همقدم با هاجر
1. سبکبار باشيد. لباس اضافي همراه نبريد. هواي عربستان آنقدر گرم هست که لباس هايتان زود خشک شوند. 2. از برداشتن پسته و کاکائو صرف نظر کنيد چون کاکائوها آب مي شوند و پشيماني به بار مي آورند! پسته ها را هم احتمالا مجبور خواهيد بود برگردانيد! روز برگشت با کمبود جا مواجه خواهيد شد و خوراکي هاي اضافي وبال گردنتان مي شوند! ضمن اين که گرماي هوا باعث مي شود ميل به خوردن اين طور چيز ها پيدا نکنيد...وقتش را هم نخواهيد داشت! خاکشير هم نبريد چون شستنش دردسر ساز است! آن جا به مقدار کافي دوغ و ماست خواهيد خورد! فقط کمي آبنبات برداريد تا اگر بچه هاي کوچک را ديديد به آن ها بدهيد يا اگر دچار افت فشارخون شديد بخوريد. مقداري آلوي خشک هم برداريد که واقعا به دردتان مي خورد! 3. از کولر هاي گازي دوري کنيد! در مدينه همه با خيال راحت زير کولر دراز مي کشند و در مکه مريض مي شوند. 4. تا جايي که امکان دارد وقت کمي را به خريد اختصاص دهيد و خريد تان را در مدينه تمام کنيد تا در مکه فرصت بيشتري داشته باشيد. 5. برنامه تان را طوري تنظيم کنيد که از زيارت هاي دوره اي که کاروان ترتيب مي دهد جا نمانيد. 6. ما را از دعا محروم نکنيد. خوش به سعادت آن هايي که شب ميلاد پيامبر(ص) مدينه اند. التماس دعا. سر کوچه آرام چند صلوات فرستاديم. مردم هنوز خواب بودند. جلوتر، دم در خانه، تخممرغ و گوسفند و زغال نگرفته با اسفند کم رمق. طفلک نسرين تمام شيشه الکل را خالي کرده بود ولي... دلش سوخت. هم فرودگاه نيامد و هم اسفند ، اسفند نشد. رسيديم خانه. تازه آن وقت بود که فهميدم چقدر دلم برايش تنگ شده بود. تا ظهر مهمانها آمدند. فاميل نزديک، چند تا از همسايهها و چند دوست خانوادگي. حدود صد نفر. تا عصر خانه از جمعيت پر و خالی ميشد. بسيار خسته بودم و فقط يک استراحت چند دقيقهای. کمتر از نيم ساعت که آن وقت هم چند نفری از اقوام آمده بودند و شرمنده شدم. دو شب پشت سر هم بی خوابی کار خودش را کرده بود. مهمانها متوجه خستگی چهرهام شده بودند. حدود سی نفر از اقوام برای شام ماندند. مامان و نسرين هم خيلی خسته شده بودند. هر چند غذا از بيرون آورديم ولي تدارکات خيلی کار برده بود. *** رفت و آمد مهمانها تا مدتها ادامه داشت. آن هم زماني که به شدت کمبود وقت داشتم. امتحان قرائت عربی و تحقيق هايم مانده بود.خيلی بهم فشار آمد. بعد از آن بود که رفتم برای پس دادن بازديدها و دادن سوغاتیها. خانة تکتکشان رفتم. حالا که فکرش را ميکنم می بينم از اين ديد و بازديدها ميتوانستم خيلی لذت ببرم. ولی کارهای عقب افتاده اجازه نميداد. از طرفی هم نميتوانستم بازديد نروم. عزيزانی بودند که بيشتر از حد توقعم محبت کرده بودند. دوستانی که تماس گرفته بودند. اقوام دوری که به ديدنم آمده بودند. يک خانم پابهماه آمد ديدنم و فردای همان روز زايمان کرد. البته به ديدن نوزاد رفتم. يکي از همسايهها هم با وجود اين که تازه جراحی کرده بود آمد. واقعا شرمنده شدم. زمان که گذشت، کمکم آشنايانی که بيرون مرا ميديدند عذرخواهی ميکردند که:« ما دير فهميديم» و... *** روزهای نخست بازگشت حس می کردم بخشی از وجودم آنجا جامانده. شايد هم همهاش. انگار از يک رؤياي شيرين به کابوس واقعيت پرتاب شده بودم. گذشت زمان اين حس را کمرنگ کرده اما خیلی آرزو دارم يک بار ديگر به سرزمين وحی سفر کنم و به اميد خدا اين بار براي تمتع... پنج شنبه 28 تير 86 دو تا خانم ميانسال و مسن روبرويمان بودند و سر صحبت باز شد. کرد بودند و خوشسخن. زن ميانسال عروس بود و زن مسن مادر شوهر. از هر دری صحبت کرديم. عروس سومين سفرش بود. هيچ خريدی نکرده. گفت: «پولش را می دم بچهها هر چی خودشون خواستند بگيرند.» و من باز حسرت ! چشم برگرداندم بين بچهها. يکی گفت: «حجابها شل شده.» راست ميگفت. بعضیها هم آرايش غليظ کرده بودند! (چه حاج خانم هایی واقعا!) يک ساعت گذشت و زمان پرواز رسيد. با اساماس به خانواده اطلاع دادم که زودتر نيايند. حس عجيبي داشتم. من و طاهره کنار هم بوديم .از پنجره هواپيما جز سياهی چيزی ديده نمیشد. مهماندارها همانها بودند. چرت کوتاهمان خيلی زود پاره شد. صداي روحاني کاروان از پشت بلندگو ما را به خود آورد که: وقت نماز است. وضو و نماز باز هم نصف ليوان آب و سجده بر دستمال کاغذی. انگار هنوز در عربستان بوديم و جالبتر اينکه نشسته روی صندلی و کاملا پشت به قبله. هواپيما که نمازخانه نداشت! اين بيت سعدی در ذهنم بود: پارسايان روي در مخلوق پشت بر قبله ميکنند نماز بعد از نماز پلکها روی هم نيامد. شش و نيم در فرودگاه مهرآباد و تحويل گرفتن ساکها که خودش خيلی زمان برد. آنهايي که يک ساک داشتند زود رفتند. اما بقيه(!) ايستادند و ايستادند تا دومی هم آمد. بعد نگاه کردن توي آينه، مرتب کردن روسری و سرانجام خداحافظی و حلاليت گرفتن از بچهها. چرخ را با شوق تمام هل ميدادم. چند قدم ديگر... چند قدم ديگر... يک لحظه دسته از دستم رها شد و محکم خورد به پای پيرزن بيچارهای که يواش يواش داشت میرفت. از خجالت مردم. همان مادر شوهره بود! (هنوز هم هر وقت يادم میافتد عذاب وجدان می گيرم.) توی فرودگاه که نشسته بوديم بنده خدا همهاش داشت پاهايش را میماليد. بعد از کلی عذرخواهی دوباره ادامه دادم. انبوه جمعيت پشت توری ايستاده بودند. تا رسيدم يکی ديگر از درها باز شد و رفتم. هجوم گلها و بوسهها و آغوشها و اشکها. همه آنهايي که به بدرقه آمده بودند حالا هم بودند. عموها و عمهها و دايیها و خاله و همسران و بچههايشان. به اضافه عمو حسين و زن عمو و مادربزرگ که موقع بدرقه، مدينه بودند و چند نفر ديگر. اما نسرين نبود. مانده بود به خاطر اسفند. دو نفر از آنهايي که مشرف نشده بودند کفش هايم را به پا کردند. غافل از اين که کفشها در وادی مقدس، جايي نداشتند... بگذريم. ساکها و گلها رفتند و من ماندم سبکبار. واقعا سبک شده بودم. در طول مسير برای اقوام از سفر حرف ميزدم.... چهارشنبه 27 تير 86 براي نمازظهر مسجد رفتم. عجيب بود که يک مرد عرب کيفم را گشت. بی سابقه بود. فکر نمی کردم کيفها را موقع ورود بگردند. چند باری که از بابالنساء وارد شده بودم خانمها کيفم را گشته بودند ولي در بيشتر مواقع جمعيت بيشتر از آن بود که... و رها ميکردند. (بعضی از زائران به مدينه نميروند.) بعد از نماز، طواف آخر برای فاطمه بنت اسد. سختترين طواف. آفتاب داغ و سنگهاي سفيد. خيس عرق شدم. بايد برميگشتم هتل. دوست داشتم چند تا کعبه بلوری بگيرم. پيدا نکرده بودم. به يکي از مراکز خريد روبهروي مسجد رفتم. خيلی شيک و فوقالعاده گران. فروشگاه «بن داوود» هم مختصر دوری زدم. نيم ساعت هم نشد. همه چيز وارداتی اما مرغوب. روي بعضي از لوازمالتحريرها و... عکس Barby بود با چادر عربي. اي كاش ما هم باربي را بومي كرده بوديم... سريع رفتم هتل. وسايل را با عجله جمع کردم و ساک دستي را بستم. کليد اتاق را تحويل داديم. ساکها را در اتاق 622 امانت گذاشتيم. بعد از نهار برگشتيم. طواف وداع و نمازش را تنهایی به جا آوردم . باز از بچهها و حاج آقا عقب مانده بودم. بعدا فهميدم نيت «ما في الذمه» کردهاند. ميخواستم به طرف حجر بروم و براي آخرين بار پرده را لمس کنم. ازدحام جمعيت اجازه نداد. روي کوه صفا دو بار سوره نباء را خواندم. در آن چند روز هر سورهای که ميگفتند فضيلت دارد را ميخوانديم: يوسف، بقره، مريم و.... بعد از نماز. وقت بازگشت رسيده بود. مثل هميشه خيلي زود دير شده بود و دريغ و حسرت هميشگي سراغم آمده. شايد به قول طاهره به خاطر اينکه خيلي باشتاب بيرون آمديم. اما امشب اين حسرت مثل شبهای قبل نبود. آرامشي بود که ميدانستم