تبليغاتX
همقدم با هاجر




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


همقدم با هاجر

 

اتوبوس­ها كنار يك باغ ايستادند. نام منطقه باب الاوالي(؟) و شيعه­نشين است. باغ حضرت سلمان و مشربة ام ابراهيم (ماريه همسر رسول(ص)) و محل زندگي مادر امام رضا(ع) نزديك است اما بسته.

 

«حدود 15-10 سال شيعيان را از اين منطقه بيرون كردند و نخلستان­ها خرما نمي­داد. تا اين كه يكي از كساني كه تعصبش كم شده بود گفته بود گمان مي­كنم به خاطر خارج كردن شيعه­ها از منطقه است. شيعه­ها آمدند و نخل­ها را گرده­افشاني كردند و آن سال درخت­ها خرما دادند. بعد از آن شيعيان ساكن شدند اما املاك به نامشان نشد تا اين كه توانستند در طول 40-30 سال كم­كم بعضي از ملك ها را بخرند. شيعه­ها از كارهاي اداري محروم هستند البته وضعشان در يكي دو سال اخير بهتر شده.»

 

 (دولت عربستان مدعي است شيعيان 11 درصد جمعيت عربستان را تشكيل مي­دهند. خود شيعه­ها مي­گويند 25 درصد.)

 

 

نخل های مسجد شیعیان

 

 

وارد باغ شديم. نخل­ها در غروب به ما سلام مي­كردند. فضا پر از ايراني­ها بود. با ديدن مسجد دلم گرفت. چقدر اين مسجد تنها و غريب است! خيلي متفاوت با مسجدهايي كه تا امروز ديده بودم. نمايش نيمه­تمام و نامرتب. شيعيان مدينه اينجا را با هزينة شخصي ساخته­اند. حس كردم يك لحظه در نخلستان­هاي مدينة قديم هستم غربت و مظلوميت شيعه اينجا هم مثل بقيع موج مي­زند. وارد شديم. مسجد تزئين شده بود براي ولادت فاطمه(س).

 

 

مسجد شیعیان

 

 

وضو خانة كوچكي در ورودي زنانه بود. رفتيم براي وضو. چقدر راحت. روشويي بود مثل مسجدهاي خودمان. وقتي وارد شديم آشنايي­ها بيشتر و بيشتر شد. اولين چيزي كه چشم را گرفت، در ورودي بود پر از دخيل و قفل.

 

 

در قسمت زنانه مسجد شیعیان

 

 

 دور تا دور مسجد پر بود از پرچم­هاي يا حسين(ع) و يا علي(ع) و... . چاي هم دادند. اولين بار بود در مدينه مهر مي­ديدم. اذان كه دادند طاهره با شنيدن «اشهد ان عليا ولي الله» به وجد آمد. گفت: «اولين­ باره كه توي مدينه اين جمله را مي­شنوم.» راست مي­گفت.

 

نماز مغرب و عشاء مثل همة مساجد شيعه با هم خوانده مي­شد. بعد از نماز مغرب، من و طاهره تاب نياورديم. جمعيت زياد و قسمت زنانة بدون هواكش، فقط پنكه سقفي و شرشر عرق ما.نماز عشاء را با عجله خوانديم و زديم بيرون. هوا خنك شده بود و ستاره­ها تك­تك پيدا مي­شدند. منتظر مانديم تا همه بيايند.

 

كنار مسجد چند فروشگاه بود و مردم خريد مي­كردند، با رغبت ما هم. یکی از دختر ها را ديدم كه يك ساك بزرگ به دست بيرون آمد. روتختي بود. (اصولا يكي از خريدهاي دخترها خريدهايي از اين جنس بود، براي بچه­ها و بابايشان! از لباس نوزادي گرفته تا... من به جايشان از خجالت آب مي­شدم!) ارزان تر از بيرون خريده بود. در هتل باز كرد ديديم چيني، طلايي، بيست و هشت هزار تومان. قيمت يك پتو در ايران. همان را تا سي و پنچ هزار مي گفتند جاهاي ديگر.

 

در قسمت زنانه كنار وضوخانه هم يك زن عرب دست­فروشي مي­كرد. از او هم مختصري خريديم. (گويا زنان غير از دست­فروشي و آرايشگري در عربستان شغل ديگري نمي­توانند داشته باشند. بعد از هر نماز ده، پانزده دقيقه­اي مي­آمدند و زود مي­رفتند.) خيلي از كاروان­ها زائران را مي­آوردند براي خريد. يك تير و دو نشان. در ورودي باغ ترافيك آدم و ماشين بود. مدتي طول كشيد تا همه آمدند و برگشتيم. حاج آقا موبايلش را روشن بالاي سر نگه­مي­داشت به عنوان نشانه و همه دنباله­رو بوديم.

 

شب جلسه كاروان را رفتيم. احكام طواف بود و تيمم و وضو كه معينة كاروان گفت. خوب شد كه رفتيم. از احكام عمره تقريبا هيچ نمي­دانستم. نه كتاب ها به دستم رسيده بود نه CD آموزش اعمال.

 

 

جلسه کاروان درمدینه

 

 

بچه­ها كتاب­هايي را كه كنار بقيع پخش مي­كردند تحويل مدير كاروان دادند. عنوانش اين بود: سؤالاتي كه باعث هدايت جوانان شيعه شد. نام نويسنده را ننوشته بودند، اما روشن بود كه فارسي را خوب مي­دانسته. بعدا فهميدم خيلي­هايشان افغاني­اند و لابد عضو غير رسمي طالبان!

 

از مدير كاروان پرسيدم: «هميشه اين ها را پخش مي­كنند؟» با تأسف سر تكان داد.

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:57 توسط نیره سلیمی| |

 

 

 

 

آفتاب بالا آمده بود. به ناچار از سايه هتل­ها مي­رفتيم تا زهرا تشنه نشود. صف مغازه­ها را يكي يكي رد كرديم. كنار يك مغازه ايستاديم براي قيمت گرفتن خرت و پرت­هاي بلوري. مردك كتابچه را از دستم قاپيد و توي جيب پيراهن گذاشت. چقدر تردست بود! گفت: «هديه...؟»

 

من حيرت زده گفتم: «نه...» چشم و دستم دنبال دست مرد بود كه كتاب را مي­چرخاند و پس نمي­داد. زهرا فقط اخم كرده بود.

 

به زهرا اشاره كرد و گفت: «عصباني». نيشش تا بنا گوش باز بود. كتاب را پس داد. زود دور شديم. زهرا گفت: تا امروز اين قدر محكم اخم نكرده بودم.

 

به هتل باز گشتيم. براي برداشتن پول. رئيس كاروان با يك مغازة پارچه­فروشي صحبت كرده و چانه زده بود. از قبل آشنا بودندو مغازه نزديك هتل بود. سه­تايي با ياسمن رفتيم. بالاخره چادرها را خريدم و خيالم راحت شد. زهرا و ياسمن پارچه كت و شلواري، من اصلا نخريدم.

 

فروشنده فارسي را خيلي بهتر از بقيه صحبت مي­كرد. پرسيدم، گفت تاجيك است. كلاه سوزن­دوزي شدة تاجيك­ها را هم به سر داشت با چشم­هاي بادامي.

پرسيدم: «آيا بعد از فروپاشي شوروي وضعيت تاجيكستان بهتر شده؟» هول جواب داد: «آره بهتر شده.» از لحنش فهميدم ديگر نبايد چيزي بپرسم. دلار هم خرد مي­كرد گران­تر از همه جا. هر صد دلار نود و چهار هزار تومان كه بيشتر از قيمت بانك­هاي ايران و صراف­هاي عرب بود.

 

يكي از دلارها را خرد كردم و پول خودمان را گرفتم. نماز ظهر هدر خريد پارچه شد. كمي كه دقت كردم ديدم تقريبا همه لباس محلي به تن دارند. هم زن­ها هم مردها. فقط يك بار يك مرد قد بلند كرواتي ديدم كه سيگار هم مي­كشيد و با قدم­هاي بلند خيابان را متر مي­كرد. تعجب كردم. انگار مردك را با ماشين زمان در عرض چند ثانيه از خيابان­هاي نيويورك به آنجا منتقل كرده بودند! نگاهم را طور ديگري تعبير كرد و شكلك مسخره­اي درآورد!

 

بعد از ظهر باز هم دوست داشتم بروم روضه ولي حالم خوب نبود. براي نماز عصر رفتم حرم. بيرون كه مي­آمدم بچه­ها را ديدم كه محرم شده بودند. هر روز يك كاروان محرم مي­شد و مي­رفت. دلم گرفت. فقط دو روز ديگر مانده بود و من هنوز...

 

 

 

 

بعد از نماز با ياسمن قرار داشتم جلوي درب مسجد. رفتم و دنبال چيزهايي كه مي­خواستم باز هم وقت گرانبهايمان را هدر داديم. عجيب بود كه نتوانستم مغازة شال­فروشي را پيدا كنم.

 

بقيع رفتيم و ياسمن چند تا عكس گرفت. بدو بدو برگشتم هتل تا از كاروان جا نمانم. قرار بود برويم مسجد شيعيان. هر چند جزء زيارت دوره نبود ولي دوست داشتم بروم.

آن قدر بچه­ها دير كردند كه ياسمن هم رسيد. ساعت شش و ربع حركت كرديم.

 

...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:35 توسط نیره سلیمی| |

 

دوشنبه 18 تير 86

 

صبح براي نماز رفتيم. نماز صبح در مسجدالنبي صفاي ديگري دارد. ديدن سيل جمعيت دوان به سوي مسجد آن وقت صبح، آدم را به وجد مي آورد.

