشعر: مزدلفه!ازدلاف (جمع شدن) جمعيت

                              جمع! همه اينجا جمع می­شوند

 

شيطان در اينجا ظاهر شده و ابراهيم(ع) و اسماعيل(ع) را وسوسه کرده. مبارزه با شيطان سلاح می­خواهد. سنگ می­خواهد سنگ­های مبارزه با شيطان درون عمل است. حشرات و عقرب­ها همگی از اينجا خارج مي­شوند.

 

منی! وادی محصر! در آنجا اصحاب فيل زمين­گير شدند. از يمن حرکت کردند. (ابرهه) در آخرين قسمت مشعرالحرام مورد عذاب قرار گرفتند. مستحب است حاجی در آنجا بدود زيرا محل نزول عذاب است.

 

در مشعر، شيطان آخری را سنگ مي­زنند. گوسفندها را مي­کشند. خانم­ها تقصير مي­کنند آقايان حلق. شب را بيتوته مي­کنند. روز يازدهم سه جمره را سنگ می­زنند. از اذان مغرب شب دوازدهم تا نيمه شب می­مانند. ظهر روز دوازدهم می روند طرف مکه.»

 

...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 17:25 توسط نیره سلیمی| |

 

جمعه 22 تير 86

 

 

صبح، اولين کاري که کردم مراجعه به حاج آقا و توضيح درباره ديشب بود. ساعت نه و نيم جلسه کاروان. اينجا همه جلسات صبح­ها بود.

 

حاج آقا دربارة انواع طواف مستحبی و... توضيح داد.

 

بعد از جلسه قرار شد برويم حرم. ولي به خاطر تعلل زهرا و ياسمن نشد. بعدازظهر زيارت دوره بود. غار ثور. سوار اتوبوس شديم و در يک سنگلاخ زير آفتاب پياده. باز توضيحات حاج آقا:

 

«جنوب مکه در کنار يک رشته کوه، کوه ثور قرار دارد. ثور بن عبد مناف در آن سال متولد شد. نام او را روی کوه گذاشتند. جريان آن برمي­گردد به زمان هجرت پيامبر. در سال سيزدهم بعثت مشرکان کنار دارالندوه جلسه کردند و تصميم به قتل پيامبر گرفتند. جبرئيل خبر را به پيامبر رساند. دستور خدا ترک مکه بود. بهترين جا مدينه بود. درسال 11 و 12 بعثت اهل مدينه آمدند و در بيعت عقبه در منی  هم­عهد شدند از پيامبر دفاع کنند. کفار با خبر بودند.

دو روايت درباره ترک خانه پيامبر هست. روايت اول مي­گويد پيامبر قبل از ورود کفار از منزل خارج شد و روايت دوم مي­گويد زمان محاصره رفت و آنها نديدند.

 

پيامبر به جاي اين که به شمال (به طرف مدينه) برود به جنوب رفت و با ابوبکر در غار ثور ماندند. زماني که در غار بودند ابوبکر کمي ترسيد پيامبر(ص) گفت: «نترس خدا با ماست. خدا آرامش را به آنها نازل کرد.» (سوره انفال)

 

پيامبر تا سه شبانه­روز در آن غار بود. جنوب مکه را دور زد. بين راه کسي پيامبر را پيدا کرد تا خواست شمشير بکشد دست­هاي اسب رفت داخل زمين و پرت شد. برگشت مکه و گفت شما نمی­توانيد پيامبر را بگيريد.»  

 

 

 

به دنبال غار ثور

 

 

 

 

توضيحات حاج آقا تمام شده بود. يک کوه را نشانمان دادند و گفتند غار آنجاست. هيچ چيز معلوم نبود.  چشمانمان دنبال غار مي گشت که البته ديده نشد. سوار شديم و در عرفات پياده.

 

...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 13:5 توسط نیره سلیمی| |

 

استراحت در هتل، نماز و نهار و باز استراحت. عصر خبر رسيد کارواني که روز قبل از ما به مکه آمده بودند ساک­هايشان سوخته. اتوبوس آتش گرفته بود. البته خودشان در ماشين نبودند! و همگی سالم. يک قرآن بين وسايل ديگر سالم مانده بود. بچه­ها عکس گرفته بودند. با بلوتوث توي همه موبايل هاي هتل پخش شد.

