همقدم با هاجر
اتوبوسها كنار يك باغ ايستادند. نام منطقه باب الاوالي(؟) و شيعهنشين است. باغ حضرت سلمان و مشربة ام ابراهيم (ماريه همسر رسول(ص)) و محل زندگي مادر امام رضا(ع) نزديك است اما بسته. «حدود 15-10 سال شيعيان را از اين منطقه بيرون كردند و نخلستانها خرما نميداد. تا اين كه يكي از كساني كه تعصبش كم شده بود گفته بود گمان ميكنم به خاطر خارج كردن شيعهها از منطقه است. شيعهها آمدند و نخلها را گردهافشاني كردند و آن سال درختها خرما دادند. بعد از آن شيعيان ساكن شدند اما املاك به نامشان نشد تا اين كه توانستند در طول 40-30 سال كمكم بعضي از ملك ها را بخرند. شيعهها از كارهاي اداري محروم هستند البته وضعشان در يكي دو سال اخير بهتر شده.» (دولت عربستان مدعي است شيعيان 11 درصد جمعيت عربستان را تشكيل ميدهند. خود شيعهها ميگويند 25 درصد.) وارد باغ شديم. نخلها در غروب به ما سلام ميكردند. فضا پر از ايرانيها بود. با ديدن مسجد دلم گرفت. چقدر اين مسجد تنها و غريب است! خيلي متفاوت با مسجدهايي كه تا امروز ديده بودم. نمايش نيمهتمام و نامرتب. شيعيان مدينه اينجا را با هزينة شخصي ساختهاند. حس كردم يك لحظه در نخلستانهاي مدينة قديم هستم غربت و مظلوميت شيعه اينجا هم مثل بقيع موج ميزند. وارد شديم. مسجد تزئين شده بود براي ولادت فاطمه(س). وضو خانة كوچكي در ورودي زنانه بود. رفتيم براي وضو. چقدر راحت. روشويي بود مثل مسجدهاي خودمان. وقتي وارد شديم آشناييها بيشتر و بيشتر شد. اولين چيزي كه چشم را گرفت، در ورودي بود پر از دخيل و قفل. دور تا دور مسجد پر بود از پرچمهاي يا حسين(ع) و يا علي(ع) و... . چاي هم دادند. اولين بار بود در مدينه مهر ميديدم. اذان كه دادند طاهره با شنيدن «اشهد ان عليا ولي الله» به وجد آمد. گفت: «اولين باره كه توي مدينه اين جمله را ميشنوم.» راست ميگفت. نماز مغرب و عشاء مثل همة مساجد شيعه با هم خوانده ميشد. بعد از نماز مغرب، من و طاهره تاب نياورديم. جمعيت زياد و قسمت زنانة بدون هواكش، فقط پنكه سقفي و شرشر عرق ما.نماز عشاء را با عجله خوانديم و زديم بيرون. هوا خنك شده بود و ستارهها تكتك پيدا ميشدند. منتظر مانديم تا همه بيايند. كنار مسجد چند فروشگاه بود و مردم خريد ميكردند، با رغبت ما هم. یکی از دختر ها را ديدم كه يك ساك بزرگ به دست بيرون آمد. روتختي بود. (اصولا يكي از خريدهاي دخترها خريدهايي از اين جنس بود، براي بچهها و بابايشان! از لباس نوزادي گرفته تا... من به جايشان از خجالت آب ميشدم!) ارزان تر از بيرون خريده بود. در هتل باز كرد ديديم چيني، طلايي، بيست و هشت هزار تومان. قيمت يك پتو در ايران. همان را تا سي و پنچ هزار مي گفتند جاهاي ديگر. در قسمت زنانه كنار وضوخانه هم يك زن عرب دستفروشي ميكرد. از او هم مختصري خريديم. (گويا زنان غير از دستفروشي و آرايشگري در عربستان شغل ديگري نميتوانند داشته باشند. بعد از هر نماز ده، پانزده دقيقهاي ميآمدند و زود ميرفتند.) خيلي از كاروانها زائران را ميآوردند براي خريد. يك تير و دو نشان. در ورودي باغ ترافيك آدم و ماشين بود. مدتي طول كشيد تا همه آمدند و برگشتيم. حاج آقا موبايلش را روشن بالاي سر نگهميداشت به عنوان نشانه و همه دنبالهرو بوديم. شب جلسه كاروان را رفتيم. احكام طواف بود و تيمم و وضو كه معينة كاروان گفت. خوب شد كه رفتيم. از احكام عمره تقريبا هيچ نميدانستم. نه كتاب ها به دستم رسيده بود نه CD آموزش اعمال. بچهها كتابهايي را كه كنار بقيع پخش ميكردند تحويل مدير كاروان دادند. عنوانش اين بود: سؤالاتي كه باعث هدايت جوانان شيعه شد. نام نويسنده را ننوشته بودند، اما روشن بود كه فارسي را خوب ميدانسته. بعدا فهميدم خيليهايشان افغانياند و لابد عضو غير رسمي طالبان! از مدير كاروان پرسيدم: «هميشه اين ها را پخش ميكنند؟» با تأسف سر تكان داد. آفتاب بالا آمده بود. به ناچار از سايه هتلها ميرفتيم تا زهرا تشنه نشود. صف مغازهها را يكي يكي رد كرديم. كنار يك مغازه ايستاديم براي قيمت گرفتن خرت و پرتهاي بلوري. مردك كتابچه را از دستم قاپيد و توي جيب پيراهن گذاشت. چقدر تردست بود! گفت: «هديه...؟» من حيرت زده گفتم: «نه...» چشم و دستم دنبال دست مرد بود كه كتاب را ميچرخاند و پس نميداد. زهرا فقط اخم كرده بود. به زهرا اشاره كرد و گفت: «عصباني». نيشش تا بنا گوش باز بود. كتاب را پس داد. زود دور شديم. زهرا گفت: تا امروز اين قدر محكم اخم نكرده بودم. به هتل باز گشتيم. براي برداشتن پول. رئيس كاروان با يك مغازة پارچهفروشي صحبت كرده و چانه زده بود. از قبل آشنا بودندو مغازه نزديك هتل بود. سهتايي با ياسمن رفتيم. بالاخره چادرها را خريدم و خيالم راحت شد. زهرا و ياسمن پارچه كت و شلواري، من اصلا نخريدم. فروشنده فارسي را خيلي بهتر از بقيه صحبت ميكرد. پرسيدم، گفت تاجيك است. كلاه سوزندوزي شدة تاجيكها را هم به سر داشت با چشمهاي بادامي. پرسيدم: «آيا بعد از فروپاشي شوروي وضعيت تاجيكستان بهتر شده؟» هول جواب داد: «آره بهتر شده.» از لحنش فهميدم ديگر نبايد چيزي بپرسم. دلار هم خرد ميكرد گرانتر از همه جا. هر صد دلار نود و چهار هزار تومان كه بيشتر از قيمت بانكهاي ايران و صرافهاي عرب بود. يكي از دلارها را خرد كردم و پول خودمان را گرفتم. نماز ظهر هدر خريد پارچه شد. كمي كه دقت كردم ديدم تقريبا همه لباس محلي به تن دارند. هم زنها هم مردها. فقط يك بار يك مرد قد بلند كرواتي ديدم كه سيگار هم ميكشيد و با قدمهاي بلند خيابان را متر ميكرد. تعجب كردم. انگار مردك را با ماشين زمان در عرض چند ثانيه از خيابانهاي نيويورك به آنجا منتقل كرده بودند! نگاهم را طور ديگري تعبير كرد و شكلك مسخرهاي درآورد! بعد از ظهر باز هم دوست داشتم بروم روضه ولي حالم خوب نبود. براي نماز عصر رفتم حرم. بيرون كه ميآمدم بچهها را ديدم كه محرم شده بودند. هر روز يك كاروان محرم ميشد و ميرفت. دلم گرفت. فقط دو روز ديگر مانده بود و من هنوز... بعد از نماز با ياسمن قرار داشتم جلوي درب مسجد. رفتم و دنبال چيزهايي كه ميخواستم باز هم وقت گرانبهايمان را هدر داديم. عجيب بود كه نتوانستم مغازة شالفروشي را پيدا كنم. بقيع رفتيم و ياسمن چند تا عكس گرفت. بدو بدو برگشتم هتل تا از كاروان جا نمانم. قرار بود برويم مسجد شيعيان. هر چند جزء زيارت دوره نبود ولي دوست داشتم بروم. آن قدر بچهها دير كردند كه ياسمن هم رسيد. ساعت شش و ربع حركت كرديم. ...