 

 

 

دوان براي نماز...

 

 

ماه و مناره...

 

 

 

مثل هميشه خسته بودم و براي زيارت بقيع نرفتم. بعد از مختصري استراحت زهرا آمد. روزه بو.د با اين وجود قبول كرد كه با هم روضه برويم مي­ترسيدم روزها تمام شود و هنوز روضه نرفته باشم. دو بار عصر رفته بودم ولي در بسته بود. ظاهرا عصرها زيارت روضه برنامه خاصي نداشت. شايد هم داشت و من نمي­دانستم. شايد يك لحظه در را باز مي­كردند و مي­بستند(؟)

 

شنيده بودم كه ازدحام جمعيت زياد است. دستبندم را درآوردم (ساعت سحر گم شده بود) كيف هم برنداشتم فقط كتاب كوچك «ادعيه و آداب زيارت حرمين شريفين» و تسبيحي كه هميشه دستم بود. مثل دستبند. (آنجا آدم از ذكر گفتن در اتوبوس، در حال پياده­روي، و... خجالت نمي­كشد!)

 

 از باب عثمان وارد شديم. در باز بود. مسيري نسبتا طولاني را طي كرديم تا به آستانه برسيم.

 

كتاب دعا باز شد.

زهرا مي­گفت: بگو يا رسول­الله.

 

 

                             ورودي زنانه روضه النبي

 

  

گفتم. بايد مي­ايستاديم تا زنان جلويي نماز بخوانند و بروند. چند تابلو به زبان­هاي مختلف در آستانه نصب شده بود كه به خواهران مسلمان توصيه مي­كرد ديگران را هل ندهند و نوبت را رعايت كنند. ايستاديم. جاي نشستن نبود. تسبيح را چرخاندم و چشم­ها را، باز هم ناباوري، من كجا هستم؟ در حضور فرستادة خدا؟ در يك تكه از بهشت؟... اشك­ها گواهي مي دادند كه خواب و خيال نيست. الحمد الله رب العالمين. درود خدا بر تو اي بهترين بنده خدا...

 

وارد بهشت شديم. فرش­هاي سبز، حريم بهشت را مشخص مي­كرد. خانة رسول خدا، مسجد، خانة فاطمه... كدام طرف بروم و نماز بخوانم؟ جايي براي ركوع و سجده نبود. نمازها را ايستاده و با اشاره خوانديم و زيارت­نامه ها را. موج جمعيت حركتمان مي­داد، بي­اراده.

 

ماذنه بلال مشخص­ترين و شايد مهم­ترين جايگاه در بخش زنانه است. مي­شود زيرش نماز خواند. سكو مانند است.

 

پرده­اي قسمت مردانه را جدا مي­كند. معلوم است كه پرده را به تازگي با يك تكه سراسري بلند كرده­اند.ستون توبه و عايشه از پشت پرده پيدا هستند. اما زنان سرك مي­كشند تا منبر پيامبر را ببينند. غير از اين هيچ چيز ديگري معلوم نيست.

  ضريح مقدس در سمت چپ قرار دارد و قفسه­هاي قرآن را به آن چسبانده اندتا  زائرين به ضريح دسترسي نداشته باشند.چقدر قرآن را مانع مي­كنند!

 

 

ضريح مقدس ...

 

 

 

خادمين زن حرم ايستاده­اند تا كسي دست نمالد، بوسه نزند، گريه نكند، منقلب نشود، فقط نماز بخواند و برود. آن هم نمازهايي كه نصفه نيمه مي­مانند. زير ستون توبه و عايشه و منبر رسول (ص) كه نمي­شود نماز خواند. همين جا مي­خوانيم به نيت.

 

خليفه اول و دوم هم كنار پيامبر مدفون­اند. نخست گمان مي­كردم گنبد كوچك نقره­اي نشان دهندة حريم آن­هاست اما نيست، جايگاه محراب را نشان مي دهد. (ما که نديديم ...)

 

بناي روضه متفاوت با ساير قسمت­هاي مسجد است. سقف كوتاه­تر و با نقاشي تزئين شده است. چراغ­ها هم متفاوت­اند.

 

فرصت نداشتيم. بايد مي­رفتيم تا خواهران بعدي فرصت نماز پيدا كنند. از كنار حياط­هاي چتردار گذشتيم. دور تا دور اين حياط­ها (در قسمت بالايي ديوارها) نام شخصيت­هاي مهم اسلام نوشته شده.

 

روحاني كاروان مي­گفت نام چهارده معصوم (ع) هست اما نبود. نام فاطمه(س) نبود. با ديدن نام طلحه و زبير و خلفاي سه­گانه و...بغض گلوي انسان را مي فشرد.

 

زيباترين نام، نام مهدي(عج) بود. هر چند معناي اين نام براي ما چيزي است و براي آن­ها چيز ديگر. مي­گويند مهدي(عج) هنوز متولد نشده. چقدر وعده دوري است. نه مثل ما كه مهدي(عج) برايمان زنده و حاضر است.

از حياط گذشتيم و نشستيم براي كمي قرآن خواندن. زهرا يك لحظه اشاره كرد چترها با آرامش و وقار باز و بسته شدند. پرسيدم: پس چرا باز كردند و دوباره بستند؟

زهرا گفت: براي اين كه ما ببينيم!

 

                                      حياط با چتر 

 

 

 

حياط چتر دار

 

 

 

وقت تمام شده و برگشت ناگزير بود. روضه كاملا مردانه مي­شد. نامردها لااقل در آن ساعات محدود در همة بهشت را به رويمان باز نمي­كردند! مثل هميشه مردها بودند كه حق داشتند در بهشت بگردند راحت.

...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 7:37 توسط نیره سلیمی| |

 

کنارمسجد ذوقبلتين يكي از مساجد معروف تاريخ اسلام، پياده شديم :

 

«بين يهوديان و مسلمانان مشاجره­اي دربارة قبله بود و يهوديان به مسلمانان طعنه مي­زدند تا يك سال بعد از آمدن به مدينه هنوز بيت­المقدس قبلة مسلمانان بود تا اين كه خداوند در اين مسجد به پيامبر وحي فرمودند كه به سوي كعبه نماز بخواند.

 

دو روايت در اين باره هست:

روايت اول: پيامبر دو ركعت يك نماز را به سوي مسجدالاقصي و دو ركعت ديگر را به سوي كعبه خواندند.

روايت دوم: نماز ظهر به سمت مسجدالاقصي و نماز عصر به سمت مسجدالحرام.

مسجد در قديم دو محراب داشته و در توسعة جديد محراب رو به مسجدالاقصي را برداشته­اند.»

 

مسجد ذوقبلتین

 

 

از دلم گذشت كه براي ما فرقي نمي­كند. مثل هميشه جايمان طبقة دوم است و از ديدن بناي اصلي محروم. از بين دست­فروش­ها بي­اعتنا رد شديم براي نماز. پله­برقي بود و ازدحام جمعيت. يك لحظه صداي جيغ ما را به خود آورد. يكي از بچه­هاي كاروانمان افتاده بود روي پله­ها. از پشت هلش داده بودند. چادرش گير كرده بود و فرياد مي­كشيد. پله را خاموش كردند حال خوشي نداشت. ما هم كه بالا بوديم و كاري از دستمان برنمي­آمد.

 

نماز خوانديم و يكي دو صفحه قرآن. دختري كه همه جاهاي ممنوعه با موبايلش عكس مي­گرفت تا جملة «دوربين نه» را شنيد موبايلش را پنهان كرد. گويا يك بار هم در مسجدالنبي موبايلش را گرفته بودند ولي دست بردار نبود ! خادمان مسجد جمله­شان را فقط به فارسي تكرار مي­كردند.يعني فقط ايرانيها عکس می اندازند...؟!

 

بيرون مسجد جوياي حال آن دختر شديم. گفتند كه لبة تيز پله­ها بدجوري پهلو و كمرش را زخمي كرده. از بچه­هاي اهل سنت بود و خواستيم در هتل به عيادتش برويم. فراموش شد و وقت نشد. يك روز در آسانسور ازش احوالپرسي كردم شكر خدا بهتر شده بود.

 

 (شش نفر از بچه­هاي كاروان اهل سنت بودند كه روحاني­مان خيلي مراعاتشان را مي­كرد.)

 

عصر دوباره صابون خريد به تن من و ياسمن خورد. رفتيم پاساژ «طيبه السكينه» فكر كوله­پشتي عين بختك افتاده بود به جانم. چيزي كه مي­خواستم را نمي­توانستم پيدا كنم. فروشگاه­هاي ورزشي را گشتم. كوله­ها كوچك و مارك­دار و گران و زشت بودند. شايد به خاطر اين كه مدينه اصلا كوه ندارد! 

 

شال خريدم، خرت و پرت هم، از شال فروش كه فارسي هم خوب مي­دانست پرسيدم بنزين ليتري چند است؟ گفت: يك ريال. خشكم زد چقدر گران­تر از ايران! اذان شد و برگشتيم پاساژ تعطيل مي شد.

 

آقای قادری در حال بریدن هندوانه

 

 

 

شب در جلسة كاروان شركت كردم.نكتة جالب، آخر جلسه و هندوانه­خوري بود. هندوانه­هاي عربستان خيلي شيرين و خوشمزه­اند!

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 19:8 توسط نیره سلیمی| |

 

سوار شديم و حركت كرديم به سمت مدينه. جايي كه جنگ خندق در آن روي داده قديم در حاشيه شهر بوده ولي امروز داخل آن. باز هم حلقه زدن دخترها و توضيحات حاج آقا و يادداشت­هاي من.