خدا فرستاده و ديگر گريه نکردم. در هتل بعد از شام سراغ ساکها رفتم. آماده شديم. جلوی در همه اتاقها ساکهای کاروان بعدی را گذاشته بودند. با عزت و احترام. به همين سرعت اتاقها آماده شده بود. ياد ساکهای خودمان افتادم که مثل دل و جگر زليخا تا دو روز توی راهرو افتاده بود و کسي سراغشان نميرفت. لابد زود رسيده بوديم و مثل هميشه برای «حفظ حرمتها» کسی ساکهايمان را نياورده بود. بگذريم. وسايل من شامل يک ساک دستی بزرگ يک پلاستيک خيلی بزرگ و سنگين (چون يک بطري آب زمزم و چند تا ميوه به عنوان تبرک به اضافه بقيه خرتو پرتها تويش بود) و يک کيف دوشي ميشد. زهرا وقتي با آن حال و روزمن را دید گفت: «اصلا دوست ندارم جای تو باشم.» خوش به حالش که آن قدر سبکبار بود. خوش به حالش که مجبور نبود جواب پس بدهد. بعضی از بچهها ميگفتند ما از خيليها خداحافظي نکرديم تا نيايند و کادو نياورند! در لابی هتل منتظر نشستيم. باز هم زمان را دروغ گفته بودند تا زودتر جمع شويم و کسی جا نماند. نمیدانم دروغها باعث تأخير ميشود يا تأخيرها باعث دروغ و ما حسرت داشتيم که ای کاش ديرتر برگشته بوديم. چند دقيقه، شايد هم يک ساعت. فرقی نمیکرد. به هر حال بدون ما که برنميگشتند! دکتر پازوکی را ديدم. به عنوان روحانی کاروان آمده بود. با زهرا سلام عليک گرم و با من سرد. لابد من را به یاد نمی آورد. از زهرا پرسيد: «خريد نکردي؟» و زهرا گفت که از همه کمتر خريد کرده و بيشتر عبادت. خيلي قرآن ميخواند. [البته در تهران مجبور به خريد شده بود!] وقت حرکت رسيد. آقای خوش صدايی آمد و دعای وداع خواند و ما در اين فکر که آيا دوباره روزی به اين سرزمين مقدس پا ميگذاريم يا نه؟ و خدا را شاکر که همين يک بار هم.... اشکها و بغضها از شادي و اندوه و دود اسفند و وداع. سوار اتوبوس شديم. تا جده حرف بود و راه را کوتاه ميکرديم. ما کنار معينه بوديم و حاج آقای خوشطبع در اتوبوس کناری و گهگاه که از کنار هم رد ميشديم دست تکان ميداد و ما میخنديديم. شايد میخواستيم پشت خندهها اندوهمان را پنهان کنيم. باز فردوگاه جده. اين بار در شب. پرواز قرار بود دو و نيم باشد اما نشستيم و نشستيم و خبری نشد. مدير و معاون کاروان هم طبق معمول غيب شده بودند. هر چند قادری قبل از غيبت گفته بود پرواز تأخيرندارد اما.... نزديک نيمه شب با طاهره رفتيم حرم و تا اذان صبح مانديم. دو طواف ديگر برای عبدالله و آمنه، و يکی ماند. طاقت نداشتم. دراز کشيدم. کم نيستند زائرانی که در اين دو مسجد ميخوابند و کسي هم مانع نيست اما خواب کجا بود در آن نور و اضطراب و دلتنگی باز گشت؟ هم دلت تنگ است و هم نيست. هم دوست داري برگری هم نه. و من بيشتر دوست داشتم بمانم. شانههايم زير بار هقهق میلرزيد. زنها نگاه میکردند. طاهره میگفت: «من را هم دعا کن.» آن هم کسی که در اين دو هفته فهميده بودم خيلی از من به خدا نزديکتر است. وارد بخش زنانه در شبستان مسجد شديم که با قفسههای قرآن جدا شده. طاهره کمی استراحت کرد. پيرزنی از من پرسيد: - امّک؟ صورت طاهره پيدا نبود. گفتم: - صديقي! طاهره که بلند شد گفتم بد نيست باب صحبت را باز کنيم. طاهره قبل از اين بارها و بارها با زنان عرب صحبت کرده بود. از مليتهای متفاوت. يک بار با يک زن مصری که پرسيده بود فرق شيعه و سني چيست؟ و طاهره پاسخ داده بود و البته قانعکننده. به هر حال فارغالتحصيل دانشگاه امام صادق(ع) است و مطلع. آن زن نميدانسته که علی(ع) در کعبه متولد شده و طاهره گفته حرف شيعه اين است که تا وقتی علی(ع) هست هيچکس برتر و لايقتر از او براي جانشينی پيامبر(ص) نيست. يادم افتاد که چه عمدهايی هست براي نگفتن خيلي چيزها و... يک بار هم با دو دختر سعودی صحبت کرده که هر دو زير بيست سال بودهاند. اي كاش من آن روز بودم چون خيلي دوست داشتم راجع به چند همسري در عربستان اطلاعاتي به دست بياورم. بعد از کمي گپ زدن با پيرزن فهميديم که اهل حلب سوريه است. هشت فرزند دارد و اولين بار است که آمده و با کاروان. بارها کاروانهايی که از کشورهای مختلف آمده بودند را ديده بودم و همگي با نشانه مخصوص. کلاه يا سربند يا گلدوزی روی لباسها يا... و همه با جمله للحج و العمره که اين عبارت «حج عمره» خودش يک غلط مصطلح است. حج در اصل همان تمتع و عمره هم عمره مفرده است. پيرزن برايمان دعا کرد. بنده خدا پيرتر از آن بود که بشود راجع به مسائل سياسي يا اجتماعی يا اعتقادی يا چيزهای ديگر با او صحبت کرد. جای مادربزرگ من و طاهره بود. آن شب خيلي خدا را شکر کردم به خاطر توفيق سفر. يک بار هم يک پيرزن ترک را ديدم که روی صندلی چرخدار نشسته بود و دست هايش را حائل کرده بود روی سينه، نماز می خواند. میلرزيد. حتي عينک ته استکانیاش. منقلب شدم و پريشان. دوباره دراز کشيدم. در جستجوی آرامش. طاهره نماز ميخواند. اذان نيمه شب را داده بودند. يکیيکی پاشدند براي نماز شب و من خوابيدم. ديگر توان نداشتم. ماندم تا اذان صبح. گوشهای وضو و نماز جماعت. برگشتيم. سه شنبه 26 تير 86 صبح برای اولين بار رفتم نماز صبح. خيلی دوست داشتم يک بار هم که شده در حياط اصلي خانه خدا نماز بخوانم. اما ياسمن میگفت موقع نماز زنها را بيرون ميکنند. جايی که در مسجد برای نماز بانوان در نظر گرفته شده خيلی کوچک است و با بلوکهای سيمانی محصور شده و هميشه شلوغ است. از قبل میآيند و جا ميگيرند. نمازهای طواف و نمازهای حجر اسماعيل تنها نمازهايی بودند که در حياط مسجد خواندم. بعد از نماز زيارت دوره بود و قرارگاه کاروان ما مثل هميشه زير باب العمره، اما من نرفتم. باز هم خستگي، خواب در هتل و کمي قرآن و ده دقيقه شرکت در جلسه کاروان که موضوعش موسيقی بود. بچه ها به ديدن «شعب ابو طالب» رفته بودند. امروزه مشرف به مسجدالحرام است. بس که مسجد بزرگ شده حريم مکه قديم را بلعيده! زادگاه پيامبر (= خانه عبدالله و آمنه ) نزديکش است. کتابخانه شده. خانه خديجه(س) هم برج! فيلمشان را در موبايل طاهره ديدم. برای نماز ظهر با ياسمن رفتيم حرم و بعد هم بازار ابوسفيان. بازار را پيدا نميکرديم. ميگفتند پشت صفا و مروه است. از يک مرد چاق و درشت هيکل عرب که همراه دو زن میگذشت پرسيديم. نگاهی بهمان کرد و وقتی فهميد غريبهايم پرسید: «can you speak English?» ماتمان برده بود. انگار همه واژههايی که بلد بوديم از نوک زبانمان فرار کردند. سکوت چند ثانيهایمان را دليل عدم توانايی گرفت و ما را به طرف شرطه راهنمايی کرد. بعد از چند دقيقه پيادهروی زير آفتاب داغ و انعکاس سنگهای سفيد زير پا و اذيت شدن چشم با وجود عينک آفتابی، بازار را پيدا کرديم. شبيه مغازههای خردهفروشی قم و مشهد است و بافت سنتی دارد و البته با آدمهای سنتیتر! يک «ماشاءالله» هم از يک پير مرد شنيديم. عجب اسم با مسمايی داشت اين بازار! گمان ميکنم پيرمرد از نسل خود ابوسفيان بود! چیز هایی که می خواستم گير نيامد. يعنی وقتي برای گشتن نداشتم . اما ياسمين کيفش کوک بود. چون از اول سفر جوينده سفارش های پدر و خواهرش بود و عاقبت یابنده شد! برگشتيم و در بازگشت «چراگاه جرثقيل» * را ديديم. همانهايی که روز اول ديده بودم. داشتند صفا و مروه را گسترش ميدادند... يک هتل هم روبروی بازار آتش گرفته بود. نهار ساعت سه در اتاق و بعدازظهر آخرين جلسه کاروان. آخرهايش رفتم. به خيلی ها هديه دادند. زهرا و طاهره هم. جايی که نشسته بودم ليست مدير کاروان را ديدم. ظاهرا اولش قرار بود آنهايی که در توزيع غذا کمک کرده بودند هم هديه بدهند. دلم را صابون زدم. اما به جايش دادند به آنهايی که ختم قرآن کرده بودند! هم ثواب و هم سجاده! بعضی يکبار و بعضی دوبار ختم کرده بودند و من چقدر