دوشنبه 18 تير 86 صبح براي نماز رفتيم. نماز صبح در مسجدالنبي صفاي ديگري دارد. ديدن سيل جمعيت دوان به سوي مسجد آن وقت صبح، آدم را به وجد مي آورد. مثل هميشه خسته بودم و براي زيارت بقيع نرفتم. بعد از مختصري استراحت زهرا آمد. روزه بو.د با اين وجود قبول كرد كه با هم روضه برويم ميترسيدم روزها تمام شود و هنوز روضه نرفته باشم. دو بار عصر رفته بودم ولي در بسته بود. ظاهرا عصرها زيارت روضه برنامه خاصي نداشت. شايد هم داشت و من نميدانستم. شايد يك لحظه در را باز ميكردند و ميبستند(؟) شنيده بودم كه ازدحام جمعيت زياد است. دستبندم را درآوردم (ساعت سحر گم شده بود) كيف هم برنداشتم فقط كتاب كوچك «ادعيه و آداب زيارت حرمين شريفين» و تسبيحي كه هميشه دستم بود. مثل دستبند. (آنجا آدم از ذكر گفتن در اتوبوس، در حال پيادهروي، و... خجالت نميكشد!) از باب عثمان وارد شديم. در باز بود. مسيري نسبتا طولاني را طي كرديم تا به آستانه برسيم. كتاب دعا باز شد. زهرا ميگفت: بگو يا رسولالله. گفتم. بايد ميايستاديم تا زنان جلويي نماز بخوانند و بروند. چند تابلو به زبانهاي مختلف در آستانه نصب شده بود كه به خواهران مسلمان توصيه ميكرد ديگران را هل ندهند و نوبت را رعايت كنند. ايستاديم. جاي نشستن نبود. تسبيح را چرخاندم و چشمها را، باز هم ناباوري، من كجا هستم؟ در حضور فرستادة خدا؟ در يك تكه از بهشت؟... اشكها گواهي مي دادند كه خواب و خيال نيست. الحمد الله رب العالمين. درود خدا بر تو اي بهترين بنده خدا... وارد بهشت شديم. فرشهاي سبز، حريم بهشت را مشخص ميكرد. خانة رسول خدا، مسجد، خانة فاطمه... كدام طرف بروم و نماز بخوانم؟ جايي براي ركوع و سجده نبود. نمازها را ايستاده و با اشاره خوانديم و زيارتنامه ها را. موج جمعيت حركتمان ميداد، بياراده. ماذنه بلال مشخصترين و شايد مهمترين جايگاه در بخش زنانه است. ميشود زيرش نماز خواند. سكو مانند است. پردهاي قسمت مردانه را جدا ميكند. معلوم است كه پرده را به تازگي با يك تكه سراسري بلند كردهاند.ستون توبه و عايشه از پشت پرده پيدا هستند. اما زنان سرك ميكشند تا منبر پيامبر را ببينند. غير از اين هيچ چيز ديگري معلوم نيست. ضريح مقدس در سمت چپ قرار دارد و قفسههاي قرآن را به آن چسبانده اندتا زائرين به ضريح دسترسي نداشته باشند.چقدر قرآن را مانع ميكنند! خادمين زن حرم ايستادهاند تا كسي دست نمالد، بوسه نزند، گريه نكند، منقلب نشود، فقط نماز بخواند و برود. آن هم نمازهايي كه نصفه نيمه ميمانند. زير ستون توبه و عايشه و منبر رسول (ص) كه نميشود نماز خواند. همين جا ميخوانيم به نيت. خليفه اول و دوم هم كنار پيامبر مدفوناند. نخست گمان ميكردم گنبد كوچك نقرهاي نشان دهندة حريم آنهاست اما نيست، جايگاه محراب را نشان مي دهد. (ما که نديديم ...) بناي روضه متفاوت با ساير قسمتهاي مسجد است. سقف كوتاهتر و با نقاشي تزئين شده است. چراغها هم متفاوتاند. فرصت نداشتيم. بايد ميرفتيم تا خواهران بعدي فرصت نماز پيدا كنند. از كنار حياطهاي چتردار گذشتيم. دور تا دور اين حياطها (در قسمت بالايي ديوارها) نام شخصيتهاي مهم اسلام نوشته شده. روحاني كاروان ميگفت نام چهارده معصوم (ع) هست اما نبود. نام فاطمه(س) نبود. با ديدن نام طلحه و زبير و خلفاي سهگانه و...بغض گلوي انسان را مي فشرد. زيباترين نام، نام مهدي(عج) بود. هر چند معناي اين نام براي ما چيزي است و براي آنها چيز ديگر. ميگويند مهدي(عج) هنوز متولد نشده. چقدر وعده دوري است. نه مثل ما كه مهدي(عج) برايمان زنده و حاضر است. از حياط گذشتيم و نشستيم براي كمي قرآن خواندن. زهرا يك لحظه اشاره كرد چترها با آرامش و وقار باز و بسته شدند. پرسيدم: پس چرا باز كردند و دوباره بستند؟ زهرا گفت: براي اين كه ما ببينيم!
وقت تمام شده و برگشت ناگزير بود. روضه كاملا مردانه ميشد. نامردها لااقل در آن ساعات محدود در همة بهشت را به رويمان باز نميكردند! مثل هميشه مردها بودند كه حق داشتند در بهشت بگردند راحت. ... کنارمسجد ذوقبلتين يكي از مساجد معروف تاريخ اسلام، پياده شديم : «بين يهوديان و مسلمانان مشاجرهاي دربارة قبله بود و يهوديان به مسلمانان طعنه ميزدند تا يك سال بعد از آمدن به مدينه هنوز بيتالمقدس قبلة مسلمانان بود تا اين كه خداوند در اين مسجد به پيامبر وحي فرمودند كه به سوي كعبه نماز بخواند. دو روايت در اين باره هست: روايت اول: پيامبر دو ركعت يك نماز را به سوي مسجدالاقصي و دو ركعت ديگر را به سوي كعبه خواندند. روايت دوم: نماز ظهر به سمت مسجدالاقصي و نماز عصر به سمت مسجدالحرام. مسجد در قديم دو محراب داشته و در توسعة جديد محراب رو به مسجدالاقصي را برداشتهاند.» از دلم گذشت كه براي ما فرقي نميكند. مثل هميشه جايمان طبقة دوم است و از ديدن بناي اصلي محروم. از بين دستفروشها بياعتنا رد شديم براي نماز. پلهبرقي بود و ازدحام جمعيت. يك لحظه صداي جيغ ما را به خود آورد. يكي از بچههاي كاروانمان افتاده بود روي پلهها. از پشت هلش داده بودند. چادرش گير كرده بود و فرياد ميكشيد. پله را خاموش كردند حال خوشي نداشت. ما هم كه بالا بوديم و كاري از دستمان برنميآمد. نماز خوانديم و يكي دو صفحه قرآن. دختري كه همه جاهاي ممنوعه با موبايلش عكس ميگرفت تا جملة «دوربين نه» را شنيد موبايلش را پنهان كرد. گويا يك بار هم در مسجدالنبي موبايلش را گرفته بودند ولي دست بردار نبود ! خادمان مسجد جملهشان را فقط به فارسي تكرار ميكردند.يعني فقط ايرانيها عکس می اندازند...؟! بيرون مسجد جوياي حال آن دختر شديم. گفتند كه لبة تيز پلهها بدجوري پهلو و كمرش را زخمي كرده. از بچههاي اهل سنت بود و خواستيم در هتل به عيادتش برويم. فراموش شد و وقت نشد. يك روز در آسانسور ازش احوالپرسي كردم شكر خدا بهتر شده بود. (شش نفر از بچههاي كاروان اهل سنت بودند كه روحانيمان خيلي مراعاتشان را ميكرد.) عصر دوباره صابون خريد به تن من و ياسمن خورد. رفتيم پاساژ «طيبه السكينه» فكر كولهپشتي عين بختك افتاده بود به جانم. چيزي كه ميخواستم را نميتوانستم پيدا كنم. فروشگاههاي ورزشي را گشتم. كولهها كوچك و ماركدار و گران و زشت بودند. شايد به خاطر اين كه مدينه اصلا كوه ندارد! شال خريدم، خرت و پرت هم، از شال فروش كه فارسي هم خوب ميدانست پرسيدم بنزين ليتري چند است؟ گفت: يك ريال. خشكم زد چقدر گرانتر از ايران! اذان شد و برگشتيم پاساژ تعطيل مي شد. شب در جلسة كاروان شركت كردم.