 

    «سومين جنگ پيامبر(ص) با كفار قريش بود تمام احزابي كه مخالف پيامبر بودند با هم بسيج شدند. حدود ده هزار نفر كه نسبت به جنگ­هاي قبلي بي­سابقه بود. حتي يهوديان مدينه (ساكن خيبر) هم با آن­ها متحد شدند. خبر به پيامبر رسيد و با اصحاب مشورت كرد سلمان فارسي پيشنهاد داد خندق بكنند. جاهايي كه نفوذپذير بود كندند. بعضي گفته­اند هزار و پانصد متر. تا سه هزار متر گفته­اند. حدودا سه ماه طول كشيد. نزديك مدينه كه رسيدند خبر رسيد در مدينه خندق كنده شده. مدينه را محاصره كردند. عمربن عبدود به همراه 5-4 نفر از سپاه دشمن از خندق عبور كردند و وارد قسمت مسلمانان شدند. (پيامبر در مكان مسجد فتح امروزي استراحت مي­كردند.)

 

عمربن عبدود رجزخواني مي­كرد هيچ­كس حاضر به مبارزه نبود تا اين كه حضرت علي(ع) هر بار اظهار آمادگي كرد و حدودا 23-22 ساله بود.

عمربن عبدود تا علي(ع) را ديد گفت: «من با پدرت رفاقت داشتم با تو نمي­جنگم.»

 

علي(ع) گفت: «در كنار خانة خود عهد كردي كه سه حاجت سؤال­كننده را برآوري. سه حاجت مرا برآور:

1-    اسلام بياور.

2-    اسلام نمي­آوري برگرد.

3-    من پياده هستم تو هم پياده شو.»

 

عمر از مركب پياده شد و علي (ع) شترش را پي كرد و در همان ضربه اول عمربن عبدود كلاه خود علي(ع) را شكست و شمشيرش روي سرش فرود آمد. قبل از اين كه شمشيرش را بردارد علي(ع) پايش را قطع كرد سپس عمر به صورت اميرالمومنين آب دهان انداخت و علي(ع) پس از چند لحظه صبر براي فرو خوردن خشم، سرش را قطع كرد.

 

پس از كشته شدن عمر آن چند نفر فرار كردند و همه­شان را علي(ع) به زمين انداخت.

سپاه دشمن با هم مشورت كردند تصميم گرفتند محاصره را ادامه دهند يك ماه ماندند. پيامبر به روي كوه فتح رفت و از خدا خواست شر كفار كم شود. شب دوشنبه دعا كرد و شب چهارشنبه دعايش مستجاب شد. سرماي مدينه فشار آورد و آن­جا را ترك كردند. بعدش پيامبر(ص) كار يهودي­ها را تمام كرد در اين جنگ هم حضرت زهرا(س) حضور داشتند.

 

 مساجدي در اين محدوده به عنوان يادگار ساخته­اند. بعضي قدمت هزار و چند ساله دارد و بعضي 100 ساله­اند و بعضي ويران شده­اند.

مسجد الزهرا (س)، مسجد ابوبكر كه امروزه اسمش مسجد علي(ع) است، مسجد عمر، مسجد سلمان، مسجد فتح.»

 

نزديك­ترين مسجد به ما مسجد سلمان بود. رفتيم براي نماز ولي بچه­ها را ديديم كه برمي­گشتند. ازدحام جمعيت زياد و در مسجد جاي سوزن انداختن نبوده. نتوانسته بودند وارد شوند چه برسد به نماز خواندن . برگشتيم. سه زن كه از چادرشان معلوم بود ايراني­اند روي خاك­ها نماز مي­خواندند. بي اختيار ياد بحث آن روز بچه ها درباره نمازخواندن در حياط مسجد النبي افتادم...

 

 

 

 

اتوبوس خالي بود. بچه­ها طبق معمول بين دست­فروش­ها (كه اين بار خيلي بيشتر و شبيه يك بازار محلي بود) پراكنده شده بودند. نشستيم تا آمدند و رفتيم براي بازديد بعدي.

 

...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:16 توسط نیره سلیمی| |

 

شمال مدينه ، کنار کوه احد ، مثل هميشه توضيحات حاج آقا:

 

«يك سال بعد از جنگ بدر در اطراف مدينه و كشته شدن 90-80 نفر از كفار و اسير شدن نيروهايشان مشركان در مكه تصميم گرفتند با مسلمانان بجنگند. خبر به پيامبر رسيد. اگر لشكر در شهر مي­ماند دشمن به شهر حمله مي­كرد و اگر خارج از شهر مي­رفتند دشمن آن­جا مي­آمد. آمدند شمال مدينه و كنارة كوه احد متمركز شدند. پيامبر در غاري ساكن شد و سپاه پشت آن بود. سپاه دشمن مدينه را دور زد. جنگ آغاز شد. پيامبر براي اين كه كفار منطقه (جبل الرماه) را دور نزنند در آن كوه پنجاه نفر را مستقر كرد اما با وجود اين توصيه آن­جا را ترك كردند. خالدبن وليد چند بار خواست كوه را دور بزند. بعد از رفتن مسلمين براي جمع­آوري غنايم آن­جا را دور زد و مسلمانان را غافلگير كردند. مصعب بن عمير  از قاريان قرآن در آن­جا شهيد شد و شايع شد كه پيامبر(ص) شهيد شده 50 يا 30 نفر ايستادگي كردند و بقيه فرار كردند. طلحه و زبير و اميرالمومنين از جان پيامبر محافظت مي­كردند. تا نزديك غار رفته بودند شمشير اميرالمومنين شكست و پيامبر ذوالفقار را به او داد و جملة معروف «لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي(ع)» در آن جنگ از زبان جبرئيل شنيده شد.

 

 مزار شهدای احد از بالای تپه

 

 

اين تصوير مزار شهداي احد را از نزديک نشان مي دهد . عکس را پسر عمويم پارسال پيش از نصب ديوار بتوني گرفته :

 

 

مزار شهدا از نزدیک

 

 

حضرت فاطمه(س) در آن جنگ حضور داشت و زخم­هاي پيامبر را مداوا مي­كرد.

شهادت حضرت حمزه اتفاق مهم اين جنگ بود. هند وحشي غلام خودش را مأمور شهادت حمزه كرد. هند جگرخوار حمزه را مثله كرد جگر حمزه را كه سنگ شده بود تكه تكه كرد و از آن گردنبند ساخت.

 

الاحد جبل يحبا و يحب.      پيامبر

 

حضرت زهرا(س) هفته­اي يك بار و گاهي دو بار به زيارت قبر حمزه مي­آمد و از خاك قبر او تسبيح درست كرد.

 

گروه حركت كرد. از دور فقط يك حفاظ ديده مي­شد كه مزار شهدا در آن بود. نزديك­تر كه رفتيم با ديوار هاي بتوني مواجه شديم كه داخل حفاظ به تازگي كار گذاشته بودند و هيچ چيز ديده نمي­شد. همه براي ديدن قبور شهدا به تپة روبه­رو مي­رفتند. چند كاروان ايراني هم بودند. باز هم خاك بود و چند تكه سنگ. درود خدا بر همة شهدا. درود بر حمزة سيدالشهدا. فاتحه­اي و حسرتي. زود پايين رفتيم. هوا داشت گرم مي­شد. دست­فروش­ها همه جا پخش و پلا بودند و تلاش مدير كاروان و معاون براي جمع كردن بچه­ها.

...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:0 توسط نیره سلیمی| |

 

يكشنبه 17 تير 86

 

صبح زود براي زيارت دوره بيدار شديم. شش و نيم حركت. مسجد قبا اولين مسجدي كه پيامبر(ص) به دست مباركش ساخته. دخترها مثل هميشه دور حاج آقا حلقه زدند و آقاي قادري ( معاون کاروان ) هم مشغول تنظيم كردن بلندگو شد. همان­جا كنارمان چتر كاروان « ناهيد سير» را ديدم و فكر كردم شايد آشنايي يا همشهري... اما كسي نبود. برگشتم.

 

«قبا در جنوب شرقي مدينه ، جايي است كه پيامبر پس از 19-18 روز سفر هجرت از مكه در آن ساكن شده و اين مسجد را ساخته. 

 

پيامبر(ص) چهار روز در قبا ساكن بود تا اين كه اميرالمومنين(ع)، فاطمات (فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر عموي پيامبر و فاطمه دختر پيامبر(ص))را به اينجا رساند و از آن­جا كه سه مركب بيشتر نداشت خودش پياده راه را طي كرده بود. پيامبر با ديدن تاول­هاي پاي علي(ع) اشك ريخت.

 

 

مسجد قبا

 

 

مسجد ضرار كه توسط منافقان ساخته و به دستور قرآن ويران شده ، نزديك قبا بوده كه امروزه مكانش معلوم نيست.

 

بئر خاتم هم در نزديكي قبا بود. شهرت اين چاه به دليل افتادن «انگشتري پيامبر» از دست عثمان در اين چاه است. اين انگشتر پس از پيامبر در دست ابوبكر بوده و پس از آن به عمر و عثمان رسيد و از آن براي مهر كردن فرمان­ها و نامه­ها استفاده مي­كردند. پس از گم شدن هرگز پيدا نشد و مكان چاه امروز نامشخص است.