ضرر! برای نماز مغرب با زهرا رفتيم حرم. زهرا از بابت سجاده خيلی خوشحال بود. حقش هم بود. طفلکی خيلی زحمت کشيد، به عنوان سر گروه. چيزی هم براي خودش نخريده بود. زهرا برگشت و من برای ابوطالب طواف کردم. طاهره را ديدم و با هم برگشتیم. اذان عشاء را دادند و نشستيم در اتوبوس، منتظر. اتوبوس تا آخر اذان حرکت نمیکرد. رفتيم براي بستن ساکها. کمترين فايده حمل و نقل ساکها از مدينه اين بود که کمی جا باز شده بود! به زور خرتوپرتها را چپاندم و طنابپيچی و تحويل. دو تا ساک بزرگ، يکی برای خانواده و يکی برای سوغات. زهرا و ياسمن هنوز حرم بودند و ساکهايشان مانده بود. از آقای قادری پرسيدم. بدجنس گفت: «خوب دوستانتان ميروند و ساکهايشان ميماند. اشکال ندارد؟!» آرامشم را حفظ کردم و گفتم: «از خودشان سؤال کنيد.» ( ماجرای فروشگاه با وارث را در نظر داشت و فکر می کرد عصبانی می شوم !) مرضيه نظرلو را ديدم. از بچههاي علامه. زهرا ميگفت پارسال عمره دانشجويي بوده. در مسابقهای شرکت کرده و برنده شده و امسال باز آمده. خوش به سعادتش. * پی نوشت: بيا تا نترسم من از شهرهايي که خاک سياهشان چراگاه چرثقيل است. سهراب سپهری زيباترين عبادت طواف کعبه است. کعبه يک مادر مهربان است و همه به گردش چرخان. هيچوقتی مسجد از طوافکنندگان خالی نيست. در طواف آزادی که هر ذکريی بگويی . يا حتی سکوت، يا تفکر. اما در هر دور، آوای بلند «الله اکبر» طوافکنندگان بعد از گذر از حجر تو را به خود ميآورد. «الله اکبر» ميگويي و بوسهاي از دور. بعد از عمره اول، اولين طوافی که کردم به نيت همه سفارشکنندگان بود. دوستی زمان خداحافظی به شوخی گفته بود: يک دور هم برای من بزن! و همين مقدار هم مقيد و مسئولم کرده بود. اما ثواب همان يک دور طواف به همه سفارشکنندگان ميرسد بدون اينکه از آن کم شود. بخشش خدا اين گونه است. متفاوت با بخششهای انسانی. در نيابت از عمره هم میتوان برای يک نفر نايب بود يا هزار نفر. فرقی نيست. به تکتک نامبردگان ثواب يک عمره ميرسد. بيکم و کاست. بعضی بخيل بودند و فقط گفتند: «پدر و مادر» (بيشتر بچهها زودتر از پدر مادرشان مشرف شده بودند. نمونه بارز نظام فرزند سالاري!) بعضی هم مثل طاهره همه را شريک کردند حتی آنهايی که :«غيبتشان را کردهام يا غيبتم را کردهاند.» شايد از همه بخيلتر خودم بودم که برای خودم نيت کردم. ماه قمری نو شده بود و می توانستيم دوباره براي خودمان عمره انجام دهيم. از طرف ديگر پدرم قبلا يک بار محرم شده و برای همهمان يک عمره انجام داده بود و من لزومی نمی ديدم تکرار کنم. در مکه صخره زیاد است. کوهها کعبه را احاطه کردهاند. هر چند گمان نمیکنم کوهی باقی مانده باشد! همهشان را یکییکی منفجر و بعدش هتل میکنند! تصور عجیبی است که روبهروی پنجره هتل یک دیوار صخرهای باشد! نمای بیرون مسجد النبی روشن است و نمای بیرونی مسجد الحرام تیره. سنگ های خاکستری، انگار همه چیز به هم مرتبط اند. آن جا سفید و کرم به گنبد سبز می رسد و اینجا خاکستری به پرده سیاه کعبه. یکی از چیزهایی که این اواخر زائران را ازش محروم کردهاند لمس کعبه است. بعد از بازگشت وقتی به عکسهای کعبه دقت کردم (در تلویزیون و...) دیدم پرده بالاست و دستهای بیپرده بر سنگها... و چه لذتی! اما حالا... دور تا دور کعبه را یک قرنیز از مرمر سفید کشیدهاند و پرده را با قلاب و طناب رویش محکم کرده اند. هیچ دسترسی به کعبه نیست. غیر از دو نقطه، رکن یمانی، یک بیضی کوچک و حجر الاسود،که نزدیک شدنش کار هر مردی نیست، چه برسد به ما که تنها هم بودیم. روحانی کاروان گفته بود: لمس حجر برای زن حتی مستحب هم نیست. با اضافه کردن حدیثی از امام صادق(ع). مثل همیشه باید کنار میایستادیم تا حضرات یک دل سیر زیارت و بوسه کنند! اما سحر و طاهره و مرضیه سهتایی رفته بودند و دست پر برگشته. خیلی حسرت کشیدم. اما رجب شده بود و مکه شلوغتر از قبل و با دیدن مردهایی که از سر و کول هم بالا میرفتند امید ما از استلام حجر قطع. جالبتر اینکه یک شرطه همیشه آنجا کنار حجر ایستاده و نوبتی جایش عوض میشود. شاید برای جلوگیری از خفگی احتمالی... . در مسجدالحرام غیر از کلمنها، آبسردکنهایی هم هست که آبشان فوقالعاده خنک و گواراست هر چند زمزم خالص نیست. چند بار با آب کلمنها یا آبسردکنها وضو گرفتیم. وضو گرفتن در دوراة میاه با آن سکو ها و شیرها عذاب الیم بود و از همه بدتر نگاه پرسشگر اهل سنتی که لابد نمیدانند شیعه چطور وضو میگیرند... این نگاه را یک بار دیگر در مسجدالنبی تجربه کرده بودم ، در قنوت نماز. روی سنگها مینشستیم و زیر چادر صورت و دستها را مرطوب میکردیم. بعد هم مسح. آخر سر قطرههای معدود چکیده بر سنگ را خشک میکردیم. همه با نصف لیوان آب. تا قبل از آن نمیدانستم با این مقدار آب هم میتوان وضو گرفت و بعد این فکر که نکند وضو اشکال داشته باشد؟ چون روی کلمنها نوشته بود: «للشرب فقط.» از روحانی پرسیدم. گفت: «امام گفته این کار را نکنید مکروه است اما حرام نیست.» خیالمان راحت شد. اينجا چقدر زن کم است و چقدر گياه کم است. شايد همه خشونتی که ازش حرف میزنند به خاطر همين است. زن عرب را يا در مسجد ميتوان ديد يا در فروشگاه، زمان خريد. حتی يک فروشنده عادی نيست، حتی يک منشی! فقط چند دستفروش زن دیدم... 1 مدينه فراخ است. دشت، با آسمان آبي، چشمها آرام ترند و هوا معتدلتر ... اما مکه تنگ است. کوه، آسمان دلگير، چشمها بیقرار و هوا شرجی ... همه چيز در مدينه مهربانتر بود و حالا میفهمم که چرا پيامبر بعد از فتح مکه به مدينه برگشت و اينکه چقدر زحمت کشيده. با اين مردمانی که بعد از اين همه قرن، هنوز خشونت ازشان ميبارد. بعدها فکر کردم شايد يک دليل ديگرش اين بود که مزارش در مکه نباشد و مکه قداست خود را فقط از کعبه بگيرد. شب قرار شد برای نماز جماعت عشاء با بچهها برويم حرم. بچه ها تعلل کردند خودم رفتم. طواف نساء را انجام دادم و بعدش نماز طواف. در حجر اسماعيل هم دو رکعت نماز برای خودم و دو رکعت برای سفارش کنندهها خواندم. کوچکي فضای حجر ايستادن را دشوار میکند. با اين همه حريمها رعايت میشود. آقايان جلو و خانمها پشت سرشان. (يک بار که ايستاده بودم تا طاهره نماز بخواند و برويم يک ثانيه نشستم. خانمی ميانسال که ظاهرا اهل ترکيه بود شروع کرد به پرخاش کردن، جا برای نماز نداشت. به ناچار بلند شدم. اصلا جای نشستن نيست.) ناودان طلا بالای حجر است. بعد از طواف نساء يک دور طواف مستحبي برای عبدالمطلب انجام دادم. حاج آقا گفته بود طواف کردن برای عبدالمطلب و ابوطالب و عبدالله و فاطمه بنت اسد و آمنه خیلی ثواب دارد. از امشب شروع کردم. 1 در ساعتهای محدودی که در هتل بوديم گاهگاه دوستان و اقوام زنگ میزدند. بعضی هم پيامک. گاهي موقع خواب گوشي silent بود و شرمنده ميشدم. يک بار هم وقتی مدينه بودم عمو از مکه زنگ زد. چقدر حيف شد که نمیتوانستيم همديگر را ببينيم! مواقعي که حرم میرفتيم چون دوربين داشت و ممنوع بود نمی بردم. در مسجدالنبی سختگيری راجع به دوربين بيشتر است. کيفها را در ورودی می گردند. بنابراين من هيچ عکسی از داخل مسجدالنبی نگرفتم. چندتايی هست که از يکي از بچهها بلوتوث کردم. (از همان دختری که از همه جاهای ممنوعه عکس میگرفت!) هر چند يکی دوباری که گوشی همراهم بود مخفيانه و از روی ناچاری همراه خودم بردمش، اما جسارت عکس گرفتن نداشتم و لزومی هم نميديدم. ولي در مسجدالحرام وضع فرق میکند. سختگيری خيلی کمتر است. خودم چند بار زائرينی از مليتهای گوناگون را زمان عکس گرفتن ديدم. کنار صفا، در حياط خود حرم، طبقه دوم که فراوان است. اين شد که ما هم چندتايی عکس گرفتيم. اما