 

 

قرآني كه نسوخت...

 

 

 

شب در مراسم دعاي کميل طفلکي­ها خيلي گريه مي­کردند، نه به خاطر سوغاتی­ها ، به خاطر وقت نازنيني که بيهوده تلف شده بود. يک لحظه پيش خودم فکر کردم اگر اين اتفاق براي ساک من افتاده بود چه کار مي کردم؟ آن هم مني که اين قدر وقت هدر داده بودم! با خودم عهد کردم لااقل در فرصت باقي مانده در مکه جبران کنم.

 

 زهرا و ياسمن دعاي کميل رفتند و ما نه. براي طواف نساء راهي شديم. همراه حاج آقا و سه تا از بچه­هايی که به قول حاج آقا «خواب اصحاب کهف چرتشان بود» و هنوز محرم بودند. صبح جا مانده بودند. حاج آقا آن روز سه بار عمره انجام داد. وقتي با ما آمد محرم نبود. (مدير و معاون کاروان هم). وظيفه­شناسی­اش را ستودم.

 

در طواف دعای کميل مي­خوانديم. يک مرد وهابی گير داد. همان حرف های هميشگی...( چه گوش هاي تيزی دارند ! )

 

قرآن خوانان روي كوه صفا

 

 

 من و طاهره ، حاج آقا و بچه­ها را گم کرديم. نماز طواف را هم خوانديم و چشم گردانديم ميان جمعيت، نديديمشان.رفتيم سر کوه صفا براي قرآن خواندن. انبوه جمعيت آن تپه کوچک را پوشانده بود. اکثرا ايرانی. منتظر بودم شايد آنجا ببينمشان ولي شلوغ ­تر از آن بود که بشود پيدايشان کرد. ساعت يک شب خودمان به هتل برگشتيم.

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:6 توسط نیره سلیمی| |

 

پنج­شنبه 21 تير 86

 

ساعت سه و نيم صبح بيدار شديم. کمتر از دو ساعت خوابيده بودم. غسل زيارت کرديم. بايد پاک مي­شديم براي ديدار با کعبه؛ وضو هم.

 

ده دقيقه به شش بود که رفتيم مسجد­الحرام. حاج آقا به نيابت از همه­مان دعاي ورود را خواند. يک اضطراب قشنگ توي دلم وول وول مي­زد. همه ابرهاي دنيا پشت چشم­هايم جمع شده بودند، منتظر.

 

باب العمره...

 

 

سر به زير وارد شديم. کفش­ها را کنديم. «اخلع نعليک».آهسته آهسته قدم برمي­داشتيم. وارد حياط شديم. ناگهان حاج آقا به ما امر کرد که سرها را بلند کنيم. ناخودآگاه همه به سجده افتاديم و ابرها هم حسابي شيطنت مي­کردند.

 

سه آرزو را در گوش خدا گفتم. هر چند مي­دانست ولي خودش گفته: «ادعوني استجب لکم» بخوانيد « مــرا» تا اجابت کنم شما را و ما خوانديمش از صميم دل، از اعماق جان، از ته چشم­هايمان، با زبان ناتوانمان...

«الهم ارزقني حج بيتک الحرام في عامي هذا و في کل عام...»

 

برخاستيم. متوجه نگاه­هاي متعجب زائران شديم. چقدر دلم به حالشان سوخت که اين­قدر با اشک بيگانه­اند.

 

عمره آغاز شد.

طواف را همه با هم بوديم. هفت دور. کمتر از آن طواف نيست؛ و اين سنت عبدالمطلب است و اسلام تأييد کرده. بين مقام ابراهيم ، ايستادن گاه پدر پيامبران، و کعبه، قبله عاشقان. از کنار حجرالاسود شروع و به آن ختم مي­شود و هر بار بعد از گذر از کنارش «الله اکبر»ي پر طنين و گاه هم بوسه­اي از دور براي حجر، که اين استلام زنانه بود.

 

نماز طواف پشت مقام ابراهيم باز هم با هم. در يک مثلث بزرگ تا انتهاي مسجد مي­توان خواند. رفتيم به سوي صفا و مروه براي سعی. همه کاروان با هم بوديم. من و طاهره جا مانديم. شک کرديم در برگرداندن صورت. يک لحظه طاهره مدير کاروان را ديد که در دور بازگشت بود. پرسيد. گفت: «برگرديد باز ادامه دهيد.» تصور کرديم بايد برگرديم تا ابتدا هفت دور کامل شد.