 

يك قبرستان هم در همان حوالي هست كه بيشتر شيعيان در آن مدفون­اند. از جمله شيعياني كه در دورة معاصر به دست وهابي­هاي افراطي كشته شده­اند. كلا حوالي مسجد قبا منطقة شيعه­نشين است.»

 

آخرين توضيح حاج آقا اين بود كه در  روايات آمده نماز خواندن در مسجد قبا به اندازه يك عمره ثواب دارد. رفتيم كه ثواب از دست نرود.

 

بناي مسجد مثل همة مسجدهاي ديگر تازه­ساز و معاصر است. كرمي و سفيد. همين دو رنگ. از فيروزه­اي­ها و طرح­ها و نقش­هاي ايراني نشاني نيست. آينه­كاري هم غايب است.

 

 

مسجد قبا

 

 

مثل هميشه يك جاي كوچك براي نماز زنان بود و نمي­توانستيم بناي اصلي را ببينيم. دو ركعت نماز تحيّت مسجد روي دستمال كاغذي (و چه بي­ادب بودند بعضي­ها كه دستمال­هايشان جابه­جا روي فرش جا مانده بود) و يكي دو صفحه قرآن و باز صدا زدند كه: بچه­هاي كاروان الكوثر...

 

راه افتاديم به سمت كوه احد...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:25 توسط نیره سلیمی| |

 

مسجدالنبي را هتل­ها مثل شرطه­هاي چماق به دست محاصره كرده­اند. كاملا معلوم است كه تا محدوده­اي معين همة خانه­ها و ساختمان­هاي قديمي را تخريب و دوباره خيابان­كشي كرده­اند.يك نظم شطرنجي دارد و هتل­ها تقريبا همه يك­اندازه­اند. وقتي كه از آن محدوده خارج شده و به فروشگاه­ها مي­رفتيم تفاوت بافت ديده مي­شد.

 

 

نظم شطرنجی هتل ها

 

 

هتل هايي كه محل اقامت ايرانيان است در مدينه درجة دو و در مكه درجة سه هستند (البته با استانداردهاي جهاني مطابقت ندارند.)

 

 

نمایی از داخل جوهره العاصمه

 

 

همة اتاق­ها سه تخته با سرويس بهداشتي و حمام و يخچال و تلويزيون. با اين تفاوت كه در مكه محيط كوچك­تر است. دستشويي­ها فرنگي است و براي بعضي عذاب اليم! در مدينه كه هتل­ها نزديك مسجدند از اين بابت مشكلي نيست چون بعضي از زائران از دستشويي­هاي حرم استفاده مي­كنند و در مكه هم معمولا هتل­ها در طبقة اول دستشويي ايراني دارند.

 

اتاق ما در جوهره العاصمه

 

 

اتاق ما در اشپیلیا

 

 

يك شب در يكي از جلسات كاروان مدير ايراني هتل آمد و برايمان صحبت كرد. در واقع قضاي مراسم استقبال را به جا آورد و گفت كه آن شب دير رسيده بوده.

 

چقدر حرف­هايش دلنشين و پدرانه بود و چقدر مهربان و منطقي. فهميدم كساني كه در اينجا به ما خدمت مي­كنند آدم­هاي تحصيل­كرده و گاه بازاري و ثروتمندانند و عشق خدمت به زائران، دو ماه كار سخت را برايشان آسان كرده.

 

صرف غذا ساعات خاصي داشت. همين باعث مي­شد دائما بين حرم و هتل در رفت و آمد باشيم. براي جلوگيري از مسموميت، غذا به اتاق­ها نمي­دادند و اگر مي­دادند توصية اكيد بود كه قبل از يك ساعت مصرف شود.

 

در بيرون مدينه يك آشپزخانه مركزي هست كه غذاي زائران ايراني آن­جا پخت مي­شود و كيفيت غذا عالي است . در كنار غذاي عادي، غذاي رژيمي هم سرو مي شود. همين كيفيت باعث شد بعد از بازگشت از ديدن عقربة ترازو وحشت كنم!

 

 ظرفيت غذاخوري هتل مدينه 500 نفر بود و به ناچار روزي دو بار ميزها را تميز و دوباره سرويس­ها را آماده مي­كردند. ميوه و دسر و نوشابه يا دوغ هر كس روبه­روي صندلي­اش چيده مي­شد و البته عوامل خدمتگزار هم دقت مي­كردند صندلي­ها خالي نماند. رفتار اين خانم­ها و آقايان بسيار محترمانه و پدرانه و مادرانه بود. اصلا انگار آدم آن­جا احساس نمي­كرد در كشور خود نيست.

 

در مكه هر هتل آشپزخانة خاص خود را دارد و كيفيت غذا كمي از مدينه پايين­تر و در كل خوب است. نكتة ديگر حضور عاملان ايراني در همه جاست. طوري كه حتي اتاق­ها را تا روز آخر نظافت نمي­كردند تا به قول خودشان «حريم ها حفظ شود.» هر روز صبح يك مستخدم هتل و يك عامل ايراني براي تخلية زباله­ها و در واقع براي گشت زدن در راهرو و سرويس دادن مي­آمدند و جملة « خواهرم چه كار داريد؟» آدم را دلگرم مي­كرد حتي يك بار كه دوش حمام خراب شده بود همراه تعميركار يك عامل ايراني آمد و من خيلي خوشحال شدم و احساس امنيت كردم.

 

در مكه هم در ايستگاه­هاي اتوبوس زير مسجدالحرام همين عامل­ها بودند و راهنمايي مي­كردند.

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:25 توسط نیره سلیمی| |

 

در ميان كشورهاي اسلامي، بيشترين زائر عمره متعلق به ايران است. چيزي حدود 600 هزار نفر در سال و كمترين سهمية تمتع (نسبت به جمعيت) حدود 100 هزار نفر در سال. غلبة حضور ايراني­ها هم چشمگير است و هم شايد باعث بعضي برخوردهاي تنش­زا مي­شود. هر چند وهابي­ها رفتار توهين­آميز دارند ولي گاهي رفتار غلط خود ايراني­ها باعث واكنش آنها مي­شود. ايراني­هايي كه از زيارت چيزي جز چسبيدن به ضريح و بوسيدن و گريه كردن و دخيل بستن نمي­دانند و البته عصبي از اين كه چرا دستشان اينجا كوتاه است.من مخالف با اين کارها نيستم ولي معتقدم بايد به معرفت زيارت هم توجه داشت.چيزي که متاسفانه کمتر به آن توجه مي شود.ضمن اين که نبايد رفتاري نشان داد که آن ها را تحريک به توهين به مقدسات شيعه کند.

 

بستة فرهنگي من هيچ­وقت نرسيد و نتوانستم دربارة وهابيت مطالعه كنم. ولي از يكي از آشنايان اهل سنت چيزهاي عجيبي شنيدم. اين كه اهل سنت به وهابيت به چشم يك فرقة انقلابي و اصلاح­طلب نگاه مي­كند و تفاوت نگرش با شيعه در اين مسئله خيلي زياد است. چرا كه ما آن ها را يك فرقة انحرافي مي­دانيم.

 

نكتة ديگر نفوذ روزافزون وهابيت بين فرقه­ها و كشورهاي مختلف است كه اگر اين حرف درست باشد شيعه از نظر اعتقادي بيش از پيش در تضاد و تناقض با جهان اسلام  قرار خواهد گرفت.خاطره کشتار بي رحمانه شيعيان در کشور هاي مختلف به دست وهابيان افراطي از حافظه تاريخ معاصر هرگز محو نخواهد شد.

 

ظاهرا وهابي­هاي افراطي حتي قصد داشته­اند براي تقّدس­زدايي، حرم پيامبر را ويران كنند ولي از ترس  واكنش مسلمانان منصرف شده­اند!!!  

نكتة عجيب­تر اين كه با وجود اصرار بر تقدس­زدايي، هنوز حجرالاسود و قرآن را مي­بوسند و پاشنة آشيل شان همين است.

طاهره يك بار به زني گفته بود: هذا حجر و هذه شجر! 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:18 توسط نیره سلیمی| |

 

در مسجدالنبي (و البته بعد در مسجدالحرام) با زنان مسلمان ديگر كشورها آشنا مي­شديم. به زودي چهره و نوع پوشاك نشانة شناخت شدند.

 

     بوميان چادر عربي يا مانتو هاي عربي مشكي با روبنده مي­پوشند. نكتة جالب درباره ي زنان عرب، اين است كه آن قدر كه به پوشاندن صورت اهميت مي­دهند حجاب پا برايشان مهم نيست. زني را نديدم كه جوراب پوشيده باشد و البته استفاده از صندل­هاي چيني و تايلندي جلوباز و روي آخرين مد هم باعث مي­شد گاهگاهي هنگام راه رفتن تا ساق پا ديده شود. بچه­ها كه يكي از اين خانم­هاي روبنده­دار را در وضوخانه ديده بودند تعريف مي­كردند از آرايش غليظ و دامن جين و...! و تعجب ما از نفوذ اين چيزها زير چادر و روبنده!

 

بعضي از عرب­ها هم از پيراهن­هاي رنگي بلند و گشاد (شبيه مانتو) استفاده مي­كنند و رويش روسري­هاي خيلي بلند و نازك هندي (كه اسمشان العروبه است) را با مهارت خاصي چند دور مي­پيچند و سنجاق مي­ زنند، طوري كه حجاب كاملا حفظ شود.