نكتة جالب، آخر جلسه و هندوانهخوري بود. هندوانههاي عربستان خيلي شيرين و خوشمزهاند! سوار شديم و حركت كرديم به سمت مدينه. جايي كه جنگ خندق در آن روي داده قديم در حاشيه شهر بوده ولي امروز داخل آن. باز هم حلقه زدن دخترها و توضيحات حاج آقا و يادداشتهاي من. «سومين جنگ پيامبر(ص) با كفار قريش بود تمام احزابي كه مخالف پيامبر بودند با هم بسيج شدند. حدود ده هزار نفر كه نسبت به جنگهاي قبلي بيسابقه بود. حتي يهوديان مدينه (ساكن خيبر) هم با آنها متحد شدند. خبر به پيامبر رسيد و با اصحاب مشورت كرد سلمان فارسي پيشنهاد داد خندق بكنند. جاهايي كه نفوذپذير بود كندند. بعضي گفتهاند هزار و پانصد متر. تا سه هزار متر گفتهاند. حدودا سه ماه طول كشيد. نزديك مدينه كه رسيدند خبر رسيد در مدينه خندق كنده شده. مدينه را محاصره كردند. عمربن عبدود به همراه 5-4 نفر از سپاه دشمن از خندق عبور كردند و وارد قسمت مسلمانان شدند. (پيامبر در مكان مسجد فتح امروزي استراحت ميكردند.) عمربن عبدود رجزخواني ميكرد هيچكس حاضر به مبارزه نبود تا اين كه حضرت علي(ع) هر بار اظهار آمادگي كرد و حدودا 23-22 ساله بود. عمربن عبدود تا علي(ع) را ديد گفت: «من با پدرت رفاقت داشتم با تو نميجنگم.» علي(ع) گفت: «در كنار خانة خود عهد كردي كه سه حاجت سؤالكننده را برآوري. سه حاجت مرا برآور: 1- اسلام بياور. 2- اسلام نميآوري برگرد. 3- من پياده هستم تو هم پياده شو.» عمر از مركب پياده شد و علي (ع) شترش را پي كرد و در همان ضربه اول عمربن عبدود كلاه خود علي(ع) را شكست و شمشيرش روي سرش فرود آمد. قبل از اين كه شمشيرش را بردارد علي(ع) پايش را قطع كرد سپس عمر به صورت اميرالمومنين آب دهان انداخت و علي(ع) پس از چند لحظه صبر براي فرو خوردن خشم، سرش را قطع كرد. پس از كشته شدن عمر آن چند نفر فرار كردند و همهشان را علي(ع) به زمين انداخت. سپاه دشمن با هم مشورت كردند تصميم گرفتند محاصره را ادامه دهند يك ماه ماندند. پيامبر به روي كوه فتح رفت و از خدا خواست شر كفار كم شود. شب دوشنبه دعا كرد و شب چهارشنبه دعايش مستجاب شد. سرماي مدينه فشار آورد و آنجا را ترك كردند. بعدش پيامبر(ص) كار يهوديها را تمام كرد در اين جنگ هم حضرت زهرا(س) حضور داشتند. مساجدي در اين محدوده به عنوان يادگار ساختهاند. بعضي قدمت هزار و چند ساله دارد و بعضي 100 سالهاند و بعضي ويران شدهاند. مسجد الزهرا (س)، مسجد ابوبكر كه امروزه اسمش مسجد علي(ع) است، مسجد عمر، مسجد سلمان، مسجد فتح.» نزديكترين مسجد به ما مسجد سلمان بود. رفتيم براي نماز ولي بچهها را ديديم كه برميگشتند. ازدحام جمعيت زياد و در مسجد جاي سوزن انداختن نبوده. نتوانسته بودند وارد شوند چه برسد به نماز خواندن . برگشتيم. سه زن كه از چادرشان معلوم بود ايرانياند روي خاكها نماز ميخواندند. بي اختيار ياد بحث آن روز بچه ها درباره نمازخواندن در حياط مسجد النبي افتادم... اتوبوس خالي بود. بچهها طبق معمول بين دستفروشها (كه اين بار خيلي بيشتر و شبيه يك بازار محلي بود) پراكنده شده بودند. نشستيم تا آمدند و رفتيم براي بازديد بعدي. ... شمال مدينه ، کنار کوه احد ، مثل هميشه توضيحات حاج آقا: «يك سال بعد از جنگ بدر در اطراف مدينه و كشته شدن 90-80 نفر از كفار و اسير شدن نيروهايشان مشركان در مكه تصميم گرفتند با مسلمانان بجنگند. خبر به پيامبر رسيد. اگر لشكر در شهر ميماند دشمن به شهر حمله ميكرد و اگر خارج از شهر ميرفتند دشمن آنجا ميآمد. آمدند شمال مدينه و كنارة كوه احد متمركز شدند. پيامبر در غاري ساكن شد و سپاه پشت آن بود. سپاه دشمن مدينه را دور زد. جنگ آغاز شد. پيامبر براي اين كه كفار منطقه (جبل الرماه) را دور نزنند در آن كوه پنجاه نفر را مستقر كرد اما با وجود اين توصيه آنجا را ترك كردند. خالدبن وليد چند بار خواست كوه را دور بزند. بعد از رفتن مسلمين براي جمعآوري غنايم آنجا را دور زد و مسلمانان را غافلگير كردند. مصعب بن عمير از قاريان قرآن در آنجا شهيد شد و شايع شد كه پيامبر(ص) شهيد شده 50 يا 30 نفر ايستادگي كردند و بقيه فرار كردند. طلحه و زبير و اميرالمومنين از جان پيامبر محافظت ميكردند. تا نزديك غار رفته بودند شمشير اميرالمومنين شكست و پيامبر ذوالفقار را به او داد و جملة معروف «لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي(ع)» در آن جنگ از زبان جبرئيل شنيده شد. اين تصوير مزار شهداي احد را از نزديک نشان مي دهد . عکس را پسر عمويم پارسال پيش از نصب ديوار بتوني گرفته : حضرت فاطمه(س) در آن جنگ حضور داشت و زخمهاي پيامبر را مداوا ميكرد. شهادت حضرت حمزه اتفاق مهم اين جنگ بود. هند وحشي غلام خودش را مأمور شهادت حمزه كرد. هند جگرخوار حمزه را مثله كرد جگر حمزه را كه سنگ شده بود تكه تكه كرد و از آن گردنبند ساخت. الاحد جبل يحبا و يحب. پيامبر حضرت زهرا(س) هفتهاي يك بار و گاهي دو بار به زيارت قبر حمزه ميآمد و از خاك قبر او تسبيح درست كرد. گروه حركت كرد. از دور فقط يك حفاظ ديده ميشد كه مزار شهدا در آن بود. نزديكتر كه رفتيم با ديوار هاي بتوني مواجه شديم كه داخل حفاظ به تازگي كار گذاشته بودند و هيچ چيز ديده نميشد. همه براي ديدن قبور شهدا به تپة روبهرو ميرفتند. چند كاروان ايراني هم بودند. باز هم خاك بود و چند تكه سنگ. درود خدا بر همة شهدا. درود بر حمزة سيدالشهدا. فاتحهاي و حسرتي. زود پايين رفتيم. هوا داشت گرم ميشد. دستفروشها همه جا پخش و پلا بودند و تلاش مدير كاروان و معاون براي جمع كردن بچهها. ... يكشنبه 17 تير 86 صبح زود براي زيارت دوره بيدار شديم. شش و نيم حركت. مسجد قبا اولين مسجدي كه پيامبر(ص) به دست مباركش ساخته. دخترها مثل هميشه دور حاج آقا حلقه زدند و آقاي قادري ( معاون کاروان ) هم مشغول تنظيم كردن بلندگو شد. همانجا كنارمان چتر كاروان « ناهيد سير» را ديدم و فكر كردم شايد آشنايي يا همشهري... اما كسي نبود. برگشتم. «قبا در جنوب شرقي مدينه ، جايي است كه پيامبر پس از 19-18 روز سفر هجرت از مكه در آن ساكن شده و اين مسجد را ساخته. پيامبر(ص) چهار روز در قبا ساكن بود تا اين كه اميرالمومنين(ع)، فاطمات (فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر عموي پيامبر و فاطمه دختر پيامبر(ص))را به اينجا رساند و از آنجا كه سه مركب بيشتر نداشت خودش پياده راه را طي كرده بود. پيامبر با ديدن تاولهاي پاي علي(ع) اشك ريخت. مسجد ضرار كه توسط منافقان ساخته و به دستور قرآن ويران شده ، نزديك قبا بوده كه امروزه مكانش معلوم نيست. بئر خاتم هم در نزديكي قبا بود. شهرت اين چاه به دليل افتادن «انگشتري پيامبر» از دست عثمان در اين چاه است. اين انگشتر پس از پيامبر در دست ابوبكر بوده و پس از آن به عمر و عثمان رسيد و از آن براي مهر كردن فرمانها و نامهها استفاده ميكردند. پس از گم شدن هرگز پيدا نشد و مكان چاه امروز نامشخص است. يك قبرستان هم در همان حوالي هست كه بيشتر شيعيان در آن مدفوناند. از جمله شيعياني كه در دورة معاصر به دست وهابيهاي افراطي كشته شدهاند. كلا حوالي مسجد قبا منطقة شيعهنشين است.» آخرين توضيح حاج آقا اين بود كه در روايات آمده نماز خواندن در مسجد قبا به اندازه يك عمره ثواب دارد. رفتيم كه ثواب از دست نرود. بناي مسجد مثل همة مسجدهاي ديگر تازهساز و معاصر است. كرمي و سفيد. همين دو رنگ. از فيروزهايها و طرحها و نقشهاي ايراني نشاني نيست. آينهكاري هم غايب است. مثل هميشه يك جاي كوچك براي نماز زنان بود و نميتوانستيم بناي اصلي را ببينيم. دو ركعت نماز تحيّت مسجد روي دستمال كاغذي (و چه بيادب بودند بعضيها كه دستمالهايشان جابهجا روي فرش جا مانده بود) و يكي دو صفحه قرآن و باز صدا زدند كه: بچههاي كاروان الكوثر... راه افتاديم به سمت كوه احد... مسجدالنبي را هتلها مثل شرطههاي چماق به دست محاصره كردهاند. كاملا معلوم است كه تا محدودهاي معين همة خانهها و ساختمانهاي قديمي را تخريب و دوباره خيابانكشي كردهاند.