تماسها! هزينهاش چند برابر تماس در ايران است اما می ارزد. اين هزينه به خاطر استفاده از خدمات رومينگ بينالملل است و فقط برای صاحب سيم کارت محاسبه ميشود. قيمت پيامک با ايران تفاوتی ندارد. خود عربستان هم سيم کارتهای يکبار مصرف با قيمت هفده هزار تومان (؟) تهيه کرده و زائران استفاده می کنند. اتوبوس کنار مسجد حديبيه نگهداشت. اين مسجد خارج از حريم مکه و يکي از مساجدی است که می توان در آن محرم شد. يکی از کاروانهای هتل هم بچهها را آورده بود برای احرام دوباره. حاج آقا مثل هميشه توضيحاتش را شروع کرد و به قول خودش اين بار بيشتر طولش داد تا بچه ها هوس محرم شدن به سرشان نزند: «پيامبر در سال ششم هجرت خواب ديد همراه با مسلمانان وارد مکه شده. پيامبر برای عمره آماده شد و مشرکان هم ميفهميدند قصدش زيارت است نه جنگ، چون فقط سلاح فردی براي مقابله با راهزنان همراه داشتند، نه سلاح جنگی. خبر به کفار قريش رسيد و با خودشان مشورت کردند و تصميم گرفتند جلوی ورود پيامبر به مکه را بگيرند. درجايی لشکريانشان را آوردند و در حدبيه به هم رسيدند و کار به گفتگو رسيد. قرارداد بستند که در اين سال پيامبر(ص) وارد مکه نشود و دو سال ديگر بيايد و عمره قضا به جا بياورد. از مواد اين قرارداد اين بود که هر کسي از اهل مکه مسلمان شد و فرار کرد به مدينه پيامبر او را برگرداند به قريش اما اگر کسي از اهل مدينه به قريش رفت ملزم نباشد برگردانند. در ظاهرش نوعي خفت و خواری ديده ميشد ولي پيامبر(ص) پذيرفت تا دو سال اجازه تبليغ در قبايل داده شود و معترض مسلمانان نشوند و بين کفار و مسلمانان و قبايلی که با مسلمانان همپيمان هستند جنگ نشود. اثبات بیسواد بودن پيامبر! مسلمانان نوشته بودند: «بسم الله الرحمن الرحيم و محمد رسول الله» کفار قبول نکردند. به جايش بسمک اللهم را گذاشتند. پيامبر(ص) به علی(ع) گفت: «محمد رسول الله را پاک کن.» علي(ع) نپذيرفت. پيامبر(ص) فرمودند: «دست مرا رويش بگذار پاک ميکنم.» اين صلح باعث شبهاتی بين اصحاب شد و مشاجراتی در گرفت. پيامبر(ص) فرمود: «برمی گرديم.» مدتی بعد يکي از اهل مکه مسلمان شد و به مدينه آمد نماينده قريش آمد و او را برگرداند. در راه تازه مسلمان اسلحه را ازنماينده قريش گرفت گرفت و بر او پيروز شد و رفت در جايی سر کاروانهای قريش، همراه چند نفر ديگر مسير کاروانها را نا امن کردند و خود قريش راضی شد مسلمان ها بروند مدينه. پيامبر(ص) در سال هفتم هجرت حج قضا به جا آورد. در سال هشتم قريش به يکي از قبايل همپيمان مسلمانان معترض شدند و پيامبر(ص) فرمودند: «شما تخلف کرديد و به سمت مکه لشکر کشيد.» در آن سالها به دليل تبليغ زياد مسلمانان زياد شده بودند و بيرون مکه خيمه زدند. ابوسفيان صحنه وضوگرفتن پيامبر(ص) را ديد که مسلمانان قطرات آب وضويش را میگرفتند. فهميد نمی توان کاری کرد. رفت و مکه را تسليم کرد و مکه فتح شد. حضرت زينب(س) در مجلس يزيد، خطاب به او گفت: «يا ابن الطلقاء ( = ای فرزند آزاد شدهها به دست پيامبر(ص))» که اشاره به ماجرای فتح مکه دارد. در اين دو سال صلح، يکی از برکاتی که باعث شد مرددها مطمئن شوند قضيه فتح خيبر بود. پيامبر چون خيالش راحت شده بود به طرف يهودیها رفت و فتح خيبر بزرگ ترين پيروزی پيامبر(ص) در برابر يهودیها بود. پيامبر(ص) نوزده روز اينجا محرم بودند تا صلح حديبيه اتفاق افتاد. در اين نوزده روز + بيست روز راه، محرم بودند. با قربانی کردن گوسفند از احرام بيرون آمدند. در کنار کوه ذیطوی (پايينتر از نمايشگاه و به سمت مسجد تنعيم) مزار شهدای فخ قرار دارد. شهدای فخ 300-400 نفر از بنیهاشم بودند. در زمان هادی عباسي قيام کردند سپاه هادی آمد و آنها را در منطقه فخ غافلگير کرد. (آنجا ميقات برای احرام کودکان است.) شهدای فخ با پنج واسطه به اميرالمؤمنين میرسيدند. فرزندان امام حسن(ع) بودند. مانند جريان امام حسين(ع) سرهايشان را در مجلس هادی عباسی بردند و او همان کارهای يزيد را تکرار کرد. بعد از کربلا، غمناکتر از اين جريان براي اهل بيت اتفاق نيفتاده. پيامبر(ص) روزی از آنجا رد ميشدند. آنجا گريه کردند اصحاب هم گريه کردند. پيامبر(ص) فرموند: «از بهترين فرزندانم اينجا به شهادت میرسند و دفن میشوند.» توضيحات حاج آقا تمام شد. بچه های آن کاروان هم محرم شده بودند، برگشتيم هتل. رحلت پیامبر (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) تسلیت باد. دوشنبه 25 تير 86 صبح هنوز خسته بوديم. رفتم آخرهای جلسه دوم حجاب. برای نماز ظهر دير رسيديم. فرادی خوانديم و برگشتيم. بعدازظهر قرار شد برويم نمايشگاه. ساعت يک ربع به چهار حاضر بوديم و ساعت پنج آنجا. «نمايشگاه حرمين شريفين» بيرون از مکه است. حتی يک دقيقه تأخير جايز نبود. خيلي دقيق و با انضباط. چند دقيقه در اتوبوس نشستيم تا ساعت دقيقا پنج شد. قبل از آن راهمان نميدادند و بعد از پنج هم اگر دير ميرسيديم بايد صبر میکرديم تا سانس بعدی. عين سينما! با اين تفاوت که اجازه نمیدادند فيلم را از وسط ببينيم! وارد شديم. مثل هميشه يک «عامل ايراني» آنجا بود و توضيح میداد. آنقدر تند که فرصت نوشتن نبود، فقط چند جمله، کنار ماکت مسجدالحرام نوشتم. به عکس بسنده کردم. هر چند گوش می دادم: «مساحت مسجدالحرام 366 هزار و 186 متر مربع است. در فاصله 13 متری کعبه، چاه زمزم و در فاصله 21 متری مقام ابراهيم قرار دارد. ارتفاع صفا 15 متر و مروه 9 متر. خانه خديجه در کنار مروه است. فاصله صفا و مروه 440 متر به اندازه فاصله بينالحرمين. در بالای همه منارهها در مکه يک هلال هست و در مدينه يک دايره. هلال نماد اسلام است که در مکه شروع شد ولي در مدينه کامل می شود. در حالي که نظر ما شيعيان اين است که اسلام در غدير خم کامل شده.» نمايشگاه چيزهای جالبی داشت. يکی از جالبترينشان نردبانی از جنس آبنوس بود که شباهت به منبر داشت و هندیها آن را اهدا کرده بودند. از آن برای رفتن به داخل کعبه استفاده ميشده. غير از اينها ستون ها و پنجرهها و درها و کتيبههای قديمی مربوط به مسجدالحرام و مسجدالنبی، تکههايی از پرده کعبه، سکههايی مربوط به قبل و بعد از اسلام که از چاه زمزم به دست آمده، ساعتهای قديمی و... هم ديده میشد. همين طورعکسهايی از دو مسجد قبل از توسعه و چاه زمزم. يک کپی از قديميترين قرآن جهان، مربوط به زمان خليفه سوم که اصل آن در ترکيه نگهداری ميشود (شايد زمان امپراطوری عثمانی ها برده شده) و ... خیلی ديدنی بود اما همهاش درسی دقيقه. سرساعت پنج و نيم بيرون رفتيم. پی نوشت : عکس ها زیاد بودند و به ناچار لینک کردم. اگر کلیک نکنید نصف عمرتان بر فناست ...! یک شنبه 24 تیر 86 تولد خواهرم نسرین بود با یک sms تبریک گفتم. بعد از روز مادر دومین مناسبتی بود که خانه نبودم. صبح جلسه هماندیشی برای حجاب بود که نتوانستیم شرکت کنیم. با طاهره و یاسمن و سحر و مرضیه رفتیم حرم. قرآن خواندیم تا ظهر. بعدازظهر و عصر برگشتیم و استراحت. بعدازظهر جلسه کاروان درباره عمره رجبیه بودکه نرفتم. مدیر کاروان در طول راهروها داد میزد و بچهها را صدا میکرد. اما من می دانستم که عمره رجبیه هیچ فرقی ندارد. وقتم را لازم داشتم. برای نمازمغرب نرسیدیم. با زهرا فرادی خواندیم و بر گشتیم. ساعت یک ربع به نه پایین هتل قرار بود جمع شویم . برای احرام دوباره رفتیم مسجد تنعیم. چهار تا ون بودیم که در ماشین ما هیچ مردی نبود جز راننده .