 

زنان شرق آسيا با چشم­هاي مورب و مقنعه­هاي بلند سفيد شناخته مي­شدند. روي اين مقنعه­ها، كه تا كمر مي­رسد، معمولا با نخ سفيد گلدوزي و سوزن­دوزي شده است. زنان ترك چهره­هاي بور اروپايي دارند با قد بلند و معمولا از مانتوهاي خوش­دوختي كه اندام زيبايشان را قاب مي­گيرد با دامن و روسري­هاي ساتن زيبا كه به شكل خاصي مي­بندند استفاده مي­كنند.

 

زنان لبنان و فلسطين هم مقنعه­هاي بلند سر مي­كنند با اين تفاوت كه معمولا پارچه­اش گلدار است و چهره­شان هم اروپايي و شبيه ترك­ها.

 

پاكستاني­ها و هندي­ها لباس­هاي محلي بر تن مي­كنند. هارموني چشم­نواز تناسب رنگ­ها با پوست تيره و گوشواره در بيني!

 

ايراني­ها كه با چادر هاي مشكي و رنگي(!) همه جا معرف حضور هستند! هر چند خيلي تذکر مي دهند براي حفظ آبروي ايران کسي با چادر رنگي تردد نکند ولي کو گوش شنوا ؟ گرماي هوا هم مزيد بر علت شده بود.

 

 هرگز نديدم در آن دو مسجد به خاطر حجاب به كسي تذكر داده شود. هر چند نيازي نبوده و به طور كلي در مكه و مدينه زن بي حجاب وجود ندارد. ولي شنيده ام در شهرهاي ديگر (جده و رياض) بي­حجاب هست. هرچند نديديم.

 

از اولين حضور در مسجدالنبي خاطرة جالبي دارم. نماز تحيّت را خواندم و نشستم براي قرآن. كنارم خانمي ميانسال نشسته بود. اشاره كرد به حلقة درس قرآن كه چند متر آن طرف­ترمان بود. معلم نشسته بود و بچه ها دورش حلقه زده. يكي­يكي مي­خواندند و او تصحيح مي­كرد (يعني  لهجه عربي اين قدر متحول شده كه نياز به اصلاح دارد؟) فهميدم مايل به صحبت كردن است. دست و پا شكسته فهميدم عراقي است و كرد ، اهل اربيل. دخترش چند سال در مشهد درس خوانده. جز اين­ها چيزي نفهميدم. اي كاش طاهره بود!

 

مي­پرسيدم از اوضاع جنگ و عراق ويران شده او هم از من فهميد ايراني و شيعه­ام و تنها آمده­ام. نمي­دانستم چطور مي­شود. گفت «عمرة دانشجويي» تا چشم­هاي گرد شده­اش دوباره طبيعي شود! دريغ از اين همه عربي خواني و عربي نداني!

 

همسفرش آمد او هم كمي حرف زد و بعد چند زن ايراني. جمعمان جمع شده بود. هم­صحبتم فهماند كه ناخن­هايم را كوتاه كنم. مدام مي­گفت «جن، شيطان» (بعدا در «احياء علوم دين» ديدم نوشته ناخن  بلند جايگاه اجنه و شياطين است و لابد محمد عبده (شاگرد سيد جمال الدين اسد آبادي) به همين قرينه گفته بوده جن همان ميكروب است!)

 

بعد هم موبايلش را نشانم داد با يك تكه كاغذ كه شمارة خانه اش بود. مي خواست با پسرش صحبت كند.سيم کارت يک بار مصرف سعودي گرفته بود. اما كد عراق را نداشت و باز هم هر چه تلاش كردم نفهميد كه کد كشور عراق يعني چه . تماس برقرارنشد. هنگام خداحافظي صدايم كرد و محكم صورتم را بوسيد! حس عجيبي داشتم.

 

به هتل كه رسيدم ناخن­هايم را كوتاه كردم. مامان هم گفته بود و گوش نداده بودم! دريغ... ماجرا را براي بچه­ها كه تعريف كردم با شنيدن قسمت آخرش كلي سر به سرم گذاشتند و خنديدند.

 

 ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:46 توسط نیره سلیمی| |

 

مدينه چه كوچك است! حدود مدينة قديم را مسجدالنبي فعلي تعيين مي­كند. مسجد، بزرگ است اما نه در حد يك شهر. جايي خوانده بودم مدينه آن قدر كوچك بوده كه در ايران آن زمان به آبادي­هايي به آن وسعت حتي روستا هم نمي­گفته­اند.

 

 

مسجد النبی

 

 

بقيع و گورستاني كه عبدالله بن عبد المطلب در آن دفن شده­اند قديم خارج از مدينه بوده­اند كه امروزه بقيع مشرف به مسجد و در انتهاي ضلع جنوبي است و آن گورستان گمنام هم در حياط مسجد ناپديد شده.

 

مسجد بزرگ است و يك دست. يك مستطيل كامل. تفاوت بسيار با حرم­ها و مساجد ايراني دارد كه داراي حياط­ها و ايوان­ها و رواق­هاي تكرار شونده­اند. اينجا هيچ­كس گم نمي­شود.

 

توصیه هایی برای ورود به مسجد

 

 

بنا رنگ روشن سفيد ـ كرم دارد و گنبد سبز مثل سنگيني روي سقف مي­درخشد. در كنار گنبد سبز يك گنبد كوچك نقره­اي هم هست که بالای محراب ساخته شده.

 

بناي مسجد متعلق به دورة معاصر است و ظاهرا كمتر از 30 سال عمر دارد. زائراني كه قبل از انقلاب مشرف شده­اند بعضي از آثار به­جامانده از صدر اسلام را مي­توانستند ببينند. بنا توسط مهندسان اروپايي طراحي شده و سنگ­هايش در ايتاليا ساب خورده­اند اما اصول و ارزش­هاي معماري اسلامي درنظرگرفته شده. فرش­هاي مسجد يك­دست و همگي نشانة آل سعود (دو شمشير و يك نخل در وسط) را دارند.

 

 

نمایی از داخل مسجد ، عکس را پسر عمویم گرفته

 

در سراسر مسجد كلمن­هاي آب وجود دارد كه با آب زمزم از زائران پذيرايي مي­كنند با ليوان­هاي يك­بار مصرف. هر چند آبشان خنك نيست و بعضي كه رويشان «غير بارد» نوشته شده واقعا آب گرم تحويل مي­دهند.

 

دور تا دور حياط آب­خوري­هايي با ليوان يك­بار مصرف هست. وضوخانه­ها با همان «دو راة مياﻩ» همه با نظم هندسي دور تا دور حياط قرار دارند. البته در زيرزمين و بعضي با پله­هاي برقي. از طاهره پرسيدم دو راة مياﻩ يعني چه! گفت يعني محل گردش آب­ها.

 

                                       داخل مسجد النبی

 

بعد از اذان و در فاصلة يك ربع تا بيست دقيقه­اي تا شروع نماز، خادمان مسجد (كه همگي روبنده و چادر عربي دارند و يك علامت ويژه روي بازو) با كشيدن طناب، صف­ها را مرتب كرده و اجازه نمي­دهند كسي در راه بايستد. اين بستن و جمع كردن روبان­هاي قرمز پنج بار در روز تكرار مي­شود.

 

معمولا هنگام نماز، خواه ناخواه خود را ميان يا كنار زائران هموطن مي­ديديم. چرا كه ايراني­ها هميشه حاشية سنگي كنار فرش­ها را براي سجده شكار مي­كردند يا روي سنگ­هاي سرد مي­نشستند. ما هم هر چند بيشتر آقايان براي تقيه­ فتوا داده­اند سجده بر فرش­ها اشكالي ندارد اما در هر حال فرش­ها ماشيني بودند و سنگ­هاي مرمر در دسترس.

 

گاهگاهي در ميانة نماز كبوتران بقيع را مي­ديدم كه چقدر راحت و آرام به داخل مي­آيند و روي چراغ­هاي مزيّن به نام­هاي الله و محمد مي­نشينند .  

 

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:57 توسط نیره سلیمی| |

 

هيچ­كس در مدينه تنها نيست! همه انگار همديگر مي­شناسند... همه براي يك چيز آمده­اند... چيزي شبيه به آرامش... چيزي از جنس خدا و همرنگ پيامبر مهربانش... اما روزهاي اول شبيه خواب و رؤياست.

 

از خودت مي­پرسي: «اينجا مدينه است؟ من كجا مدينه كجا؟» انگار باورت نمي­شود پيامبر خدا و بزرگ­ترين بي­گناهان تاريخ اينجا زندگي كرده­اند. روي همين خاك قدم زده­اند. خاكي كه حالا با براق­ترين و گران­قيمت­ترين سنگ­ها پوشيده شده.

 

 

محدوده کوچه بنی هاشم ، بین مسجد النبی و بقیع

 

 

باورت نمي­شود فرشتة وحي تا اين شهر پايين آمده. تنها بال­هاي خيال است كه مي­تواند كمكت كند. مي­تواني در دل خودت تصورشان كني. مي­تواني بگردي و محدوده­ها را پيدا كني. مدينه آن چيزي نيست كه فكرش را مي­كرده­اي همه چيز را زير زرق و برق­هاي پوشالي پنهان كرده­اند... همه چيز ويران شده. كوچه بني­هاشم و امام صادق(ع)، خانة فاطمه(س) و ديوارهاي گلي­اش، همة مسجدها... همه را با بازسازي، ويران كرده­اند و دلت مي­سوزد كه حتي نمي­تواني اشك بريزي، براي صداي بال فرشتگاني كه به خاطرشان تا اينجا آمده­اي و حالا مي­بيني كه نمي­توانند پايين بيايند. همه چيز از اصالت خود دور شده است و تو حسرت مي­بري كه چرا آن حس بهشتي به سراغت نمي­آيد... و گاهي كه مي­بيني دوستي لحظه­اي  از عطر بهشت به خود مي­گيرد باز آه مي­كشي و از خدا مي­خواهي كمكت كند تا تو هم آسماني شوي.