يك نظم شطرنجي دارد و هتلها تقريبا همه يكاندازهاند. وقتي كه از آن محدوده خارج شده و به فروشگاهها ميرفتيم تفاوت بافت ديده ميشد. هتل هايي كه محل اقامت ايرانيان است در مدينه درجة دو و در مكه درجة سه هستند (البته با استانداردهاي جهاني مطابقت ندارند.) همة اتاقها سه تخته با سرويس بهداشتي و حمام و يخچال و تلويزيون. با اين تفاوت كه در مكه محيط كوچكتر است. دستشوييها فرنگي است و براي بعضي عذاب اليم! در مدينه كه هتلها نزديك مسجدند از اين بابت مشكلي نيست چون بعضي از زائران از دستشوييهاي حرم استفاده ميكنند و در مكه هم معمولا هتلها در طبقة اول دستشويي ايراني دارند. يك شب در يكي از جلسات كاروان مدير ايراني هتل آمد و برايمان صحبت كرد. در واقع قضاي مراسم استقبال را به جا آورد و گفت كه آن شب دير رسيده بوده. چقدر حرفهايش دلنشين و پدرانه بود و چقدر مهربان و منطقي. فهميدم كساني كه در اينجا به ما خدمت ميكنند آدمهاي تحصيلكرده و گاه بازاري و ثروتمندانند و عشق خدمت به زائران، دو ماه كار سخت را برايشان آسان كرده. صرف غذا ساعات خاصي داشت. همين باعث ميشد دائما بين حرم و هتل در رفت و آمد باشيم. براي جلوگيري از مسموميت، غذا به اتاقها نميدادند و اگر ميدادند توصية اكيد بود كه قبل از يك ساعت مصرف شود. در بيرون مدينه يك آشپزخانه مركزي هست كه غذاي زائران ايراني آنجا پخت ميشود و كيفيت غذا عالي است . در كنار غذاي عادي، غذاي رژيمي هم سرو مي شود. همين كيفيت باعث شد بعد از بازگشت از ديدن عقربة ترازو وحشت كنم! ظرفيت غذاخوري هتل مدينه 500 نفر بود و به ناچار روزي دو بار ميزها را تميز و دوباره سرويسها را آماده ميكردند. ميوه و دسر و نوشابه يا دوغ هر كس روبهروي صندلياش چيده ميشد و البته عوامل خدمتگزار هم دقت ميكردند صندليها خالي نماند. رفتار اين خانمها و آقايان بسيار محترمانه و پدرانه و مادرانه بود. اصلا انگار آدم آنجا احساس نميكرد در كشور خود نيست. در مكه هر هتل آشپزخانة خاص خود را دارد و كيفيت غذا كمي از مدينه پايينتر و در كل خوب است. نكتة ديگر حضور عاملان ايراني در همه جاست. طوري كه حتي اتاقها را تا روز آخر نظافت نميكردند تا به قول خودشان «حريم ها حفظ شود.» هر روز صبح يك مستخدم هتل و يك عامل ايراني براي تخلية زبالهها و در واقع براي گشت زدن در راهرو و سرويس دادن ميآمدند و جملة « خواهرم چه كار داريد؟» آدم را دلگرم ميكرد حتي يك بار كه دوش حمام خراب شده بود همراه تعميركار يك عامل ايراني آمد و من خيلي خوشحال شدم و احساس امنيت كردم. در مكه هم در ايستگاههاي اتوبوس زير مسجدالحرام همين عاملها بودند و راهنمايي ميكردند. در ميان كشورهاي اسلامي، بيشترين زائر عمره متعلق به ايران است. چيزي حدود 600 هزار نفر در سال و كمترين سهمية تمتع (نسبت به جمعيت) حدود 100 هزار نفر در سال. غلبة حضور ايرانيها هم چشمگير است و هم شايد باعث بعضي برخوردهاي تنشزا ميشود. هر چند وهابيها رفتار توهينآميز دارند ولي گاهي رفتار غلط خود ايرانيها باعث واكنش آنها ميشود. ايرانيهايي كه از زيارت چيزي جز چسبيدن به ضريح و بوسيدن و گريه كردن و دخيل بستن نميدانند و البته عصبي از اين كه چرا دستشان اينجا كوتاه است.من مخالف با اين کارها نيستم ولي معتقدم بايد به معرفت زيارت هم توجه داشت.چيزي که متاسفانه کمتر به آن توجه مي شود.ضمن اين که نبايد رفتاري نشان داد که آن ها را تحريک به توهين به مقدسات شيعه کند. بستة فرهنگي من هيچوقت نرسيد و نتوانستم دربارة وهابيت مطالعه كنم. ولي از يكي از آشنايان اهل سنت چيزهاي عجيبي شنيدم. اين كه اهل سنت به وهابيت به چشم يك فرقة انقلابي و اصلاحطلب نگاه ميكند و تفاوت نگرش با شيعه در اين مسئله خيلي زياد است. چرا كه ما آن ها را يك فرقة انحرافي ميدانيم. نكتة ديگر نفوذ روزافزون وهابيت بين فرقهها و كشورهاي مختلف است كه اگر اين حرف درست باشد شيعه از نظر اعتقادي بيش از پيش در تضاد و تناقض با جهان اسلام قرار خواهد گرفت.خاطره کشتار بي رحمانه شيعيان در کشور هاي مختلف به دست وهابيان افراطي از حافظه تاريخ معاصر هرگز محو نخواهد شد. ظاهرا وهابيهاي افراطي حتي قصد داشتهاند براي تقّدسزدايي، حرم پيامبر را ويران كنند ولي از ترس واكنش مسلمانان منصرف شدهاند!!! نكتة عجيبتر اين كه با وجود اصرار بر تقدسزدايي، هنوز حجرالاسود و قرآن را ميبوسند و پاشنة آشيل شان همين است. طاهره يك بار به زني گفته بود: هذا حجر و هذه شجر! در مسجدالنبي (و البته بعد در مسجدالحرام) با زنان مسلمان ديگر كشورها آشنا ميشديم. به زودي چهره و نوع پوشاك نشانة شناخت شدند. بوميان چادر عربي يا مانتو هاي عربي مشكي با روبنده ميپوشند. نكتة جالب درباره ي زنان عرب، اين است كه آن قدر كه به پوشاندن صورت اهميت ميدهند حجاب پا برايشان مهم نيست. زني را نديدم كه جوراب پوشيده باشد و البته استفاده از صندلهاي چيني و تايلندي جلوباز و روي آخرين مد هم باعث ميشد گاهگاهي هنگام راه رفتن تا ساق پا ديده شود. بچهها كه يكي از اين خانمهاي روبندهدار را در وضوخانه ديده بودند تعريف ميكردند از آرايش غليظ و دامن جين و...! و تعجب ما از نفوذ اين چيزها زير چادر و روبنده! بعضي از عربها هم از پيراهنهاي رنگي بلند و گشاد (شبيه مانتو) استفاده ميكنند و رويش روسريهاي خيلي بلند و نازك هندي (كه اسمشان العروبه است) را با مهارت خاصي چند دور ميپيچند و سنجاق مي زنند، طوري كه حجاب كاملا حفظ شود. زنان شرق آسيا با چشمهاي مورب و مقنعههاي بلند سفيد شناخته ميشدند. روي اين مقنعهها، كه تا كمر ميرسد، معمولا با نخ سفيد گلدوزي و سوزندوزي شده است. زنان ترك چهرههاي بور اروپايي دارند با قد بلند و معمولا از مانتوهاي خوشدوختي كه اندام زيبايشان را قاب ميگيرد با دامن و روسريهاي ساتن زيبا كه به شكل خاصي ميبندند استفاده ميكنند. زنان لبنان و فلسطين هم مقنعههاي بلند سر ميكنند با اين تفاوت كه معمولا پارچهاش گلدار است و چهرهشان هم اروپايي و شبيه تركها. پاكستانيها و هنديها لباسهاي محلي بر تن ميكنند. هارموني چشمنواز تناسب رنگها با پوست تيره و گوشواره در بيني! ايرانيها كه با چادر هاي مشكي و رنگي(!) همه جا معرف حضور هستند! هر چند خيلي تذکر مي دهند براي حفظ آبروي ايران کسي با چادر رنگي تردد نکند ولي کو گوش شنوا ؟ گرماي هوا هم مزيد بر علت شده بود. هرگز نديدم در آن دو مسجد به خاطر حجاب به كسي تذكر داده شود. هر چند نيازي نبوده و به طور كلي در مكه و مدينه زن بي حجاب وجود ندارد. ولي شنيده ام در شهرهاي ديگر (جده و رياض) بيحجاب هست. هرچند نديديم. از اولين حضور در مسجدالنبي خاطرة جالبي دارم. نماز تحيّت را خواندم و نشستم براي قرآن. كنارم خانمي ميانسال نشسته بود. اشاره كرد به حلقة درس قرآن كه چند متر آن طرفترمان بود. معلم نشسته بود و بچه ها دورش حلقه زده. يكييكي ميخواندند و او تصحيح ميكرد (يعني لهجه عربي اين قدر متحول شده كه نياز به اصلاح دارد؟) فهميدم مايل به صحبت كردن است. دست و پا شكسته فهميدم عراقي است و كرد ، اهل اربيل. دخترش چند سال در مشهد درس خوانده. جز اينها چيزي نفهميدم. اي كاش طاهره بود! ميپرسيدم از اوضاع جنگ و عراق ويران شده او هم از من فهميد ايراني و شيعهام و تنها آمدهام. نميدانستم چطور ميشود. گفت «عمرة دانشجويي» تا چشمهاي گرد شدهاش دوباره طبيعي شود! دريغ از اين همه عربي خواني و عربي نداني! همسفرش آمد او هم كمي حرف زد و بعد چند زن ايراني. جمعمان جمع شده بود. همصحبتم فهماند كه ناخنهايم را كوتاه كنم. مدام ميگفت «جن، شيطان» (بعدا در «احياء علوم دين» ديدم نوشته ناخن بلند جايگاه اجنه و شياطين است و لابد محمد عبده (شاگرد سيد جمال الدين اسد آبادي) به همين قرينه گفته بوده جن همان ميكروب است!) بعد هم موبايلش را نشانم داد با يك تكه كاغذ كه شمارة خانه اش بود. مي خواست با پسرش صحبت كند.سيم کارت يک بار مصرف سعودي گرفته بود. اما كد عراق را نداشت و باز هم هر چه تلاش كردم نفهميد كه کد كشور عراق يعني چه . تماس برقرارنشد. هنگام خداحافظي صدايم كرد و محكم صورتم را بوسيد! حس عجيبي داشتم. به هتل كه رسيدم ناخنهايم را كوتاه كردم. مامان هم گفته بود و گوش نداده بودم! دريغ... ماجرا را براي بچهها كه تعريف كردم با شنيدن قسمت آخرش كلي سر به سرم گذاشتند و خنديدند. مدينه چه كوچك است! حدود مدينة قديم را مسجدالنبي فعلي تعيين ميكند. مسجد، بزرگ است اما نه در حد يك شهر. جايي خوانده بودم مدينه آن قدر كوچك بوده كه در ايران آن زمان به آباديهايي به آن وسعت حتي روستا هم نميگفتهاند. بقيع و گورستاني كه عبدالله بن عبد المطلب در آن دفن شدهاند قديم خارج از مدينه بودهاند كه امروزه بقيع مشرف به مسجد و در انتهاي ضلع جنوبي است و آن گورستان گمنام هم در حياط مسجد ناپديد شده. مسجد بزرگ است و يك دست. يك مستطيل كامل. تفاوت بسيار با حرمها و مساجد ايراني دارد كه داراي حياطها و ايوانها و رواقهاي تكرار شوندهاند. اينجا هيچكس گم نميشود. بنا رنگ روشن سفيد ـ كرم دارد و گنبد سبز مثل سنگيني روي سقف ميدرخشد. در كنار گنبد سبز يك گنبد كوچك نقرهاي هم هست که بالای محراب ساخته شده. بناي مسجد متعلق به دورة معاصر است و ظاهرا كمتر از 30 سال عمر دارد. زائراني كه قبل از انقلاب مشرف شدهاند بعضي از آثار بهجامانده از صدر اسلام را ميتوانستند ببينند. بنا توسط مهندسان اروپايي طراحي شده و سنگهايش در ايتاليا ساب خوردهاند اما اصول و ارزشهاي معماري اسلامي درنظرگرفته شده. فرشهاي مسجد يكدست و همگي نشانة آل سعود (دو شمشير و يك نخل در وسط) را دارند. در سراسر مسجد كلمنهاي آب وجود دارد كه با آب زمزم از زائران پذيرايي ميكنند با ليوانهاي يكبار مصرف. هر چند آبشان خنك نيست و بعضي كه رويشان «غير بارد» نوشته شده واقعا آب گرم تحويل ميدهند. دور تا دور حياط آبخوريهايي با ليوان يكبار مصرف هست. وضوخانهها با همان «دو راة مياﻩ» همه با نظم هندسي دور تا دور حياط قرار دارند. البته در زيرزمين و بعضي با پلههاي برقي. از طاهره پرسيدم دو راة مياﻩ يعني چه! گفت يعني محل گردش آبها. بعد از اذان و در فاصلة يك ربع تا بيست دقيقهاي تا شروع نماز، خادمان مسجد (كه همگي روبنده و چادر عربي دارند و يك علامت ويژه روي بازو) با كشيدن طناب، صفها را مرتب كرده و اجازه نميدهند كسي در راه بايستد. اين بستن و جمع كردن روبانهاي قرمز پنج بار در روز تكرار ميشود. معمولا هنگام نماز، خواه ناخواه خود را ميان يا كنار زائران هموطن ميديديم. چرا كه ايرانيها هميشه حاشية سنگي كنار فرشها را براي سجده شكار ميكردند يا روي سنگهاي سرد مينشستند. ما هم هر چند بيشتر آقايان براي تقيه فتوا دادهاند سجده بر فرشها اشكالي ندارد اما در هر حال فرشها ماشيني بودند و سنگهاي مرمر در دسترس. گاهگاهي در ميانة نماز كبوتران بقيع را ميديدم كه چقدر راحت و آرام به داخل ميآيند و روي چراغهاي مزيّن به نامهاي الله و محمد مينشينند . هيچكس در مدينه تنها نيست! همه انگار همديگر ميشناسند... همه براي يك چيز آمدهاند... چيزي شبيه به آرامش... چيزي از جنس خدا و همرنگ پيامبر مهربانش... اما روزهاي اول شبيه خواب و رؤياست. از خودت ميپرسي: «اينجا مدينه است؟ من كجا مدينه كجا؟» انگار باورت نميشود پيامبر خدا و بزرگترين بيگناهان تاريخ اينجا زندگي كردهاند. روي همين خاك قدم زدهاند. خاكي كه حالا با براقترين و گرانقيمتترين سنگها پوشيده شده. باورت نميشود فرشتة وحي تا اين شهر پايين آمده. تنها بالهاي خيال است كه ميتواند كمكت كند. ميتواني در دل خودت تصورشان كني. ميتواني بگردي و محدودهها را پيدا كني. مدينه آن چيزي نيست كه فكرش را ميكردهاي همه چيز را زير زرق و برقهاي پوشالي پنهان كردهاند... همه چيز ويران شده. كوچه بنيهاشم و امام صادق(ع)، خانة فاطمه(س) و ديوارهاي گلياش، همة مسجدها... همه را با بازسازي، ويران كردهاند و دلت ميسوزد كه حتي نميتواني اشك بريزي، براي صداي بال فرشتگاني كه به خاطرشان تا اينجا آمدهاي و حالا ميبيني كه نميتوانند پايين بيايند. همه چيز از اصالت خود دور شده است و تو حسرت ميبري كه چرا آن حس بهشتي به سراغت نميآيد... و گاهي كه ميبيني دوستي لحظهاي از عطر بهشت به خود ميگيرد باز آه ميكشي و از خدا ميخواهي كمكت كند تا تو هم آسماني شوي. توي دلت ميگويي: خوش به حال همة آنهايي كه از من به خدا نزديكترند... شرمندهاي از خودت و از لطفي كه خدا در حقت كرده و دعوتي كه شدهاي... هم شكرگزاري هم شرمنده. باز «امن يجيب» ميخواني و منتظر رحمتش ميشوي. با يك دور زدن در بازار متوجه شدم تقريبا تمام اجناس خارجي است و هيچكدام (غير از قرآنها البته) توليد عربستان نيست. بيشترشان چيني هستند اما كالاهاي هندي، تايلندي و... هم ديده ميشوند. تقريبا همه مغازهها اجناس شبيه به هم دارند. نكته ديگر وجود مغازههايي با قيمت يكسان اجناس است. مثلا مغازههاي ده ريالي كه خيلي هم فراواناند و تقريبا همه اجناسشان چيني و با كيفيت پايين. ايرانيها ميگويند «آشغالهاي چيني». البته نبايد فراموش كرد كه براي خريد همين آشغالها در ايران بايد حدود دو برابر (و گاهي بيشتر) پول پرداخت و چيزي كه زائران ايراني را به خريد تشويق ميكند همين تفاوت قيمت است. تقريبا همه مشتريان، زائران ايراني هستند. مغازهدارها هم خيلي خوب فارسي يادگرفتهاند و ريال ايران را راحت قبول ميكنند. آنجا بود كه فهميدم تبديل كردن پول به ارز تنها فايدهاش كم شدن حجم پولهاست و گرنه نيازي به اين كار نيست. هر چند دلار را راحتتر از ريال ايران يا حتي ريال عربستان قبول كنند. بسياري از مغازهداران، اهل افغانستان، پاكستان، بنگلادش، تاجيكستان يا كشورهاي ديگر فارسي زباناند و اين هم دلخوشي ديگر است. اجناس لوكس و گران قيمت در پاساژ ها به