معینه به عنوان سرپرست آمده بود و با راننده لفظا درگیر شد. مردک چرت و پرت میپراند. پشت یک چراغ قرمز هم چند تا نوجوان برایمان شکلک درآوردند. پانزده، شانزده ساله. انگار توقع نداشتیم در مکه این طور چیزها را ببینیم. امان از وقتی که شکستن حرمتها و حریمها عادی شود! مسجد شلوغ بود. همه کاروانها ایرانی، غیر از یکی که از بحرین آمده بود. با وجود تشنگی زیاد جرأت نکردم از شیرها آب بخورم. نمیدانم آشامیدنی بود یا نه ولی زنها با آن وضو میگرفتند. محرم شدیم. برگشتیم برای اعمال. فوقالعاده شلوغ بود. تا آن شب مسجدالحرام را این طور ندیده بودم. تا انتهای مسجد جمعیت طواف میکرد. چه شکوهی! يک پيرمرد عرب را ديدم که روی صندلی چرخدار در حلقه آخر طوافکنندگان نشسته بود با يک جعبه دستمال کاغذی در دست و چند تای ديگر آويزان به دسته چرخ ، به طواف کنندگان تعارف می کرد. یک مرد دیگرهم ميان طوافکنندگان ايستاده بود با جعبه دستمال . نذر مفیدی بود. طوافی که هر شب نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه انجام میدادیم آن شب خیلی بیشتر طول کشید. همین طور سعی صفا و مروه. در سعی، آنقدر گرد و غبار زیاد بود که تنفس مشکل شده بود. بعد از سعی خیلی خسته بودم. توان طواف نساء نبود. حاج آقا و مدیر کاروان رفتند برای طواف و ما به هتل برگشتیم. عصر، جلسه کاروان که درباره کعبه بود را رفتم. بعدش مراسم تولد امام محمد باقر(ع) بود که فقط چند دقيقه نشستم، وقت نداشتم. در طول مدت سفر ، دو بار نوبت به هر کاروان می افتاد تا اگر کسی دوست دارد داوطلبانه در توزیع غذا کمک کند. یک بار در مدینه و یک بار در مکه. در مدينه، به خاطر سفارش خانم دکتر نتوانسته بودم در توزيع غذا شرکت کنم. اين بار اسم نوشتم. با زهرا رفتیم. شام همبرگر بود با مخلفات. فهميدم سرويسدهی به اين جمعيت (حدود 1500 نفر) واقعا کار دشواری است. ادا و اطوارهای دخترانه و خرده فرمايشات زياد بود اما لذت بردم. شب با بچهها رفتيم مسجد. حاج آقا و مدير کاروان هم بودند. طبقه دوم مناجات شعبانيه خواندند. من و ياسمن تمام مدت محو کعبه بوديم. بعد با زهرا برای طواف رفتيم. دست در دست هم. در اولين ديدار با کعبه چشمم به آسمان افتاد و جرثقيلهايی که انگار از پشت پنجه انداخته بودند و هر لحظه ممکن بود حمله ور شوند. دلم گرفت. يکي از استادانم 1 گفته بود مکروه است در اطراف کعبه ساختمانها از کعبه بلندتر باشند. اما همه هستند. با اين وجود نتوانستهاند ذره ای از شکوه کعبه کم کنند. اين مربع ساده که مرا ياد تأنيث و تقدس عدد چهار مياندازد2 ، دامنش را هم در يک سو گسترده... اين چهار گوشي که همه به دورش پیله ميتنند تا پروانگی... خانه خدا خيلي بلند نيست، خيلي هم کوتاه نيست. شکوهش در شب هزار برابر است. مخمل آسمان است که فرود آمده و مگر نه اينکه حجرالاسود که چشم اين خانه و قلب طپنده پروانه هاست، از آسمان آمده؟ در طواف واجب، از ايستادن گاه ابراهيم (ع) نبايد تجاوز کرد. گو اين که مهمترين درس طواف همين است. در طواف همهجور ميبينی، جوان، پير، زن، مرد، کودک، سياه، سفيد، ترک، عرب و... . اينجا اين تفاوتها بیمعناست و میفهمی که خدا ميخواسته بشناسیشان. مردان اهل سنت يک دست را برهنه ميگذارند و اين نشانه تمايز است از شيعه. اما زنها هيچ. کم نبودند مردانی که دست روي شانه همسر گذاشته و از برخوردهاي احتمالی محافظت ميکردند.. هر چند اينجا هيچکس در اين فکرها نيست. زمان احرام هم که همه به هم محرماند. خواهر و برادر. بيرون از احرام هم خارج از مقام ابراهيم ميتوان طواف کرد که خلوت است. دورهای آخر با اين که طول مسير زيادتر است زودتر تمام میشود. بعضیها هم خانوادگی طواف ميکردند. مردها حلقه درست ميکردند براي جا دادن زنها. يک بار در يکی از اين حلقهها گير کردم. روي حوله احرام بعضي نشان کاروان گلدوزی شده بود با شماره تلفن و توضيحات، که حيرت کردم. مگر لباس احرام نبايد سوزننخورده باشد؟ از بعضی از حولهها هم مارک Made in china آويزان بود. چه مهربانند اين چينیها که براي ما حوله احرام و روسري و جانماز و تسبيح میسازند! زمان سعی هم چيزهای عجیب کم نبود. خيلی ها راحت رو برميگرداندند! يک بار دو پسر بچه حدودا ده ساله ديدم که انگار مسابقه دو گذاشته بودند. چند بار گردن و شانهشان برگشت و انگار نه انگار. کودکان را هم محرم می کنند و نمیدانم احکامشان چگونه است. چون وقتی کودک در آغوش پدر يا مادر مشغول طواف و سعی است دقيقا پشت به مقصد حرکت میکند! 1. دکتر طبیبیان 2. عدد چهار در اسطوره های قدیم نشانه همه نماد های مونث ( مثل زمین و...) بوده و عدد 3 نشانه همه نماد های مذکر ( مثل آسمان و ...) و از جمع آن ها عدد مقدس 7 و از ضرب آن ها در هم عدد مقدس 12 به دست می آید. شنبه 23 تير 86 صبح زود بچهها با حاج آقا جمع شدند و رفتند مسجدالحرام و حاج آقا درباره ارکان کعبه و... برايشان توضيح داده بود. به خاطر خستگی طواف ديشب نرفتم. بيشتر زيارت دورهها صبحها بود و نمی شد برويم. تا دير وقت مسجد میمانديم. حاج آقا يک بار شاکی شده بود از کم بودن بچهها. گفتم: «ساعت را عوض کنيد.» مدير کاروان گفت: «شما بايد خودتان را با برنامه تنظيم کنيد.» ميخواستم بگويم: «ظاهرا شما خدمتگزار ما هستيد نه ما... » اما قورت دادم. قبل از ظهر خريد دستهجمعی بود. توی مدينه خيال میکردم خريد تکميل شده و در مکه نفس راحت ميکشم. ولی زهی تصور باطل! زهی خيال محال! برای پدر و برادر خريد نکرده بودم . جناب اخوی شلوار از فروشگاه «با وارث» خواسته بودند، با ذکر خصوصيات. اما کاروان «با وارث» نمی برد چون سرويس نداشت. از مدير کاروان پرسيدم. گفت: «کنار همان فروشگاه است و راحت ميشود رفت.» فروشگاه در «عزيزيه» واقع بود. به قول نازنين «بالاي شهر مکه». خارج از حريم صخرهها، با خانههايی شبيه «شهرک غرب» خودمان! رسيديم. ديدم خيلی فاصله است و بدتر اين که معاون کاروان اجازه نمیداد تنها بروم. از کوره دررفتم! ناچار شد همراهم بيايد تا با وارث. فقط پوشاک داشت. لباس مردانه خريدم. برگشتنی از آقای قادری تشکر و عذر خواهی کردم. هتلهای ايرانيان در تمتع اينجاست و البته به خاطر دوری از حرم! نزديکترين هتلها را به اروپايیها و کشورهای ثروتمند با قيمت های نجومی اجاره میدهند. نماز ظهر را در مسجدالحرام خوانديم. همگی کنار هم بوديم. من و زهرا و ياسمن و طاهره. کمي قرآن خواندم. ختم قرآن دسته جمعی گذاشته بودند و سه جزء سهم من شده بود . جزء های 4و 5و 6. قرآنهايی ديدم که شماره صفحات و توضيحات اولشان به زبانهای ديگر بود: اردو، يونانی و... . فارسی نديدم. همه بدون ترجمه، همه با ذکر نام ملک فهد. باز سوار و پياده کنار منطقه حجون، قبرستان ابوطالب. و باز توضيحات حاج آقا: «نام اصلیاش جنه المعلی (= بهشت برتر و بلند مرتبه) است و ايرانی ها ميگويند قبرستان ابوطالب. چند نفر از اجداد پيامبر(ص): عبد مناف، عبدالمطلب (کليددار کعبه) در اينجا مدفوناند. عبدالمطلب معاصر ابرهه بود. ابرهه شترهای عبدالمطلب را در منطقه عرفات گرفته بود و او رفت و پس بگيرد، ابرهه گفت: «فکر کردم برای کعبه آمدهای.» گفت: «خانه خودش صاحب دارد.» قاسم پسر پيامبر (که بعضي نامش را طاهر ثبت کردهاند) نيز اينجاست. هر چند سند تاريخی ندارد اما مشهور است که پيامبر چنين پسری داشته است. ابوطالب که چهل سال پيامبر را حمايت کرد و فاطمه بنت اسد که مانند مادر، از پيامبر نگهداري کرد اينجا هستند. ابوطالب را پيامبر(ص) دفن کرد در همان سال (11 بعثت) خديجه هم فوت کرد. او ثروتمندترين زن حجاز بود که اموالش را در اختيار اسلام گذاشت و زمان مرگ کفن نداشت. يک بار عايشه به پيامبر(ص) گفت: «تو پيرزنی را از دست دادی و حالا زنی جوان داری.» پيامبر(ص) بسيار ناراحت شد و فرمود: «زمانی که همه مرا طرد میکردند او با من ازدواج کرد.» خديجه خيلي محبوب پيامبر(ص) بود. زمان فتح مکه پيامبر از اين کوه پايين آمد. ساعتها کنار قبر او نشست و گريه کرد و ناراحت بود. اين در حالی است که امروز وهابی ها میگويند زيارت قبر حرام است.» قبرستان ابوطالب چون در دامنه کوه است حالت طبقهطبقه دارد. قديميترين بخش آن که محل دفن اجداد پيامبر و خديجه و ابوطالب و... است با حصارهايی جدا شده، کنار پنجره دوم قبر خديجه است. چند مرد داشتند زيارت ميکردند. از خودم پرسيدم وارد شدن به اينجا هم برای زنان ممنوع است؟ نميدانستم. فاتحه و زيارتنامه و چند عکس و حرکت. شب طواف و لمس پرده کعبه. چقدر خوشبوست. تخليق کعبه. ميگويند پرده را قبل از آويختن چند شبانهروز در آن ماده معطر که هيچکس ترکيبش را نميداند، غوطهور ميکنند. خوش به حال آقايان که خودشان را راحت به پرده ميچسبانند و اين عطر را همراه لباسشان می برند. اما ما زود ميشنويم: «رو... رو... شرک... حرام.» گمان ميکنند می بوسيم ولي فقط می بوئيم. بوسه اينجا حرام است. باز حرکت به سمت حــرا؛ اتوبوس که ايستاد مدير کاروان آمد و پرسيد: «کیها میيان حرا؟» نگاهي به کفشها و پاسخ مثبت خيلیها. پياده شديم. کوه خيلی دور بود. تک تک نقطه نقطه آدمها را میشد ديد که بالا میرفتند. چه شوقی داشتيم و چه انتظاری براي تمام شدن حرفهای حاج آقا... «اين کوه به سه نام مشهور است: جبل النور جبل الاسلام جبل القرآن پيامبر از زماني که تحت قيوميت عبدالمطلب بود همراه او ميآمد و بالا میرفت. در غار عبادت ميکرد. از داخل غار، مسجدالحرام پيداست. قديم، کعبه هم ديده میشده. جبرئيل در افق مبين قرار میگيرد و پنج آيه را بر پيامبر می خواند و او را مأمور به ابلاغ پيام میکند. علی(ع) می فرمايد: «من همراه پيامبر بودم و با او از نماز برمیگشتيم.» (خديجه غذای پيامبر را تا جايی نزديک مسجد اجابه کنوني میآورد. علي(ع) از غار میرفت آنجا غذا را می آورد) علی(ع): «وقتی از غار برمی گشتيم صدای ضجهای را ميشنيديم. پيامبر(ص) گفت: صدای ضجه شيطان است. از بعثت پيامبر به گريه در آمده بود.» حديث پيامبر: «انت تسمع ما اسمع و تري ما اري و تشم ريح النبوه الا انت لا نبي.» مدير کاروان دعوتمان میکرد به سوار شدن. اصرار فايده نداشت. بعضی شکستهدل و بعضی خشمآگين. چرا دروغ گفته بود؟ چرا صداقت نداشت؟ چرا اميد واهی داده بود؟ بدتر از همه اينکه میگفت: «انشاءالله اين دفعه با آقاهاتون ميآييد!» از اين حرفش بيشتر عصباني شدم. می خواستم بگويم «مرد حسابی! فعلا که سرپرست ما تويی!» از خودش سلب مسئوليت کرد. حسرت حرا حسرت کوچکی نبود. زهرا اشک. من حرص، چه کار می توانستيم بکنيم؟ فقط دريغ و افسوس... . پی نوشت : عکس ها را پسر عمویم گرفته ... من هم مثل شما فقط عکسش را دیدم... حاج آقا اين جا هم توضيحان مفيدی داد: «وقوف عرفات از ارکان حج است. (الحج عرفه) همه حج عرفه است. معرفتی که بايد زائر خانه خدا پيدا کند اينجا حاصل می شود. بعد انسان به خدا میتواند برسد. حاجی چند روز در مکه می ماند. در ظهر عرفه از حرم خدا ميرود بيرون. بايد آنقدر شعور کسب کند که دوباره به حرم برگردد. اگر کسي فکر کند در عرفات بخشيده نشده بزرگترين گناه است. عرفان و شناخت پيدا کردن نسبت به حجت خدا رمز عرفات است. اسلام بر پنج رکن استوار است. « نماز، زکات، حج، روزه، ولايت» هيچکس به اندازهای که به ولايت ندا داده شد ندا داده نشد. امام زمان هر سال در حج روز عرفه حضور دارد.» جبلالرحمه روبهرويمان بود. حاج آقا ميگفت در زمان وقوف، بالا رفتن از آن کراهت دارد. پيامبر کنار آن وقوف کرده خطبه معروف حجه الوداع که معروف است را خواند و در مورد زنان سفارش کرد. «ابی عبدالله زيارت عرفه معروف را در اينجا می خوانند. يک دوره کامل اصول عقايد ماست. درباره وجه تسميه اينجا چيزهای مختلفی گفتهاند.» بالای کوه يک نشانه سيمانی بود. نمیدانم برا ی چه و به چه منظور. جالب اين که شتران تزئين شده موقع پياده شدن از اتوبوس به استقبالمان آمدند.کرايه میدادند برای سواری و چقدر گران! قيمتها را میپراندند. به عکس گرفتن قناعت کرديم. جلوتر دستفروشها هم بودند. مثل هميشه، حرکت کرديم به سمت مشعرالحرام. در راه چادرهای سفيد عرفات که هميشه برپاست را ديديم. «مشعرالحرام: تقريبا همه حجاج نزديک به چند ساعت (يک نيمه شب تا صبح) اينجا میمانند. از اذان مغرب روز عرفه از هشت جاده ماشينرو و يک جاده، پياده حرکت ميکنند و در اينجا قرار ميگيرند. بعضی اوايل شب و بعضی نصفه شب و بعضی اذان صبح و بعضی روز عيد میرسند. همه بايد به صورت اختياری قبل از اذان صبح برسند از اذان صبح تا طلوع آفتاب بمانند طلوع آفتاب از اينجا به سمت منی حرکت می کنند. مشعر: بعد از اينکه حاجی، عرفان لازم را پيدا کرد اينجا به شعور ميرسد. سنگهای شيطان را از اينجا جمع میکنند و با شروع مشعر حرم خدا نزديک ميشود. نام ديگر مشعر: مزدلفه!ازدلاف (جمع شدن) جمعيت جمع! همه اينجا جمع میشوند شيطان در اينجا ظاهر شده و ابراهيم(ع) و اسماعيل(ع) را وسوسه کرده. مبارزه با شيطان سلاح میخواهد. سنگ میخواهد سنگهای مبارزه با شيطان درون عمل است. حشرات و عقربها همگی از اينجا خارج ميشوند. منی! وادی محصر! در آنجا اصحاب فيل زمينگير شدند. از يمن حرکت کردند. (ابرهه) در آخرين قسمت مشعرالحرام مورد عذاب قرار گرفتند. مستحب است حاجی در آنجا بدود زيرا محل نزول عذاب است. در مشعر، شيطان آخری را سنگ ميزنند. گوسفندها را ميکشند. خانمها تقصير ميکنند آقايان حلق. شب را بيتوته ميکنند. روز يازدهم سه جمره را سنگ میزنند. از اذان مغرب شب دوازدهم تا نيمه شب میمانند. ظهر روز دوازدهم می روند طرف مکه.» ... جمعه 22 تير 86 صبح، اولين کاري که کردم مراجعه به حاج آقا و توضيح درباره ديشب بود. ساعت نه و نيم جلسه کاروان. اينجا همه جلسات صبحها بود. حاج آقا دربارة انواع طواف مستحبی و... توضيح داد. بعد از جلسه قرار شد برويم حرم. ولي به خاطر تعلل زهرا و ياسمن نشد. بعدازظهر زيارت دوره بود. غار ثور. سوار اتوبوس شديم و در يک سنگلاخ زير آفتاب پياده. باز توضيحات حاج آقا: «جنوب مکه در کنار يک رشته کوه، کوه ثور قرار دارد. ثور بن عبد مناف در آن سال متولد شد. نام او را روی کوه گذاشتند. جريان آن برميگردد به زمان هجرت پيامبر. در سال سيزدهم بعثت مشرکان کنار دارالندوه جلسه کردند و تصميم به قتل پيامبر گرفتند. جبرئيل خبر را به پيامبر رساند. دستور خدا ترک مکه بود. بهترين جا مدينه بود. درسال 11 و 12 بعثت اهل مدينه آمدند و در بيعت عقبه در منی همعهد شدند از پيامبر دفاع کنند. کفار با خبر بودند. دو روايت درباره ترک خانه پيامبر هست. روايت اول ميگويد پيامبر قبل از ورود کفار از منزل خارج شد و روايت دوم ميگويد زمان محاصره رفت و آنها نديدند. پيامبر به جاي اين که به شمال (به طرف مدينه) برود به جنوب رفت و با ابوبکر در غار ثور ماندند. زماني که در غار بودند ابوبکر کمي ترسيد پيامبر(ص) گفت: «نترس خدا با ماست. خدا آرامش را به آنها نازل کرد.» (سوره انفال) پيامبر تا سه شبانهروز در آن غار بود. جنوب مکه را دور زد. بين راه کسي پيامبر را پيدا کرد تا خواست شمشير بکشد دستهاي اسب رفت داخل زمين و پرت شد. برگشت مکه و گفت شما نمیتوانيد پيامبر را بگيريد.» توضيحات حاج آقا تمام شده بود. يک کوه را نشانمان دادند و گفتند غار آنجاست. هيچ چيز معلوم نبود. چشمانمان دنبال غار مي گشت که البته ديده نشد. سوار شديم و در عرفات پياده. ... استراحت در هتل، نماز و نهار و باز استراحت. عصر خبر رسيد کارواني که روز قبل از ما به مکه آمده بودند ساکهايشان سوخته. اتوبوس آتش گرفته بود. البته خودشان در ماشين نبودند! و همگی سالم. يک قرآن بين وسايل ديگر سالم مانده بود. بچهها عکس گرفته بودند. با بلوتوث توي همه موبايل هاي هتل پخش شد. شب در مراسم دعاي کميل طفلکيها خيلي گريه ميکردند، نه به خاطر سوغاتیها ، به خاطر وقت نازنيني که بيهوده تلف شده بود. يک لحظه پيش خودم فکر کردم اگر اين اتفاق براي ساک من افتاده بود چه کار مي کردم؟ آن هم مني که اين قدر وقت هدر داده بودم! با خودم عهد کردم لااقل در فرصت باقي مانده در مکه جبران کنم. زهرا و ياسمن دعاي کميل رفتند و ما نه. براي طواف نساء راهي شديم. همراه حاج آقا و سه تا از بچههايی که به قول حاج آقا «خواب اصحاب کهف چرتشان بود» و هنوز محرم بودند. صبح جا مانده بودند. حاج آقا آن روز سه بار عمره انجام داد. وقتي با ما آمد محرم نبود. (مدير و معاون کاروان هم). وظيفهشناسیاش را ستودم. در طواف دعای کميل ميخوانديم. يک مرد وهابی گير داد. همان حرف های هميشگی...( چه گوش هاي تيزی دارند ! ) من و طاهره ، حاج آقا و بچهها را گم کرديم. نماز طواف را هم خوانديم و چشم گردانديم ميان جمعيت، نديديمشان.رفتيم سر کوه صفا براي قرآن خواندن. انبوه جمعيت آن تپه کوچک را پوشانده بود. اکثرا ايرانی. منتظر بودم شايد آنجا ببينمشان ولي شلوغ تر از آن بود که بشود پيدايشان کرد. ساعت يک شب خودمان به هتل برگشتيم. پنجشنبه 21 تير 86 ساعت سه و نيم صبح بيدار شديم. کمتر از دو ساعت خوابيده بودم. غسل زيارت کرديم. بايد پاک ميشديم براي ديدار با کعبه؛ وضو هم. ده دقيقه به شش بود که رفتيم مسجدالحرام. حاج آقا به نيابت از همهمان دعاي ورود را خواند. يک اضطراب قشنگ توي دلم وول وول ميزد. همه ابرهاي دنيا پشت چشمهايم جمع شده بودند، منتظر. سر به زير وارد شديم. کفشها را کنديم. «اخلع نعليک».آهسته آهسته قدم برميداشتيم. وارد حياط شديم. ناگهان حاج آقا به ما امر کرد که سرها را بلند کنيم. ناخودآگاه همه به سجده افتاديم و ابرها هم حسابي شيطنت ميکردند. سه آرزو را در گوش خدا گفتم. هر چند ميدانست ولي خودش گفته: «ادعوني استجب لکم» بخوانيد « مــرا» تا اجابت کنم شما را و ما خوانديمش از صميم دل، از اعماق جان، از ته چشمهايمان، با زبان ناتوانمان... «الهم ارزقني حج بيتک الحرام في عامي هذا و في کل عام...» برخاستيم. متوجه نگاههاي متعجب زائران شديم. چقدر دلم به حالشان سوخت که اينقدر با اشک بيگانهاند. عمره آغاز شد. طواف را همه با هم بوديم. هفت دور. کمتر از آن طواف نيست؛ و اين سنت عبدالمطلب است و اسلام تأييد کرده. بين مقام ابراهيم ، ايستادن گاه پدر پيامبران، و کعبه، قبله عاشقان. از کنار حجرالاسود شروع و به آن ختم ميشود و هر بار بعد از گذر از کنارش «الله اکبر»ي پر طنين و گاه هم بوسهاي از دور براي حجر، که اين استلام زنانه بود. نماز طواف پشت مقام ابراهيم باز هم با هم. در يک مثلث بزرگ تا انتهاي مسجد ميتوان خواند. رفتيم به سوي صفا و مروه براي سعی. همه کاروان با هم بوديم. من و طاهره جا مانديم. شک کرديم در برگرداندن صورت. يک لحظه طاهره مدير کاروان را ديد که در دور بازگشت بود. پرسيد. گفت: «برگرديد باز ادامه دهيد.» تصور کرديم بايد برگرديم تا ابتدا هفت دور کامل شد. رسيديم به جايگاه تقصير. طاهره از حاج آقا پرسيد و اوگفت: اشتباه کردهايم و بايد دوباره سعی کنيم. داشتيم وا ميرفتيم. بچهها براي طواف نساء رفتند و ما براي سعي دوباره. باز هم هفت دور. بدون برگرداندن صورت. همقدم با هاجر ... و او در انتهاي دور هفتم به زمزم رسيد. ما به تقصير مو و ناخن، هر دو. فرصت براي طواف نساء نبود. ولي شکر خدا که از احرام درآمديم. محرم بودن سخت بود. آينهها، بوها، موهايی که کنده ميشدند، از همه بدتر شک. پرسيدم، خون آوردن از بدن کفاره نداشت؛ شکر. ... مسجد برای محرم شدن تجهيز شده. حمام برای غسل و خشككنهای برقی. به وضو بسنده كرديم كه برای احرام واجب است. با گفتن چند جمله محرم شديم. هنوز طنين صدای معينه و بچهها توی گوشم است: محرم می شوم... همه يكصدا: محرم می شوم... به احرام... عمره مفرده... قربه الي الله. و باز تكرار برای اطمينان. لبيك... اللهم البيك... لبيك... لا شريك لك لبيك... ان الحمد... ولنعمه... لك والملك... لا شريك لك لبيك. اشك در چشم و بغض در گلو. خدايا دارم به سوی تو ميآيم... معينه كاروان كناری هم تكرار ميكرد. صدا به صدا نمی رسيد. پيرزنها بلد نبودند درست تكرار كنند. بنده خدا چه مكافاتی ميكشيد برای محرم كردنشان. صدايش گرفته بود. آخر آمد پيش معينه ما و خواست برای بيست نفرشان ذكر احرام را نيابی بخواند. نازنين، كه از اول سفر هوای بچهها را داشت خواست كمكي به پيرزنها كرده باشد. معينهشان پرخاش كرد: «خانوم شما معينه كاروانی؟» - «نه ولي دفعه پنجمه»! دهانمان باز ماند. فهميديم كه پدرش نذر كرده چهارده بار بفرستدش. نمیدانم نذر خوبی بود يا نه. بعد از آن چند بار از تجربياتش استفاده كرديم. بعد از نماز مغرب و عشاء راهی شديم. سر پوشيده بودن هم خودش نعمتی است. تصور اتوبوس رو باز در شبهای سرد كوير اصلا جالب نيست! توقفی كوتاه در استراحتگاه «نخيل» برای شام. شام بی بو! حالا ديگر عطر يا بوهای خوش حرام بود. سبزی پلوی سرد با كنسرو ماهی تن. ساعت از نيمه شب گذشته بود كه به مكه رسيديم. اسم هتلمان اشپيليا بود . طاهره مي گفت اسم يكي از شهرهای اندلس است. فرصت ناچيز بود وخمير دندان معطر! بدون آن مسواك زدم. دهانم خون آمد. چه مكافاتی! اگر كفاره داشت چه؟ نگرانی هم بر خستگی اضافه شد. ... چهارشنبه 20 تير 86 صبح نماز جماعت رفتم و بقيع نرسيدم. مثل هميشه خوابآلود. حدود ساعت نه رفتم روضه. حالا كه داشت تمام مي شد كمكم ياد ميگرفتيم معينه گفته بود نزديك زمان بسته شدن برويد بهتر است. كمي شلوغ بود. تا ده و نيم بودم. درها را براي ورود بسته بودند و خلوت ميشد. اولين بار بود كه توانستم سجده كنم. سجده بر فرشهاي سبز روضه النبي. يك دل سير زيارت كردم. بار آخر بود... دلم نميآمد بروم ولي وقت تمام شده بود. خدايا خانة فاطمه كجاست؟ فقط روي نقشه ديده بودم ولي حريمش را پيدا نميكردم. بعد فهميدم پشت پرده سمت چپ است. از آن هم محروم بوديم. باز هم فرصتها مانند ابر گذشته بود و من... در بازگشت چند تا از خادمان مسجد را ديدم. تازه به هم رسيده بودند و سلام و روبوسي،سه بار يك طرف صورت. اولين بار روبندهها كنار بود، چقدر عجيب... از خودم پرسيدم آيا اينجا هم خادم بودن موروثي است؟ ديگر اينكه عربها بر خلاف تصور ما خيلي ريزجثهاند هم زنهايشان و هم مردهايشان. در بازگشت به هتل يك ماشين پر از كاغذهاي باطله و كارتن ديدم. آيا در عربستان هم بازيافت مواد وجود دارد؟ بايد عجله ميكردم.خود را به هتل رساندم. هنوز نتوانسته بودم كولهپشتي بگيرم. خواست خدا بود كه مغازههاي پايين هتل را گشتم و اتفاقي پيدا كردم. آب در كوزه...! مغازهدار مرد با وقاري بود، ميانسال. ميگفت: «مادر زنم تهراني است خودم افغاني.» ميخواستم بگويم همهمان يكي هستيم. انگليس افغانستان را جدا كرد. نگفتم. تجربه ثابت كرده بود از اين حرفها خوششان نميآيد شايد هم فكرهاي ديگر ميكنند. نميدانم. فقط حس كردم يك بار سنگين از روي دوشم برداشته شد. نفس عميق كشيدم و خدا را شكر كردم.كوله مهمترين سفارش آبجي كوچيكه بود! جلسة حاج خانم بود و نميدانستم. رسيدم و رفتم. كمي استراحت و بعد بستن ساكها. خرت و پرتها از آني كه فكر ميکردم خيلي بيشتر شده بود. لباسهاي سفيد را پوشيديم. اتاق را تحويل داديم. مراسم وداع برگزار شد. آقاي فيروزپور(مدير هتل) صحبت ميكرد. باز هم حرفهايش به دلمان نشست. با قرآن و دود اسفند بدرقه شديم. به مسجد شجره رفتيم براي احرام. جاي سوزن انداختن نبود. پر از ايراني.