 

توي دلت مي­گويي: خوش به حال همة آنهايي كه از من به خدا نزديك­ترند... شرمنده­اي از خودت و از لطفي كه خدا در حقت كرده و دعوتي كه شده­اي... هم شكرگزاري هم شرمنده. باز «امن يجيب» مي­خواني و منتظر رحمتش مي­شوي.

 

 ...

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 10:11 توسط نیره سلیمی| |

 

با يك دور زدن در بازار متوجه شدم تقريبا تمام اجناس خارجي است و هيچ­كدام (غير از قرآن­ها البته) توليد عربستان نيست. بيشترشان چيني هستند اما كالاهاي هندي، تايلندي و... هم ديده مي­شوند. تقريبا همه مغازه­ها اجناس شبيه به هم دارند.

 

نكته ديگر وجود مغازه­هايي با قيمت يكسان اجناس است. مثلا مغازه­هاي ده ريالي كه خيلي هم فراوان­اند و تقريبا همه اجناسشان چيني و با كيفيت پايين. ايراني­ها مي­گويند «آشغال­هاي چيني». البته نبايد فراموش كرد كه براي خريد همين آشغال­ها در ايران بايد حدود دو برابر (و گاهي بيشتر) پول پرداخت و چيزي كه زائران ايراني را به خريد تشويق مي­كند همين تفاوت قيمت است.

 

تقريبا همه مشتريان، زائران ايراني هستند. مغازه­دارها هم خيلي خوب فارسي يادگرفته­اند و ريال ايران را راحت قبول مي­كنند.

 

آن­جا بود كه فهميدم تبديل كردن پول به ارز تنها فايده­اش كم شدن حجم پول­هاست و گرنه نيازي به اين كار نيست. هر چند دلار را راحت­تر از ريال ايران يا حتي ريال عربستان قبول كنند.

بسياري از مغازه­داران، اهل افغانستان، پاكستان، بنگلادش، تاجيكستان يا كشورهاي ديگر فارسي زبان­اند و اين هم دلخوشي ديگر است.

 

اجناس لوكس و گران قيمت در پاساژ ها به چشم مي­خورند كه معمولا چند طبقه اول هتل­ها را اشغال كرده­اند. حتي مغازه­هاي ده ريالي پاساژها نسبت به بيرون اجناس مرغوب­تري دارند.

 

مغازه هاي دو ريالي و يك ريالي معمولا خرده ريز (گلسر و...) مي­فروشند. كه باز كيفيت اجناس پايين ولي قيمت ارزان­تر از ايران است.

 

در پاساژها اجناس استثنايي هم مي­توان پيدا كرد مثل لباس­ها يا روتختي و روميزي­هاي مليله­دوزي هندي كه بسيار زيبا و بسيار ارزان­تر از ايران هستند و مي­توان گفت تقريبا نصف قيمت ايران عرضه مي­شوند. (جاي صنايع دستي ايران واقعا خالي بود.!)

اجناس مارك­دار و ورزشي خيلي تفاوت قيمت با ايران ندارند مثلا يك تي­شرت آستين حلقه اي مارك adidas،100 ريال (25000 تومان) فروخته مي­شود.

 

لوازم آرايشي و بهداشتي گران­تر از ايران است. در مغازه­هاي عادي، تقلبي كم نيست اما در داروخانه­ها اجناس اصل عرضه مي­شود. تقريبا همه خارجي.

 

طلافروشي هم زياد ديده مي­شود و جالب­ترين چيزي كه مي­فروشند كمربند طلاست. شنيده­ام رسم دارند داماد وقتي مي­خواهد عروس را به خانه خود ببرد بايد يك كمربند طلا به كمرش ببندد و ارزش كمربند بستگي به خانوادۀ عروس دارد!

 

طلاهاي شيك و فانتزي هم هست كه در چين يا تركيه قالب زده شده و به اسم ايتاليايي قالب مي­شود!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:6 توسط نیره سلیمی| |

 

در آسانسورها با بچه­هاي كاروان­هاي ديگر صحبت مي­كرديم. از يك سيد شيعي پارچه خريده بودند و راضي بودند. نشاني­اش را گرفتيم و عصر همگي براي خريد رفتيم. شنيده بودم مرضيه در تخفيف گرفتن ماهر است. او و طاهره با هم بودند. راه كه افتاديم اذان عصر را دادند و در حياط مسجدالنبي گير كرديم. به ناچار آن قدر در دستشويي (يا همان دو راة مياه) ايستاديم تا نماز تمام شود و البته براي چند تا از بچه­ها كه از دستشويي فرنگي هتل استفاده نمي­كردند بد نشد!

 

همان يك بار فرصت كردم وضوخانه را ببينم. آن­جا هم سكوهايي براي نشستن و شير آب براي شستن پاها وجود داشت و با توجه به جمعيتي كه هر روز از آن استفاده مي­كنند تميز بود.

 

بيرون كه آمديم جمعيت نمازگزار در پناه سايه ساختمان نشسته و سلام مي­دادند. بچه­ها مي­گفتند: سني­ها چقدر كثيف­اند! بعدا از معينه كاروان پرسيدم و پاسخ داد عين نجاست ديده نشود نجس نيست و نماز خواندن خالي از اشكال است. ظاهرا طهارت مطرح شده در شرع با طهارت مورد قبول خيلي­ها تفاوت دارد!

 

از انتهاي سوق الحرام شروع به پيشروي كرديم. پس از نيم ساعت و شايد بيشتر قدم زدن مغازه را پيدا كرديم. (چون بچه­ها در قلّاب مغازه­ها گير مي­كردند و بيرون كشيدنشان كار حضرت فيل بود.) مغازه كنار باب 40 حرم بود. همگي پارچه خريديم و سيد راهنمايي­مان كرد كه اين­ها چادر هندي هستند و به اسم تايلندي مي­فروشند . هيچ كدام تايلندي نيست مگر اين كه مارك داشته باشد. اين راهنمايي خيلي كمكم كرد چون بايد سه توپ چادر رنگي مي­خريدم! سيد چادر مناسب حال من نداشت.

 

غير از ما، چند آقا در مغازه بودند. يكي­شان شروع كرد به صحبت كردن دربارۀ سيد و تعريف كردن از او و بعد از كمي صحبت فهميديم همان استادي است كه او را به بچه­ها معرفي كرده. استاد نكته جالبي گفت: «اهل سنت معامله را در صورتي كه مشتري راضي باشد مباح مي­دانند و در نتيجه هر كس هر قدر  كه بتواند مي­فروشد اما در شيعه چنين كاري حرام است (و بميرم براي مغازه­دارهاي خودمان كه چقدر رعايت مي­كنند!) به همين دليل چانه زدن بعضي وقت­ها نتايج شگفت­آوري به همراه دارد!»

خريد تا حدود مغرب طول كشيد. از مغازه كه بيرون مي­آمديم يكي از مغازه­دارها كه متوجه رفت و آمد زياد دانشجوها به آن مغازه شده بود تا ما را ديد داد زد: «اين دروغ مي­گه سيد نيست شيعه نيست من شيعه­ام از من بخريد !!!»

 

اين هم لابد روش جديد تبليغ بود. براي ما سيد بودن يا نبودن مهم نبود. مهم منصف بودن و راستگويي آن فروشنده بود. نكته­اي كه همسايه­اش متوجه نشده بود. با ياسمن حتي نگاهش هم نكرديم و رفتيم. چند قدم  جلوتر حرف سيد را دربارۀ مارك چادرها امتحان كردم درست از آب در آمد. ياسمن گفت: «تا وقتي برگرديم چادرشناس ماهري مي­شوي!»

 

نماز مغرب و عشاء را فرادي در مسجد اقامه كرديم و بعد دوباره براي خريد رفتيم. عبور با دست­هاي پُر، از حياط مسجد و نگاه زائران غير ايراني خيلي ناخوشايند است.آرزو كردم اي كاش چادرم ملي نبود! جالب اين كه با دست پُر داخل مسجد راه نمي­دهند. آن­جا بايد دست خالي رفت و دست پر برگشت.

 

شب به خاطر خستگي زياد جلسه كاروان را نرفتيم. اما زهرا بايد مي­رفت  چون سرگروه ما شده بود. رئيس كاروان براي راحتي كار، بچه­ها را به چند گروه تقسيم کرده و براي هر كدام يك سرگروه انتخاب كرده بود. 

 

...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:22 توسط نیره سلیمی| |

 

شنبه 16 تير 86                                      

 

صبح دوباره نماز. خوشبختانه هتل ما بسيار به حرم نزديك بود و شانس بزرگمان نزديكي هتل به باب­النساء و از سوي ديگر امنيت كاملي كه در عربستان هست. به طوري كه يك دختر تنها هم مي­تواند براي نماز صبح به مسجد برود و برگردد.

 

بعد از نماز حاج آقا دربارۀ مسجد غمامه توضيح داد. البته من به هتل برگشتم و توضيحات را از طاهره گرفتم:

 

«مسجد غمامه در مدينه قديم بيرون از شهر قرار داشته. در محله­اي كه به معني بارانداز شترها بوده يك سال خشكسالي مي­شود و پيامبر نماز باران مي­خواند. ابرها سايه­گستر مي­شوند. در همان مكان مسجدي مي­سازند و نامش را مي­گذارند غمامه.