 

صفا و مروه

 

 

رسيديم به جايگاه تقصير. طاهره از حاج آقا پرسيد و اوگفت: اشتباه کرده­ايم و بايد دوباره سعی کنيم. داشتيم وا مي­رفتيم. بچه­ها براي طواف نساء رفتند و ما براي سعي دوباره. باز هم هفت دور. بدون برگرداندن صورت. همقدم با هاجر ... و او در انتهاي دور هفتم به زمزم رسيد. ما به تقصير مو و ناخن، هر دو.

 

فرصت براي طواف نساء نبود. ولي شکر خدا که از احرام درآمديم. محرم بودن سخت بود. آينه­ها، بوها، موهايی که کنده مي­شدند، از همه بدتر شک. پرسيدم، خون آوردن از بدن کفاره نداشت؛ شکر.

 

...

 

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:9 توسط نیره سلیمی| |

 

 

مسجد برای محرم شدن تجهيز شده. حمام برای غسل و خشك­كن­های برقی. به وضو بسنده كرديم كه برای احرام واجب است. با گفتن چند جمله محرم شديم. هنوز طنين صدای معينه و بچه­ها توی گوشم است:

محرم می ­شوم...

 همه يك­صدا:

 محرم می شوم...

به احرام...

عمره مفرده... 

قربه الي الله.

و باز تكرار برای اطمينان.

لبيك... اللهم البيك... لبيك... لا شريك لك لبيك... ان الحمد... ولنعمه... لك والملك... لا شريك لك لبيك.

اشك در چشم و بغض در گلو. خدايا دارم به سوی تو مي­آيم...

 

معينه كاروان كناری هم تكرار مي­كرد. صدا به صدا نمی رسيد. پيرزن­ها بلد نبودند درست تكرار كنند. بنده خدا چه مكافاتی مي­كشيد برای محرم كردنشان. صدايش گرفته بود. آخر آمد پيش معينه ما و خواست برای بيست نفرشان ذكر احرام را نيابی بخواند.

نازنين، كه از اول سفر هوای بچه­ها را داشت خواست كمكي به پيرزن­ها كرده باشد. معينه­شان پرخاش كرد: «خانوم شما معينه كاروانی؟»

-       «نه ولي دفعه پنجمه»!

 

 دهانمان باز ماند. فهميديم كه پدرش نذر كرده چهارده بار بفرستدش. نمی­دانم نذر خوبی بود يا نه. بعد از آن چند بار از تجربياتش استفاده كرديم.

 

بعد از نماز مغرب و عشاء راهی شديم. سر پوشيده بودن هم خودش نعمتی است.  تصور اتوبوس رو باز در شب­های سرد كوير اصلا جالب نيست!

 

توقفی كوتاه در استراحتگاه «نخيل»  برای شام. شام بی بو! حالا ديگر عطر يا بوهای خوش حرام بود. سبزی پلوی سرد با كنسرو ماهی تن.

 

 

 

اشپيليا

 

 

 

ساعت از نيمه شب گذشته بود كه به مكه رسيديم. اسم هتلمان اشپيليا بود . طاهره مي گفت اسم يكي از شهرهای اندلس است. فرصت ناچيز بود وخمير دندان معطر! بدون آن مسواك زدم. دهانم خون آمد. چه مكافاتی! اگر كفاره داشت چه؟ نگرانی هم بر خستگی اضافه شد.

 

 

 

...

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:30 توسط نیره سلیمی| |

 

چهارشنبه 20 تير 86

 

     صبح نماز جماعت رفتم و بقيع نرسيدم. مثل هميشه خواب­آلود. حدود ساعت نه رفتم روضه. حالا كه داشت تمام مي شد كم­كم ياد مي­گرفتيم معينه گفته بود نزديك زمان بسته شدن برويد بهتر است. كمي شلوغ بود. تا ده و نيم بودم. درها را براي ورود بسته بودند و خلوت مي­شد. اولين بار بود كه توانستم سجده كنم. سجده بر فرش­هاي سبز روضه النبي.  يك دل سير زيارت كردم. بار آخر بود... دلم نمي­آمد بروم ولي وقت تمام شده بود.