چشم ميخورند كه معمولا چند طبقه اول هتلها را اشغال كردهاند. حتي مغازههاي ده ريالي پاساژها نسبت به بيرون اجناس مرغوبتري دارند. مغازه هاي دو ريالي و يك ريالي معمولا خرده ريز (گلسر و...) ميفروشند. كه باز كيفيت اجناس پايين ولي قيمت ارزانتر از ايران است. در پاساژها اجناس استثنايي هم ميتوان پيدا كرد مثل لباسها يا روتختي و روميزيهاي مليلهدوزي هندي كه بسيار زيبا و بسيار ارزانتر از ايران هستند و ميتوان گفت تقريبا نصف قيمت ايران عرضه ميشوند. (جاي صنايع دستي ايران واقعا خالي بود.!) اجناس ماركدار و ورزشي خيلي تفاوت قيمت با ايران ندارند مثلا يك تيشرت آستين حلقه اي مارك adidas،100 ريال (25000 تومان) فروخته ميشود. لوازم آرايشي و بهداشتي گرانتر از ايران است. در مغازههاي عادي، تقلبي كم نيست اما در داروخانهها اجناس اصل عرضه ميشود. تقريبا همه خارجي. طلافروشي هم زياد ديده ميشود و جالبترين چيزي كه ميفروشند كمربند طلاست. شنيدهام رسم دارند داماد وقتي ميخواهد عروس را به خانه خود ببرد بايد يك كمربند طلا به كمرش ببندد و ارزش كمربند بستگي به خانوادۀ عروس دارد! طلاهاي شيك و فانتزي هم هست كه در چين يا تركيه قالب زده شده و به اسم ايتاليايي قالب ميشود! در آسانسورها با بچههاي كاروانهاي ديگر صحبت ميكرديم. از يك سيد شيعي پارچه خريده بودند و راضي بودند. نشانياش را گرفتيم و عصر همگي براي خريد رفتيم. شنيده بودم مرضيه در تخفيف گرفتن ماهر است. او و طاهره با هم بودند. راه كه افتاديم اذان عصر را دادند و در حياط مسجدالنبي گير كرديم. به ناچار آن قدر در دستشويي (يا همان دو راة مياه) ايستاديم تا نماز تمام شود و البته براي چند تا از بچهها كه از دستشويي فرنگي هتل استفاده نميكردند بد نشد! همان يك بار فرصت كردم وضوخانه را ببينم. آنجا هم سكوهايي براي نشستن و شير آب براي شستن پاها وجود داشت و با توجه به جمعيتي كه هر روز از آن استفاده ميكنند تميز بود. بيرون كه آمديم جمعيت نمازگزار در پناه سايه ساختمان نشسته و سلام ميدادند. بچهها ميگفتند: سنيها چقدر كثيفاند! بعدا از معينه كاروان پرسيدم و پاسخ داد عين نجاست ديده نشود نجس نيست و نماز خواندن خالي از اشكال است. ظاهرا طهارت مطرح شده در شرع با طهارت مورد قبول خيليها تفاوت دارد! از انتهاي سوق الحرام شروع به پيشروي كرديم. پس از نيم ساعت و شايد بيشتر قدم زدن مغازه را پيدا كرديم. (چون بچهها در قلّاب مغازهها گير ميكردند و بيرون كشيدنشان كار حضرت فيل بود.) مغازه كنار باب 40 حرم بود. همگي پارچه خريديم و سيد راهنماييمان كرد كه اينها چادر هندي هستند و به اسم تايلندي ميفروشند . هيچ كدام تايلندي نيست مگر اين كه مارك داشته باشد. اين راهنمايي خيلي كمكم كرد چون بايد سه توپ چادر رنگي ميخريدم! سيد چادر مناسب حال من نداشت. غير از ما، چند آقا در مغازه بودند. يكيشان شروع كرد به صحبت كردن دربارۀ سيد و تعريف كردن از او و بعد از كمي صحبت فهميديم همان استادي است كه او را به بچهها معرفي كرده. استاد نكته جالبي گفت: «اهل سنت معامله را در صورتي كه مشتري راضي باشد مباح ميدانند و در نتيجه هر كس هر قدر كه بتواند ميفروشد اما در شيعه چنين كاري حرام است (و بميرم براي مغازهدارهاي خودمان كه چقدر رعايت ميكنند!) به همين دليل چانه زدن بعضي وقتها نتايج شگفتآوري به همراه دارد!» خريد تا حدود مغرب طول كشيد. از مغازه كه بيرون ميآمديم يكي از مغازهدارها كه متوجه رفت و آمد زياد دانشجوها به آن مغازه شده بود تا ما را ديد داد زد: «اين دروغ ميگه سيد نيست شيعه نيست من شيعهام از من بخريد !!!» اين هم لابد روش جديد تبليغ بود. براي ما سيد بودن يا نبودن مهم نبود. مهم منصف بودن و راستگويي آن فروشنده بود. نكتهاي كه همسايهاش متوجه نشده بود. با ياسمن حتي نگاهش هم نكرديم و رفتيم. چند قدم جلوتر حرف سيد را دربارۀ مارك چادرها امتحان كردم درست از آب در آمد. ياسمن گفت: «تا وقتي برگرديم چادرشناس ماهري ميشوي!» نماز مغرب و عشاء را فرادي در مسجد اقامه كرديم و بعد دوباره براي خريد رفتيم. عبور با دستهاي پُر، از حياط مسجد و نگاه زائران غير ايراني خيلي ناخوشايند است.آرزو كردم اي كاش چادرم ملي نبود! جالب اين كه با دست پُر داخل مسجد راه نميدهند. آنجا بايد دست خالي رفت و دست پر برگشت. شب به خاطر خستگي زياد جلسه كاروان را نرفتيم. اما زهرا بايد ميرفت چون سرگروه ما شده بود. رئيس كاروان براي راحتي كار، بچهها را به چند گروه تقسيم کرده و براي هر كدام يك سرگروه انتخاب كرده بود. ... شنبه 16 تير 86 صبح دوباره نماز. خوشبختانه هتل ما بسيار به حرم نزديك بود و شانس بزرگمان نزديكي هتل به بابالنساء و از سوي ديگر امنيت كاملي كه در عربستان هست. به طوري كه يك دختر تنها هم ميتواند براي نماز صبح به مسجد برود و برگردد. بعد از نماز حاج آقا دربارۀ مسجد غمامه توضيح داد. البته من به هتل برگشتم و توضيحات را از طاهره گرفتم: «مسجد غمامه در مدينه قديم بيرون از شهر قرار داشته. در محلهاي كه به معني بارانداز شترها بوده يك سال خشكسالي ميشود و پيامبر نماز باران ميخواند. ابرها سايهگستر ميشوند. در همان مكان مسجدي ميسازند و نامش را ميگذارند غمامه. روايت ضعيفتري هم هست: پيامبر به در خواست اصحاب دعا ميكند ابر بيايد و سايه بياندازد بر آنها. صد سال بعد اين مسجد ساخته شده و داخلش جايي براي نماز خانمها ندارد. مسجد حضرت علي(ع): دربارهاش روايتها متفاوت است. نميدانيم آيا حضرت علي(ع) در آنجا در سه روزي كه عثمان در محاصره بوده نماز عيد (فطر؟) بهجاآورده يا نه. سند محكم ندارد. احتمالا براي بزرگداشت خلفا براي هر كدام يك مسجد ساختهاند. مسجد ابوبكر هم كنار مسجد علي است و هر سه اين مساجد در منتهياليه شمالي مسجدالنبي واقعاند.» صبح زيارت دوره داشتيم. مسجد شجره، براي آشنايي با فضاي مسجد. «اين مسجد در جنوب مدينه واقع است و هفت كيلومتر با مدينه و بيشتر از 400 كيلومتر با مكه فاصله دارد. وجه تسميه آن، وجود درختي است كه پيامبر زيرش نماز خوانده و محرم شده ولي امروز مكان آن كاملا مشخص نيست ولي در قسمت مردانه است. نامهاي ديگرش مسجد ميقات و مسجد ذوالحليفه است.» معماري مسجد مربوط به دورۀ معاصر و جالب بود. بنا يك مربع كامل بود كه مربع حياط را قطع كرده و چهار حياط مثلث شكل به وجود آورده بود. تقريبا همه زائران مدينه از اين مسجد محرم ميشوند و پاركينگها و خروجيهاي زيادي دارد. منطقه ابيار علي (ح بئر= چاه) يا آبار علي(ع) چند كيلومتر با شجره فاصله دارد و خيلي از چاههايي كه حضرت كنده و به فقرا هديه كرده اينجاست. (نام ابيار علي برايمان آشنا بود. روي بطريهاي آب آشاميدني ديده بوديم. عربستان لولهكشي آب شرب ندارد. راهروهاي هتلها پر از اين بطريهاست.) يكي از اين چاهها 100 متر پايينتر از مسجد شجره است و داخل ساختماني قرار دارد اما به تازگي درب ساختمان را بستهاند و اجازه نميدهند كسي از آب استفاده كند. پس از بازديد حياط مسجد (چون اجازه ندادند وارد شويم) براي خريد به فروشگاه «شرق الاوسط» رفتيم. همه اجناس فروشگاه حراج شده بود. اذان ظهر نزديك شد و درهاي فروشگاه را بستند. حساب كردن آن قدر تند انجام شد كه براي خيلي از بچهها زياد حساب كرده بودند. نماز ظهر آن روز از دست رفت. ... جمعه 15 تير 86 صبح براي نماز رفتم. نماز صبح طولانيتر از ساير نمازهاست و چيزي نمانده بود حالم بد شود ولي به خير گذشت. نماز اهل سنت با نماز ما چند تفاوت دارد. يكي اين كه بعد از اتمام سورۀ حمد، جمعيت (يعني مردها) با صداي بلندي آمين ميگويند. براي سورۀ دوم «بسم الله» خوانده نميشود و مقيد به خواندن سورۀ كامل نيستند. گاهي از اواسط يك سوره شروع به خواندن ميكنند و بعد از چند آيه، به ركوع ميروند. پس از ركوع، توقفشان طولاني است و پس از جمله «سمع الله لمن حمده» چند ثانيهاي صبر ميكنند پس از سلام نماز هم عدهاي از اهل سنت (نميدانم كدام فرقه) انگشت اشارۀ دست راست را (كه هنگام سلام روي پاست) تكان ميدهند و گويا اين كار مستحب است. چگونگي گذاشتن پاها در زمان سجده و تشهد با شيعهها فرق دارد يعني، به جاي اينكه دو انگشت شست روي زمين باشد گاهي پاي راست به صورت خم روي زمين قرار ميگيرد. آرايش دستها روي سينه هم تفاوت دارد. عدهاي، دستها را صاف ميگذارند و گروهي به صورت ضربدري. قنوت ندارند. ما هم نميتوانستيم بگيريم چون بلافاصله ركوع بود و بعدش توقف. اما عمدهترين تفاوت، همان خواندن نمازهاي ظهر و عصر و مغرب و عشاء به صورت جداگانه است. يكي از سنتهاي خوبشان رد نشدن از جلوي نمازگزار است. يك روز در حال نماز بودم كنار يك قفسه قرآن، خانمي ميخواست قرآن را سر جايش بگذارد، صبر كرد تا نماز من تمام شود. سنت ديگرشان احترام فوقالعاده به قرآن است به طوري كه آن را زمين نميگذارند. ماهم رعايت ميكرديم. پس از نماز براي استراحت به هتل برگشتيم. ساعت ده به هتل "شرفه" رفتم. هلال احمر ايران در طبقه همكف بود. هم پزشك خانم، هم آقا فقط يك نفر قبل از من بود. به ديدن خانم دكتر رفتم. بدون حق ويزيت. دكتر گفت استرس زياد، بيخوابي و خستگي به اضافه گرمازدگي باعث افت فشار خونم شده و بايد از ايستادن زياد (نماز، خريد و...) پرهيز كنم. اما آن روز جمعه بود و من خيلي مشتاق شركت در نماز جمعه مسجدالنبي. دكتر ميگفت نزديكي معنوي و روحاني مهم است نه نزديكي جسماني. راست ميگفت. روزهاي اول همه منتظر حس و حالي بودند كه يا نميآمد يا كم ميآمد. نسخه مختصر را رايگان گرفتم. روي ديوار دو جمله «دارو غذا نيست.» و «به پزشك خود اعتماد داشته باشيد.» به چشم ميخورد. از فكرم گذشت كه اينها را براي كساني كه عادت به گرفتن داروي اضافي دارند نوشتهاند. بين داروها يك بسته پروفن بود، روزي سه عدد. با اين حساب بايد سه روز كامل را در خواب ميگذراندم كه البته غير ممكن بود. غير از پروفن همه داروها را به مرور مصرف كردم و خيلي بهتر شدم و از آن روز به توصيه خانم دكتر هميشه مقداري آب همراه داشتم. هر چند خيلي سرماييام و بعيد ميدانستم كه گرمازده شده باشم. تقريبا همه بعدازظهر را استراحت كردم و نماز جمعه هم نرفتم. خريد آن روز هم منحصر شد به مقدار اندكي كه از روبهروي هتل شرفه و مغازۀ پايين هتل خودمان خريدم. عصر امتحان قرائت بود و من اشكال نداشتم. زهرا روزه بود و تلفظ برايش دشوار. همه ذكرهاي نماز و تلبيه و... را در حضور معينه خوانديم. براي نماز مغرب و عشاء دوباره به مسجد رفتيم. شب در جلسه كاروان جشن كوچكي براي ميلاد فاطمه(س) داشتيم. جلسات كاروان در مدينه هر شب ساعت نه و نيم شروع ميشد چون درب مسجدالنبي پس از نماز مغرب و عشاء بسته ميشد و دختر ها فقط ممكن بود براي خريد رفته باشند. در جلسات حضور و غياب انجام ميشد. در يكي از اين جلسات حاج آقا نقشه بقيع را آورد و نشان داد. با توجه به آن ميتوانستيم از پشت پنجرهها مكان مزارها را حدس بزنيم. در جنوبيترين قسمت قبر خليفه سوم است كه اهل سنت معتقدند تشابه نام پيش آمده و آن يك عثمان ديگر است. شيعه ميگويد عثمان را به صورت مخفيانه در گورستان يهوديها دفن كردند كه بعدها بقيع گسترش يافت و آن قسمت جزء بقيع شد. نميدانم با توجه به آن روايات، به نظر اهل سنت قبر عثمان كجا واقع شده؟ نكته ديگر اين كه عايشه ابتدا وصيت كرده بود در حجرۀ خود در كنار پيامبر دفن شود ولي بعد از ماجراي جمل از پيامبر شرم داشت و دوباره وصيت كرد كنار زنان ديگر پيامبر دفن شود. عجيب اين كه اين زن چقدر بين اهل سنت محترم و در چشم شيعه منفور است .البته با حذف قداست! كه آنها از همان زمان به عصمت (آن طور كه ما ميفهميم) اعتقاد نداشتند و در كتابهايشان بسيار اشتباهات خلفا و اصلاحگري علي(ع) نقل شده. (گويا معتقدند پيامبران معصوم از گناه كبيرهاند نه صغيره) . و اين كه چقدر علي(ع) معيار سنجش است. الحق مع علي و علي مع الحق. دوستي ميگفت: عايشه از دستور قرآن سرپيچي كرده و بعد از پيامبر ازدواج كرده! گفتم: اين كه اين زن فتنهانگيزي كرده و با علي(ع) جنگيده دليل نميشود كه ... . بعدازظهر دوباره براي زيارت بقيع رفتيم. در حياط مسجد بچههاي كوچكي كه گندم ميفروختند نظرم را جلب كردند فقط ميگفتند: گندم... گندم.... شايد فقط ايرانيها ميخريدند. ساعت چهار در بقيع كه باز شد موج جمعيت مشتاق به طرف پنجرهها هجوم برد. مردها وارد شدند و ما با حسرت نگاهمان را وارد كرديم. زنان با صداي بلند اشك ميريختند و شايد در دل نفرين ميكردند نميدانم. بقيع اولين جايي بود كه حس و حال مدينه قديم را در دل من زنده كرد. يكي از معدود جاهايي كه از آسيب مدرنيسم در امان مانده و هنوز اصالت خود را حفظ كرده. هنوز هم خاك و حتي كبوترانش هم خاكستري بودند. از دور مزار امامان شيعه ديده ميشد. ما از آن فاصله فقط ميتوانستيم ازدحام جمعيت ايراني را ـ كه با نوع پوشاك متمايز ميشدند ـ ببينيم. مزار امامان از نزديک . عکس را پسر عمويم گرفته است : فقط همين. مجاور آن قسمت، مزار زنان پيامبر است كه شناختن محدودۀ آن برايم ممكن نبود. به طرف پنجرههاي كنار قبر امالبنين رفتم. هيچ نشاني براي بازشناسي قبر از ساير قبرهاي آن تكه نبود. تنها ايستادم. ازدحام جمعيت آنجا نبود.