 

روايت ضعيف­تري هم هست: پيامبر به در خواست اصحاب دعا مي­كند ابر بيايد و سايه بياندازد بر آن­ها. صد سال بعد اين مسجد ساخته شده و داخلش جايي براي نماز خانم­ها ندارد.

 

 

 

مسجد حضرت علی (ع)

 

 

مسجد حضرت علي(ع): درباره­اش روايت­ها متفاوت است. نمي­دانيم آيا حضرت علي(ع) در آن­جا در سه روزي كه عثمان در محاصره بوده نماز عيد (فطر؟) به­جاآورده يا نه. سند محكم ندارد. احتمالا براي بزرگداشت خلفا براي هر كدام يك مسجد ساخته­اند. مسجد ابوبكر هم كنار مسجد علي است و هر سه اين مساجد در منتهي­اليه شمالي مسجدالنبي واقع­اند.»

 

صبح زيارت دوره داشتيم. مسجد شجره، براي آشنايي با فضاي مسجد. «اين مسجد در جنوب مدينه واقع است و هفت كيلومتر با مدينه و بيشتر از 400 كيلومتر با مكه فاصله دارد. وجه تسميه آن، وجود درختي است كه پيامبر زيرش نماز خوانده و محرم شده ولي امروز مكان آن كاملا مشخص نيست ولي در قسمت مردانه است. نام­هاي ديگرش مسجد ميقات و مسجد ذوالحليفه است.»

 

رواق های مسجد شجره

 

 

حیاط مسجد شجره

 

 

مناره مسجد شجره

 

 

معماري مسجد مربوط به دورۀ معاصر و جالب بود. بنا يك مربع كامل بود كه مربع حياط را قطع كرده و چهار حياط مثلث شكل به وجود آورده بود. تقريبا همه زائران مدينه از اين مسجد محرم مي­شوند و پاركينگ­ها و خروجي­هاي زيادي دارد. منطقه ابيار علي (ح بئر= چاه) يا آبار علي(ع) چند كيلومتر با شجره فاصله دارد و خيلي از چاه­هايي كه حضرت كنده و به فقرا هديه كرده اينجاست. (نام ابيار علي برايمان آشنا بود. روي بطري­هاي آب آشاميدني ديده بوديم. عربستان لوله­كشي آب شرب ندارد. راهروهاي هتل­ها پر از اين بطري­هاست.) يكي از اين چاه­ها 100 متر پايين­تر از مسجد شجره است و داخل ساختماني قرار دارد اما به تازگي درب ساختمان را بسته­اند و اجازه نمي­دهند كسي از آب استفاده كند.

 

 پس از بازديد حياط مسجد (چون اجازه ندادند وارد شويم) براي خريد به فروشگاه «شرق الاوسط» رفتيم. همه اجناس فروشگاه حراج شده بود.  اذان ظهر نزديك شد و درهاي فروشگاه را بستند. حساب كردن آن قدر تند انجام شد كه براي خيلي از بچه­ها زياد حساب كرده بودند. نماز ظهر آن روز از دست رفت.

 

...

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:13 توسط نیره سلیمی| |

 

جمعه 15 تير 86                                                              

 

صبح براي نماز رفتم. نماز صبح طولاني­تر از ساير نمازهاست و چيزي نمانده بود حالم بد شود ولي به خير گذشت.

 

نماز اهل سنت با نماز ما چند تفاوت دارد. يكي اين كه بعد از اتمام سورۀ حمد، جمعيت (يعني مردها) با صداي بلندي آمين مي­گويند. براي سورۀ دوم «بسم الله» خوانده نمي­شود و مقيد به خواندن سورۀ كامل نيستند. گاهي از اواسط يك سوره شروع به خواندن مي­كنند و بعد از چند آيه، به ركوع مي­روند.

 

پس از ركوع، توقفشان طولاني است و پس از جمله «سمع الله لمن حمده» چند ثانيه­اي صبر مي­كنند پس از سلام نماز هم عده­اي از اهل سنت (نمي­دانم كدام فرقه) انگشت اشارۀ دست راست را (كه هنگام سلام روي پاست) تكان مي­دهند و گويا اين كار مستحب است.

 

چگونگي گذاشتن پاها در زمان سجده و تشهد با شيعه­ها فرق دارد يعني، به جاي اينكه دو انگشت شست روي زمين باشد گاهي پاي راست به صورت خم روي زمين قرار مي­گيرد.

 

آرايش دست­ها روي سينه هم تفاوت دارد. عده­اي، دست­ها را صاف مي­گذارند و گروهي به صورت ضربدري. قنوت ندارند. ما هم نمي­توانستيم بگيريم چون بلافاصله ركوع بود و بعدش توقف.

 

اما عمده­ترين تفاوت، همان خواندن نمازهاي ظهر و عصر و مغرب و عشاء به صورت جداگانه است.

 

يكي از سنت­هاي خوبشان رد نشدن از جلوي نمازگزار است. يك روز در حال نماز بودم كنار يك قفسه قرآن، خانمي مي­خواست قرآن را سر جايش بگذارد، صبر كرد تا نماز من تمام شود.

 

سنت ديگرشان احترام فوق­العاده به قرآن است به طوري كه آن را زمين نمي­گذارند. ماهم رعايت مي­كرديم.

 

پس از نماز براي استراحت به هتل برگشتيم. ساعت ده به هتل "شرفه" رفتم. هلال احمر ايران در طبقه همكف بود. هم پزشك خانم، هم آقا فقط يك نفر قبل از من بود. به ديدن خانم دكتر رفتم. بدون حق ويزيت.

 

دكتر گفت استرس زياد، بي­خوابي و خستگي به اضافه گرمازدگي باعث افت فشار خونم شده و بايد از ايستادن زياد (نماز، خريد و...) پرهيز كنم. اما آن روز جمعه بود و من خيلي مشتاق شركت در نماز جمعه مسجدالنبي.

 

دكتر مي­گفت نزديكي معنوي و روحاني مهم است نه نزديكي جسماني. راست مي­گفت. روزهاي اول همه منتظر حس و حالي بودند كه يا نمي­آمد يا كم مي­آمد.

 

نسخه مختصر را رايگان گرفتم. روي ديوار دو جمله  «دارو غذا نيست.» و «به پزشك خود اعتماد داشته باشيد.» به چشم مي­خورد. از فكرم گذشت كه اين­ها را براي كساني كه عادت به گرفتن داروي اضافي دارند نوشته­اند.

 

بين داروها يك بسته پروفن بود، روزي سه عدد. با اين حساب بايد سه روز كامل را در خواب مي­گذراندم كه البته غير ممكن بود.

 

غير از پروفن همه داروها را به مرور مصرف كردم و خيلي بهتر شدم و از آن روز به توصيه خانم دكتر هميشه مقداري آب همراه داشتم. هر چند خيلي سرمايي­ام و بعيد مي­دانستم كه گرمازده شده باشم.

 

تقريبا همه بعدازظهر را استراحت كردم و نماز جمعه هم نرفتم. خريد آن روز هم منحصر شد به مقدار اندكي كه از روبه­روي هتل شرفه و مغازۀ پايين هتل خودمان خريدم.

 

عصر امتحان قرائت بود و من اشكال نداشتم. زهرا روزه بود و تلفظ برايش دشوار. همه ذكرهاي نماز و تلبيه و... را در حضور معينه خوانديم.

 

براي نماز مغرب و عشاء دوباره به مسجد رفتيم.

شب در جلسه كاروان جشن كوچكي براي ميلاد فاطمه(س) داشتيم. جلسات كاروان در مدينه هر شب ساعت نه و نيم شروع مي­شد چون درب مسجدالنبي پس از نماز مغرب و عشاء بسته مي­شد و دختر ها فقط ممكن بود براي خريد رفته باشند. در جلسات حضور و غياب انجام مي­شد.  

 

در يكي از اين جلسات حاج آقا نقشه بقيع را آورد و نشان داد. با توجه به آن مي­توانستيم از پشت پنجره­ها مكان مزارها را حدس بزنيم. در جنوبي­ترين قسمت قبر خليفه سوم است كه اهل سنت معتقدند تشابه نام پيش آمده و آن يك عثمان ديگر است.

 

شيعه مي­گويد عثمان را به صورت مخفيانه در گورستان يهودي­ها دفن كردند كه بعدها بقيع گسترش يافت و آن قسمت جزء بقيع شد.

 

نمي­دانم با توجه به آن روايات، به نظر اهل سنت قبر عثمان كجا واقع شده؟ 

 

نكته ديگر اين كه عايشه ابتدا وصيت كرده بود در حجرۀ خود در كنار پيامبر دفن شود ولي بعد از ماجراي جمل از پيامبر شرم داشت و دوباره وصيت كرد كنار زنان ديگر پيامبر دفن شود. عجيب اين كه اين زن چقدر بين اهل سنت محترم و در چشم شيعه منفور است .البته با حذف قداست! كه آن­ها از همان زمان به عصمت (آن طور كه ما مي­فهميم) اعتقاد نداشتند و در كتاب­هايشان بسيار اشتباهات خلفا و اصلاح­گري علي(ع) نقل شده. (گويا معتقدند پيامبران معصوم از گناه كبيره­اند نه صغيره) .

 

و اين كه چقدر علي(ع) معيار سنجش است. الحق مع علي و علي مع الحق. 

دوستي مي­گفت: عايشه از دستور قرآن سرپيچي كرده و بعد از پيامبر ازدواج كرده!

گفتم: اين كه اين زن فتنه­انگيزي كرده و با علي(ع) جنگيده دليل نمي­شود كه ... .