 

خدايا خانة فاطمه كجاست؟ فقط روي نقشه ديده بودم ولي حريمش را پيدا نمي­كردم. بعد فهميدم پشت پرده سمت چپ است. از آن هم محروم بوديم.

باز هم فرصت­ها مانند ابر گذشته بود و من...

 

در بازگشت چند تا از خادمان مسجد را ديدم. تازه به هم رسيده بودند و سلام و روبوسي،سه بار يك طرف صورت. اولين بار روبنده­ها كنار بود، چقدر عجيب... از خودم پرسيدم آيا اينجا هم خادم بودن موروثي است؟ ديگر اينكه عرب­ها بر خلاف تصور ما خيلي ريزجثه­اند هم زن­هايشان و هم مردهايشان.

در بازگشت به هتل يك ماشين پر از كاغذهاي باطله و كارتن ديدم. آيا در عربستان هم بازيافت مواد وجود دارد؟

بايد عجله مي­كردم.خود را به هتل رساندم. هنوز نتوانسته بودم كوله­پشتي بگيرم. خواست خدا بود كه مغازه­هاي پايين هتل را گشتم و اتفاقي پيدا كردم. آب در كوزه...!

 

مغازه­دار مرد با وقاري بود، ميانسال. مي­گفت: «مادر زنم تهراني است خودم افغاني.» مي­خواستم بگويم همه­مان يكي هستيم. انگليس افغانستان را جدا كرد. نگفتم. تجربه ثابت كرده بود از اين حرف­ها خوششان نمي­آيد شايد هم فكرهاي ديگر مي­كنند. نمي­دانم.

 

فقط حس كردم يك بار سنگين از روي دوشم برداشته شد. نفس عميق كشيدم و خدا را شكر كردم.كوله مهم­ترين سفارش آبجي كوچيكه بود!

 

جلسة حاج خانم بود و نمي­دانستم. رسيدم و رفتم. كمي استراحت و بعد بستن ساك­ها. خرت و پرت­ها از آني كه فكر مي­کردم خيلي بيشتر شده بود.

 

 

مراسم وداع

 

 

 

 لباس­هاي سفيد را پوشيديم. اتاق را تحويل داديم. مراسم وداع برگزار شد. آقاي فيروزپور(مدير هتل) صحبت مي­كرد. باز هم حرف­هايش به دلمان نشست. با قرآن و دود اسفند بدرقه شديم. به مسجد شجره رفتيم براي احرام. جاي سوزن انداختن نبود. پر از ايراني.

 

 

 

با لباس احرام راهي شجره...

 

 

...

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 7:37 توسط نیره سلیمی| |

 

بعد از بازگشت به هتل و كمي استراحت رفتم روضه. نماز ظهر و عصر را خوانده بودم. قرار بود ياسمن و زهرا هم بيايند ولي نيامدند. نشستم تا در باز شود. هنوز ساعت يك نشده بود. براي اولين بار تابلوهاي جدا كنندة مليت را ديدم. زير تابلوي «فارسي زبان» نشستم. كنار ما تابلوي مصر بود. شايد وضعيت ما دورترين جا نسبت به در ورودي بود. شايد هم نه.

 

در که باز شد همه يكي شدند. بيشتر زن­ها مي­دويدند. مسن­ها نه. يكي­شان مي­گفت: «دوي ماراتن». فكر كردم چطور مي­توانددر آن ازدحام يك ساعت بايستد تا نوبتش شود. رفتم به طرف در خروجي. در واقع كلك زدم. زير ماذنه بلال ايستادم و تنها فرصت كردم دو ركعت نماز ايستاده بخوانم. يك پايم روي فرش سبز و يكي روي فرش قرمز بود! طاقت نداشتم آن همه بايستم تا نوبت. زيارت­نامه هم فرصت نشد.

 

زدم بيرون. كنار در خروجي مسجد ازدحام جمعيت زياد بود. مأمور انتظامات خانمي كه روي صندلي چرخ­دار نشسته بود را هل مي­داد و مي­آورد داخل و مي­گفت: «ايراني اذيت...»