(ضلع شرقي بقيع) مرضيه ( دختر عموم ) راست ميگفت. خيلي غريب بود. نماز خواندم و زيارتنامه و خيلي هم فكر كردم. بعضي از دخترها گندم نذري آورده بودند، از پشت پنجره دادند، به چند نفري كه داخل قبرستان ميچرخيدند، تا بريزند براي كبوترهايي که تند و تند دانه برميداشتند. تا نگاه كردم وقت رسيدن رسيده بود و مثل هميشه خيلي زود دير شد. درها را سر ساعت ميبستند. از پلهها پايين رفتم. حالم خوب نبود. از بازار كنار حرم كه معروف به «سوق الحرم» است كمي خريد كردم. وقت نماز نزديك ميشد. خواستم براي نماز به مسجد بروم ولي يادم افتاد ياسمن روزه است و ترجيح دادم افطارياش را حاضر كنم. هر چند سرگيجهام هنوز ادامه داشت. وقتي به اتاق رسيدم روي تخت افتادم. آن قدر حالم بد شده بود كه نميتوانستم چند قدم تا يخچال راه بروم و براي تنظيم فشار خونم چيزي بخورم. نميدانم چقدر در آن وضعيت بودم. قبل از اذان كمي بهتر شدم. كتري برقي را روشن كردم و ميز را چيدم. ياسمن همان يك روز را در مدينه روزه گرفت و زهرا سه روز، با يك روز فاصله. مدينه تنها شهري است كه مسافر بدون قصد كردن براي ده روز، ميتواند آنجا روزه بگيرد. البته نبايد بين سه روز فاصله انداخت و زهرا اين نكته را دير متوجه شد. بعد از شام پيش يكي از خانمها كه جزء مسئولين بود رفتيم و سراغ پزشك را گرفتم. پزشك در هتل «شرفه»، هتل مجاور ما مستقر بود. شب مراسم پر فيض دعاي كميل برگزار شد. من و طاهره كنار هم نشسته بوديم و گاهگاهي مي شنيدم كه دعا را زير لب زمزمه مي كرد. حفظ بود. خيلي حسرت خوردم... مخصوصا به اشك هايش.... اينجا بيشتر حسرت ها از اين جنس است. ... پنج شنبه 14 تير 86 برنامه روزانه كاروان در مدينه، زيارت صبحگاهي بقيع پس از نماز صبح بود . امروز هم رفتيم. دفترچه يادداشت و كيفم را برداشتم. آنها تا آخر سفر هميشه همراهم بودند. به اضافه عينك آفتابي و سايهبان. روحاني كاروان در جايي كه در مسجدالنبي قرار گذاشته بوديم ايستاده بود تا بچهها جمع شوند. كنار «باب الرحمه و باب السلام» ايستاديم و حاج آقا توضيحاتي داد: «مزار پدر پيامبر، عبدالله بن عبدالمطلب در زير يكي از اين ستونها قرار دارد (ستون را با دست نشان داد) و جايش دقيق مشخص نيست. (كمكم فهميدم همه چيز در اينجا در فضاي محدودهها سير ميكند و حفظ همين محدودهها هم خودش نعمت بزرگي است.) تا قبل از توسعه مسجدالنبي، اين مزار در ميان بازار قرار داشته و داراي بارگاهي هم بوده. بين اهل سنت اعتقاد عجيبي درباره مشرك بودن عبدالله هست و به همين خاطر نشاني از مزارش به جا نگذاشتهاند. در حالي كه شيعه معتقد است اجداد پيامبر نسل اندر نسل يكتاپرست و پيرو دين حنيف(دين حضرت ابراهيم(ع)) بودهاند.» گروه حركت كرد. به سمت بقيع رفتيم كه درهايش هميشه در اين وقت صبح بسته است. كنار ديوار روي زمين نشستيم. سجادهها اينجا هم به دردمان ميخورند. حاج آقا زيارت را خواند و ما هم. بعد براي استراحت به هتل برگشتيم. ورود به مدینه : در طول راه فقط بيابان بود و چند شتر كه خارها را ميچريدند. پمپ بنزينها به صورت عجيبي خلوت بودند. بيشترشان بدون حتي يك ماشين يا حداكثر با يك يا دو تا. خيلي تعجب كردم. يك شهربازي هم ديدم. موبايل طاهره با آهنگهاي شجريانش همدمم شده بود. حدود ساعت يك و ربع به حريم مدينه رسيديم. حاج آقا منارههاي مسجدالنبي را نشانمان داد كه بين ساختمانهاي ديگر مثل نگين ميدرخشيدند. اشتياقمان شعلهورتر شد. همه از شادي اشك ميريختند. ساعت از نه گذشته بود که به هتل رسيديم. «جوهرة العاصمه» طاهره ميگفت يعني جواهر پايتخت. (جوهر معرب گوهر خودمان است!) هيچكس از ورودمان استقبال نكرد. ساكها زودتر رسيده بود. گذاشتيمشان در اتاق و براي شام رفتيم. دير رسيده بوديم و شام نميدادند. توضيح داديم كه اولين شب حضورمان در مدينه است. بعد از شام و نماز براي شركت در جشن ميلاد فاطمه(س) به غذاخوري رفتيم. مدير ثابت هتل و مدير ايراني هر كدام جداگانه هدايايي براي كساني كه نام فاطمه و زهرا داشتند در نظر گرفته بودند. شكلات فراوان بود و تقريبا همهشان ايراني. بچهها آورده بودند. بستني هم دادند كه توليد عربستان و در مقايسه با بستنيهاي خودمان خيلي بيمزه بود و اصلا انگار ذائقه عربها در لبنيات خيلي با ما فرق ميكند چون دوغهايشان هم فوقالعاده شيرين بود! عجيبتر اينكه نه تاريخ تولبد و مصرف داشتند نه قيمت. اما بستني قيفي را پايين هتل دو ريال ميدادند. امتحان نكردم. فكر كردم جلوي عربها بستني قيفي خوردن زشت است! خيلي خسته بودم. بيش از حد توصيف. ساعت 11 که جشن تمام شد تصميم داشتم به اتاق برگردم ولي يك مشكل عجيب برايم پيش آمده بود. شمارۀ اتاق را فراموش كرده بودم! هر طور به ذهنم فشار ميآوردم يادم نميآمد. كارتم را جا گذاشته بودم. روي كارت علاوه بر مشخصات و مليت، شمارۀ اتاقهاي مكه و مدينه نوشته شده بود. مدتي سرگردان بودم. به اتاق رئيس كاروان سر زدم. باز نكردند. هم عصباني هم خسته و ناراحت. چند بار دم در اتاقهاي مختلف رفتم ولي جرأت نكردم در بزنم. يك بار كه در زدم دختري با چشمهاي پف كرده دم در آمد و كلي شرمنده شدم. فكر خستگي بچهها را ميكردم و در نميزدم که مجبور شدم به طبقه همكف بروم و بپرسم. اول به رزروشن مراجعه كردم و او عامل ايراني را نشانم داد. زني اصفهاني ايستاده بود و به جاي دلجويي از وضع پريشانم زخم زبان و نيش و كنايه بارم كرد. حرفهاي آزاردهندهاش و اصراري كه در ادامه آنها داشت اشكم را درآورد. او جزء يكي، دو كارواني بود كه آزاد آمده بودند و در هتل اقامت داشتند. بقيه هتل در اختيار كاروانهاي دانشجويي بود. با چشمهاي پر از اشك سراغ راهنماي ايراني رفتم. پرسيد: - از كي دنبال اتاق ميگردي! - از وقتي كه جشن تموم شد! - ولي جشن كه يه ساعت پيش تموم شد! يعني يك ساعت گذشته بود؟ به اتاق رئيس كاروان زنگ زد و حضرت آقا اين بار مجبور به پاسخگويي شد. اشكهايم را پاك كردم و به اتاق رفتم. بچهها هنوز بيدار بودند. پرسيدند: جشن چطور بود؟ - خوب. براتون شكلات آوردم! تصور ميكنم شمارۀ اين اتاق هيچوقت يادم نرود. 1219! در سالن انتظار تابلويي به زبانهاي مختلف (و از جمله فارسي) ورودمان را خوش آمد ميگفت. نشستيم. نميدانستم قرار است چقدر در فرودگاه معطل شويم. رفتيم براي وضو . دستشويي فرودگاه اصلا متناسب با فرودگاهي با آن اهميت نبود. فقط سه تا دستشويي، يكي فرنگي و در نتيجه براي ايراني ها غير قابل استفاده. وضع روشوييها هم بهتر نبود. بدون صابون و با پايه كوتاه و مناسب براي وضو گرفتن اهل سنت. خانمهايي كه همپرواز ما، اما در كاروان ديگري بودند و سابقه سفر قبلي داشتند، از فرودگاه مدينه تعريف كردند. بعد از مدت زيادي معطلي وضو گرفتيم و نمازمان را در نماز خانه كوچك مجاور خوانديم. با دستمال كاغذي به جاي مهر. كمي بعد، صداي اذان روحاني كاروان ما را به خود آورد. منظره جالبي بود. روحاني عباي خود را روي زمين پهن كردهبود و بقيه هم پشت سرش اقتدا كرده بودند. بعضي روي زمين و بعضي روي سجادههاي اهدايي. كاركنان فرودگاه با تعجب نگاه ميكردند .
بعد از نماز وارد قسمت اصلي فرودگاه شديم. گذرنامه ما مهر عربستان سعودي خورد. آنجا هم مدتي معطل شديم بيدليل خاصي. چند نفر از عربها روي فرش نماز ميخواندند و يك محراب كوچك هم كه گويا چوبي بود روبرويشان. خيلي دوست داشتم جده را ببينم ولي فرودگاه كاملا بيرون شهر است. قبر مادر بزرگ همهمان، حوا، وجه تسميهاش است. حدود سه و نيم حركت كرديم، به سمت مدينه. كمي بعد به استراحتگاه ساسكو رسيديم براي صرف مجدد نهار! بار اولش در هواپيما بود و زياد اشتها نداشتم. بعضي از كاركنان آنجا فارسي ميدانستند، خيلي خوب. از يكيشان پرسيدم. گفت: «من اهل پاكستان هستم.» اين استراحتگاه بيشتر يا فقط مورد استفاده ايرانيان است. پس از نهار به سمت اتوبوسهايمان رفتيم. اين سه اتوبوس تا انتهاي سفر همراهمان بودند. 







































| Design By : Night Skin |