... بعد از بازگشت به هتل و كمي استراحت رفتم روضه. نماز ظهر و عصر را خوانده بودم. قرار بود ياسمن و زهرا هم بيايند ولي نيامدند. نشستم تا در باز شود. هنوز ساعت يك نشده بود. براي اولين بار تابلوهاي جدا كنندة مليت را ديدم. زير تابلوي «فارسي زبان» نشستم. كنار ما تابلوي مصر بود. شايد وضعيت ما دورترين جا نسبت به در ورودي بود. شايد هم نه. در که باز شد همه يكي شدند. بيشتر زنها ميدويدند. مسنها نه. يكيشان ميگفت: «دوي ماراتن». فكر كردم چطور ميتوانددر آن ازدحام يك ساعت بايستد تا نوبتش شود. رفتم به طرف در خروجي. در واقع كلك زدم. زير ماذنه بلال ايستادم و تنها فرصت كردم دو ركعت نماز ايستاده بخوانم. يك پايم روي فرش سبز و يكي روي فرش قرمز بود! طاقت نداشتم آن همه بايستم تا نوبت. زيارتنامه هم فرصت نشد. زدم بيرون. كنار در خروجي مسجد ازدحام جمعيت زياد بود. مأمور انتظامات خانمي كه روي صندلي چرخدار نشسته بود را هل ميداد و ميآورد داخل و ميگفت: «ايراني اذيت...» خيلي ناراحت شدم.آيا فقط ايرانيها بودند كه براي بيرون رفتن عجله داشتند؟ هنوز دو و نيم نشده بود. براي نهار رسيدم. بعدازظهر قرار شده بود بچهها بروند بقيع اما خستگي مانع شد. با زهرا و ياسمن قرار داشتم كه خواب ماندم. بيست دقيقه دير رسيدم. فاصله بين پنج و نيم تا ده دقيقه به شش. مرد عربي را ديديم كه كنار بقيع كتاب پخش ميكرد و ميپرسيد: «ايراني؟...» ظاهرا هدف تبليغاتشان فقط ايرانيها بودند و آن طور كه روي جلد كتاب نوشته بود «جوانان شيعه». اي كاش ما هم ميتوانستيم كاري كنيم همان جا كنار بقيع... برگشتم به طرف «طيبه السكينه». باز دو تا شال گرفتم. جالب بود كه هيچ مغازهاي روسريهاي فانتزي، از آن نوع كه در ايران هست نداشت. اينجا كسي براي قرتيبازي روسري سر نميكند. فقط حجاب. تبليغات بعضي از حراجيها حيرتآور بود. تصل 70% ، 80% ( تا سقف هفتاد و هشتادد در صد ) که نمي دانم راست بود يا نه. اما يک تيشرت خريدم که ده ريال ارزانتر از قيمت قبلي بود. برگشتني پشت در اتاق ماندم. نه كليد بود نه بچهها.هر چند همان روز هاي اول که اين مشکل پيش آمده بود قرار گذاشتيم کليد را پيش رزوشن بگذاريم. شب باز به جلسة كاروان دير رسيدم. امشب آخرين شبي بود که در مدينه بوديم...دلتنگي خاص خودش را داشت... استراحتي مختصر در هتل و حاضر شدن براي خريد دستهجمعي. فروشگاه «القمه». در طول مسير به همه چيز توجه ميكردم. چشمگيرترين نكته، تفاوت بافت اطراف مسجدالنبي با مركز شهر بود. خارج از آن محدوده، ساختمانهاي خيلي بلند ديده نميشود. بناها تقريبا همگي سفيدند. فضاي سبز خيلي كم و نزديك به هيچ. تابلوهاي تبليغاتي جالب بودند: «عصير المراعي، علي ذوقك!» طاهره نميفهميد يعني چه. به نظرش جمله گير داشت. بعدا كشف شد كه «المراعي» نام يك مارك تجاري توليد كننده مواد غذايي است. Fast Food خيلي كم. يك رستوران زنجيرهاي معروف هست به نام «البيك». (يكي هم در سوق الحرم ديده بودم. كباب تركي هم ميفروخت. باز هم جاي غذاهاي ايراني خالي بود!) كافينت اصلا نبود. بعدا در مكه از روحاني كاروان پرسيدم. گفت : «اينترنت رايگان است البته با سانسور و فيلتر.» كنار فروشگاه پياده شديم. بيخود نيست كه ايرانيها همه تقريبا از چند فروشگاه خريد ميكنند فروشگاههايي كه سرويس رايگان دارند و براي مديران كاروانها به صرفهاند. سرويسها كنار هتلهاي ايرانيان ميروند و مشتري جمع ميكنند. اما كنار هتل ما نه. به قول آقاي فيروزپور (مدير هتل) دستشان را كوتاه كرده بودند و به ما هم توصيه مي کردند كه فقط با كاروان برويم. زهرا و ياسمن هم آماده بودند. پشيمان شده بودند از نرفتن به «شرق الاوسط». هر چند اينجا به نظرم قيمتها بالاتر و كيفيت پايينتر بود. القمه غير از پوشاك يك بخش بزرگ كيف و كفش دارد كه در بقية فروشگاهها يا نيست يا كم است. نكتة جالب دربارة اين فروشگاه، اين بود كه پول كشورمان را نسبت به جاهاي ديگر بيشتر حساب ميكرد. هر ريال 225 تومان و به صرف ما. ... سه شنبه 19 تير 86 صبح بعد از نماز، زيارت بقيع، همان جاي هميشگي كنار ديوار نشستيم، روي سجاده هايمان. حاج آقا دعا را شروع كرد. به نيمه نرسيده بوديم كه يك مرد وهابي آمد و شروع كرد به فرياد زدن كه: «اينها شرك است و ... .» حاج آقا آهسته گفت: «نگاهش نكنيد و تظاهر به بلند شدن و رفتن كنيد.» بيرغبت بلند شديم. تصور كرد داريم مي رويم و رفت. از اين حرفها كنار بقيع زياد شنيده بودم اما نه خطاب به خودمان. بعد از دعا از كنار بقيع حركت كرديم. در ضلع شرقي چند لحظه ايستاديم و همگي قبر حليمه سعديه (داية پيامبر(ص)) و شهداي احد را زيارت كرديم. آن روز حاج آقا گفت كه بقيع در قديم نام يك درخت بوده و بعد زيرش كمكم قبرستان شده. آهسته آهسته حركت ميكرديم. در راه يك ماشين عروس به سبك عربي نظرم را جلب كرد شيشههايش را رنگ كرده بودند شايد براي اين كه عروس ديده نشود. كنار مسجد مباهله ايستاديم: «اين مسجد در شرق مدينة قديم واقع بوده. پيامبر، مسيحيان نجران را به اسلام دعوت كرد و آنها تصميم گرفتند هيئتي را براي تحقيق بفرستند. اسقف اعظم هم آمد. پيامبر حتي به آنها نگاه هم نكرد. از يهوديان علت را پرسيدند. گفتند: «به خاطر لباسهاي فاخر و گران قيمتشان بوده.» فرداي آن روز با لباسهاي عادي آمدند و پيامبر با آنها صحبت كرد. آنها دربارة عيسي(ع) و حضرت مريم پرسيدند و بعد گفتند: «پيامبر آخر الزمان، انجيل را تصديق ميكند؟» پيامبر فرزند خدا بودن عيسي(ع) را قبول نكرد. پيشنهاد مباهله دادند و پيامبر فورا پذيرفت. مسيحيان با كاهنان يهود مشورت كردند. كاهنان گفتند اگر با كبكبه و دبدبه آمد بر حق نيست اما اگر تنها يا با خانوادهاش آمد به حقانيت خود ايمان دارد. پيامبر همراه پنج تن آل عبا آمد. مسيحيان برگشتند و مباهله نكردند. ايمان هم نياوردند و جزيه دادند. چند نكتهاي كه از اين واقعه ميفهميم: 1- انسان ميتواند جان خانوادهاش را فدا كند. 2- فرزندان پيامبر پسران فاطمه (س) بودند. از زنها فقط فاطمه را آورد. ( انفسنا= كسي كه خيلي به آدم نزديك است يعني خود آدم. در حق علي(ع) است كه نفس پيامبر(ص) است.) 3- گاهي عشق و علاقه آدم را كور ميكند. علاقه به مسيحيت باعث شد چشم آنها كور شود. بدترين حالتي است براي انسان پيش بيايد. بعد از اين كه علم پيدا كرد انكار كردند مانند فرعون. اهل سنت به اين مسجد، مسجد اجابه ميگويند. وجه تسميهاش اين است كه پيامبر دعايي كرد و اجابت شد.» حاج آقا با گفتن جملة «اين وقت صبح در مسجد بسته است.» فهماند كه بايد راه بيفتيم هر چند خوابآلودگي اجازه نميداد حتي فكر رفتن به مسجد و نماز خواندن را بكنيم. از ميان پسكوچهها گذشتيم. چند جا داشتند خاكبرداري ميكردند. لابد براي ساختن هتل. ...






































| Design By : Night Skin |