خيلي ناراحت شدم.آيا فقط ايراني­ها بودند كه براي بيرون رفتن عجله داشتند؟

 

هنوز دو و نيم نشده بود. براي نهار رسيدم. بعدازظهر قرار شده بود بچه­ها بروند بقيع اما خستگي مانع شد. با زهرا و ياسمن قرار داشتم كه خواب ماندم. بيست دقيقه دير رسيدم. فاصله بين پنج و نيم تا ده دقيقه به شش.

مرد عربي را ديديم كه كنار بقيع كتاب پخش مي­كرد و مي­پرسيد: «ايراني؟...» ظاهرا هدف تبليغاتشان فقط ايراني­ها بودند و آن طور كه روي جلد كتاب نوشته بود «جوانان شيعه». اي كاش ما هم مي­توانستيم كاري كنيم همان جا كنار بقيع...

 

برگشتم به طرف «طيبه السكينه». باز دو تا شال گرفتم. جالب بود كه هيچ مغازه­اي روسري­هاي فانتزي، از آن نوع كه در ايران هست نداشت. اينجا كسي براي قرتي­بازي روسري سر نمي­كند. فقط حجاب. تبليغات بعضي از حراجي­ها حيرت­آور بود.  تصل 70% ، 80% ( تا سقف هفتاد و هشتادد در صد ) که نمي دانم راست بود يا نه. اما يک تي­شرت خريدم که ده ريال ارزان­تر از قيمت قبلي بود.

 

 

نمای مدینه در شب

 

 

 

برگشتني پشت در اتاق ماندم. نه كليد بود نه بچه­ها.هر چند همان روز هاي اول که اين مشکل پيش آمده بود قرار گذاشتيم کليد را پيش رزوشن بگذاريم. شب باز به جلسة كاروان دير رسيدم. امشب آخرين شبي بود که در مدينه بوديم...دلتنگي خاص خودش را داشت...

 

...

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:16 توسط نیره سلیمی| |

 

استراحتي مختصر در هتل و حاضر شدن براي خريد دسته­جمعي. فروشگاه «القمه». در طول مسير به همه چيز توجه مي­كردم. چشم­گير­ترين نكته، تفاوت بافت اطراف مسجدالنبي با مركز شهر بود. خارج از آن محدوده، ساختمان­هاي خيلي بلند ديده نمي­شود. بناها تقريبا همگي سفيدند. فضاي سبز خيلي كم و نزديك به هيچ. تابلوهاي تبليغاتي جالب بودند: «عصير المراعي، علي ذوقك!» طاهره نمي­فهميد يعني چه. به نظرش جمله گير داشت. بعدا كشف شد كه «المراعي» نام يك مارك تجاري توليد كننده مواد غذايي است.

 

 

نمای مدینه از پنجره هتل

 

 

Fast Food خيلي كم. يك رستوران زنجيره­اي معروف هست به نام «البيك». (يكي هم در سوق الحرم ديده بودم. كباب تركي هم مي­فروخت. باز هم جاي غذاهاي ايراني خالي بود!)

كافي­نت اصلا نبود. بعدا در مكه از روحاني كاروان پرسيدم. گفت : «اينترنت رايگان است البته با سانسور و فيلتر.»  

 

كنار فروشگاه پياده شديم. بيخود نيست كه ايراني­ها همه تقريبا از چند فروشگاه خريد مي­كنند فروشگاه­هايي كه سرويس رايگان دارند و براي مديران كاروان­ها به صرفه­اند. سرويس­ها كنار هتل­هاي ايرانيان مي­روند و مشتري جمع مي­كنند. اما كنار هتل ما نه. به قول آقاي فيروزپور (مدير هتل) دستشان را كوتاه كرده بودند و به ما هم توصيه مي کردند كه فقط با كاروان برويم.

 

زهرا و ياسمن هم آماده بودند. پشيمان شده بودند از نرفتن به «شرق الاوسط». هر چند اينجا به نظرم قيمت­ها بالاتر و كيفيت پايين­تر بود. القمه غير از پوشاك يك بخش بزرگ كيف و كفش دارد كه در بقية فروشگاه­ها يا نيست يا كم است.

 

نكتة جالب دربارة اين فروشگاه، اين بود كه پول كشورمان را نسبت به جاهاي ديگر بيشتر حساب مي­كرد. هر ريال 225 تومان و به صرف ما.

 

...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:49 توسط نیره سلیمی| |

 

سه شنبه 19 تير 86

 

 

صبح بعد از نماز، زيارت بقيع، همان جاي هميشگي كنار ديوار نشستيم، روي سجاده هايمان. حاج آقا دعا را شروع كرد. به نيمه نرسيده بوديم كه يك مرد وهابي آمد و شروع كرد به فرياد زدن كه: «اينها شرك است و ... .»

حاج آقا آهسته گفت: «نگاهش نكنيد و تظاهر به بلند شدن و رفتن كنيد.»

 

بي­رغبت بلند شديم. تصور كرد داريم مي رويم و رفت. از اين حرف­ها كنار بقيع زياد شنيده بودم اما نه خطاب به خودمان. بعد از دعا از كنار بقيع حركت كرديم. در ضلع شرقي چند لحظه ايستاديم و همگي قبر حليمه سعديه (داية پيامبر(ص)) و شهداي احد را زيارت كرديم. آن روز حاج آقا گفت كه بقيع در قديم نام يك درخت بوده و بعد زيرش كم­كم قبرستان شده.

 

آهسته آهسته حركت مي­كرديم. در راه يك ماشين عروس به سبك عربي نظرم را جلب كرد شيشه­هايش را رنگ كرده بودند شايد براي اين كه عروس ديده نشود.

 

 

ماشین عروس به سبک عربی!

 

 

كنار مسجد مباهله ايستاديم:

«اين مسجد در شرق مدينة قديم واقع بوده. پيامبر، مسيحيان نجران را به اسلام دعوت كرد و آن­ها تصميم گرفتند هيئتي را براي تحقيق بفرستند. اسقف اعظم هم آمد. پيامبر حتي به آن­ها نگاه هم نكرد. از يهوديان علت را پرسيدند. گفتند: «به خاطر لباس­هاي فاخر و گران قيمتشان بوده.» فرداي آن روز با لباس­هاي عادي آمدند و پيامبر با آن­ها صحبت كرد. آن­ها دربارة عيسي(ع) و حضرت مريم پرسيدند و بعد گفتند: «پيامبر آخر الزمان، انجيل را تصديق مي­كند؟» پيامبر فرزند خدا بودن عيسي(ع) را قبول نكرد. پيشنهاد مباهله دادند و پيامبر فورا پذيرفت. مسيحيان با كاهنان يهود مشورت كردند. كاهنان گفتند اگر با كبكبه و دبدبه آمد بر حق نيست اما اگر تنها يا با خانواده­اش آمد به حقانيت خود ايمان دارد.

 

مسجد مباهله

 

 

پيامبر همراه پنج تن آل عبا آمد. مسيحيان برگشتند و مباهله نكردند. ايمان هم نياوردند و جزيه دادند.

چند نكته­اي كه از اين واقعه مي­فهميم:

1-    انسان مي­تواند جان خانواده­اش را فدا كند.

2-  فرزندان پيامبر پسران فاطمه (س) بودند. از زن­ها فقط فاطمه را آورد. ( انفسنا= كسي كه خيلي به آدم نزديك است يعني خود آدم. در حق علي(ع) است كه نفس پيامبر(ص) است.)

3-  گاهي عشق و علاقه آدم را كور مي­كند. علاقه به مسيحيت باعث شد چشم آن­ها كور شود. بدترين حالتي است براي انسان پيش بيايد. بعد از اين كه علم پيدا كرد انكار كردند مانند فرعون.

 

اهل سنت به اين مسجد، مسجد اجابه مي­گويند. وجه تسميه­اش اين است كه پيامبر دعايي كرد و اجابت شد.»

حاج آقا با گفتن جملة «اين وقت صبح در مسجد بسته است.» فهماند كه بايد راه بيفتيم هر چند خواب­آلودگي اجازه نمي­داد حتي فكر رفتن به مسجد و نماز خواندن را بكنيم.

از ميان پس­كوچه­ها گذشتيم. چند جا داشتند خاك­برداري مي­كردند. لابد براي ساختن هتل.  

 

...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:14 توسط نیره سلیمی| |


Design By : Night Skin