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:20 توسط نیره سلیمی| |

 

بعدازظهر دوباره براي زيارت بقيع رفتيم. در حياط مسجد بچه­هاي كوچكي كه گندم مي­فروختند نظرم را جلب كردند فقط مي­گفتند: گندم... گندم.... شايد فقط ايراني­ها مي­خريدند.

ساعت چهار در بقيع كه باز شد موج جمعيت مشتاق به طرف پنجره­ها هجوم برد. مردها وارد شدند و ما با حسرت نگاهمان را وارد كرديم. زنان با صداي بلند اشك مي­ريختند و شايد در دل نفرين مي­كردند نمي­دانم. بقيع اولين جايي بود كه حس و حال مدينه قديم را در دل من زنده كرد. يكي از معدود جاهايي كه از آسيب مدرنيسم در امان مانده و هنوز اصالت خود را حفظ كرده. هنوز هم خاك و حتي كبوترانش هم خاكستري بودند. از دور مزار امامان شيعه ديده مي­شد. ما از آن فاصله فقط مي­توانستيم ازدحام جمعيت ايراني را ـ كه با نوع پوشاك متمايز مي­شدند ـ ببينيم.

 

 

مزار امامان از پشت پنجره...

 

 

                     مزار امامان از نزديک . عکس را پسر عمويم گرفته است :

 

 

 

مزار امامان از نزدیک

 

 

فقط همين. مجاور آن قسمت، مزار زنان پيامبر است كه شناختن محدودۀ آن برايم ممكن نبود. به طرف پنجره­هاي كنار قبر ام­البنين رفتم. هيچ نشاني براي بازشناسي قبر از ساير قبرهاي آن تكه نبود. تنها ايستادم. ازدحام جمعيت آن­جا نبود.(ضلع شرقي بقيع) مرضيه ( دختر عموم ) راست مي­گفت. خيلي غريب بود. نماز خواندم و زيارت­نامه و خيلي هم فكر كردم. بعضي از دخترها گندم نذري آورده بودند، از پشت پنجره دادند، به چند نفري كه داخل قبرستان مي­چرخيدند، تا بريزند براي كبوترهايي که تند و تند دانه برمي­داشتند. 

 

کبوتران بقیع

 

 

تا نگاه كردم وقت رسيدن رسيده بود و مثل هميشه خيلي زود دير شد. درها را سر ساعت مي­بستند. از پله­ها پايين رفتم. حالم خوب نبود. از بازار كنار حرم كه معروف به «سوق الحرم» است كمي خريد كردم. وقت نماز نزديك مي­شد. خواستم براي نماز به مسجد بروم ولي يادم افتاد ياسمن روزه است و ترجيح دادم افطاري­اش را حاضر كنم. هر چند سرگيجه­ام هنوز ادامه داشت.

 

وقتي به اتاق رسيدم روي تخت افتادم. آن قدر حالم بد شده بود كه نمي­توانستم چند قدم تا يخچال راه بروم و براي تنظيم فشار خونم چيزي بخورم. نمي­دانم چقدر در آن وضعيت بودم. قبل از اذان كمي بهتر شدم. كتري برقي را روشن كردم و ميز را چيدم.

 

ياسمن همان يك روز را در مدينه روزه گرفت و زهرا سه روز، با يك روز فاصله. مدينه تنها شهري است كه مسافر بدون قصد كردن براي ده روز، مي­تواند آن­جا روزه بگيرد. البته نبايد بين سه روز فاصله انداخت و زهرا اين نكته را دير متوجه شد.

 

بعد از شام پيش يكي از خانم­ها كه جزء مسئولين بود رفتيم و سراغ پزشك را گرفتم. پزشك در هتل «شرفه»، هتل مجاور ما مستقر بود.

 

 

دعای کمیل

 

 

شب مراسم پر فيض دعاي كميل برگزار شد. من و  طاهره كنار هم نشسته بوديم و گاهگاهي مي شنيدم كه دعا را زير لب زمزمه مي كرد. حفظ بود. خيلي حسرت خوردم... مخصوصا به اشك هايش.... اينجا بيشتر حسرت ها از اين جنس است.

...

 

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 12:11 توسط نیره سلیمی| |

 

پنج شنبه 14 تير 86                                     

برنامه روزانه كاروان در مدينه، زيارت صبحگاهي بقيع پس از نماز صبح بود . امروز هم رفتيم. دفترچه يادداشت و كيفم را برداشتم. آن­ها تا آخر سفر هميشه همراهم بودند. به اضافه عينك آفتابي و سايه­بان.

روحاني كاروان در جايي كه در مسجدالنبي قرار گذاشته بوديم ايستاده بود تا بچه­ها جمع شوند.

 

كنار «باب الرحمه و باب السلام» ايستاديم و حاج آقا توضيحاتي داد:

«مزار پدر پيامبر، عبدالله بن عبدالمطلب در زير يكي از اين ستون­ها قرار دارد (ستون را با دست نشان داد) و جايش دقيق مشخص نيست. (كم­كم فهميدم همه چيز در اينجا در فضاي محدوده­ها سير مي­كند و حفظ همين محدوده­ها هم خودش نعمت بزرگي است.) تا قبل از توسعه مسجدالنبي، اين مزار در ميان بازار قرار داشته و داراي بارگاهي هم بوده.

 

بين اهل سنت اعتقاد عجيبي درباره مشرك بودن عبدالله هست و به همين خاطر نشاني از مزارش به جا نگذاشته­اند. در حالي كه شيعه معتقد است اجداد پيامبر نسل اندر نسل يكتاپرست و پيرو دين حنيف(دين حضرت ابراهيم(ع)) بوده­اند.»

 

 

صبح ...كنار پنجره هاي بقيع

 

گروه حركت كرد. به سمت بقيع رفتيم كه درهايش هميشه در اين وقت صبح بسته است. كنار ديوار روي زمين نشستيم. سجاده­ها اينجا  هم به دردمان مي­خورند. حاج آقا زيارت را خواند و ما هم. بعد براي استراحت به هتل برگشتيم.

 

...

 

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:12 توسط نیره سلیمی| |

 

ورود به مدینه :

     در طول راه فقط بيابان بود و چند شتر كه خارها را مي­چريدند. پمپ بنزين­ها به صورت عجيبي خلوت بودند. بيشترشان بدون حتي يك ماشين يا حداكثر با يك يا دو تا. خيلي تعجب كردم. يك شهربازي هم ديدم.

موبايل طاهره با آهنگ­هاي شجريانش همدمم شده بود.

حدود ساعت يك و ربع به حريم مدينه رسيديم.

حاج آقا مناره­هاي مسجدالنبي را نشانمان داد كه بين ساختمان­هاي ديگر مثل نگين مي­درخشيدند. اشتياقمان شعله­ورتر شد. همه از شادي اشك مي­ريختند.

 

                                      

نقطه هاي نوراني

 

ساعت از نه گذشته بود که به هتل رسيديم. «جوهرة العاصمه» طاهره مي­گفت يعني جواهر پايتخت. (جوهر معرب گوهر خودمان است!) هيچ­كس از ورودمان استقبال نكرد. ساك­ها زودتر رسيده بود. گذاشتيمشان در اتاق و براي شام رفتيم. دير رسيده بوديم و شام نمي­دادند. توضيح داديم كه اولين شب حضورمان در مدينه است.

                              

                                             

جوهره العاصمه

 

بعد از شام و نماز براي شركت در جشن ميلاد فاطمه(س) به غذاخوري رفتيم. مدير ثابت هتل و مدير ايراني هر كدام جداگانه هدايايي براي كساني كه نام فاطمه و زهرا داشتند در نظر گرفته بودند. شكلات فراوان بود و تقريبا همه­شان ايراني. بچه­ها آورده بودند. بستني هم دادند كه توليد عربستان و در مقايسه با بستني­هاي خودمان خيلي بي­مزه بود و اصلا انگار ذائقه عرب­ها در لبنيات خيلي با ما فرق مي­كند چون دوغ­هايشان هم فوق­العاده شيرين بود! عجيب­تر اينكه نه تاريخ تولبد و مصرف داشتند نه قيمت. اما بستني قيفي را پايين هتل دو ريال مي­دادند. امتحان نكردم. فكر كردم جلوي عرب­ها بستني قيفي خوردن زشت است!

 

                                      

جشن حضرت زهرا (س)

 

خيلي خسته بودم. بيش از حد توصيف. ساعت 11 که جشن تمام شد تصميم داشتم به اتاق برگردم ولي يك مشكل عجيب برايم پيش آمده بود.

 

شمارۀ اتاق را فراموش كرده بودم! هر طور به ذهنم فشار مي­آوردم يادم نمي­آمد. كارتم را جا گذاشته بودم.

 

روي كارت علاوه بر مشخصات و مليت، شمارۀ اتاق­هاي مكه و مدينه نوشته شده بود. مدتي سرگردان بودم. به اتاق رئيس كاروان سر زدم. باز نكردند. هم عصباني هم خسته و ناراحت. چند بار دم در اتاق­هاي مختلف رفتم ولي جرأت نكردم در بزنم. يك بار كه در زدم دختري با چشم­هاي پف كرده دم در آمد و كلي شرمنده شدم. فكر خستگي بچه­ها را مي­كردم و در نمي­زدم که مجبور شدم به طبقه همكف بروم و بپرسم. اول به رزروشن مراجعه كردم و او عامل ايراني را نشانم داد. زني اصفهاني ايستاده بود و به جاي دلجويي از وضع پريشانم زخم زبان و نيش و كنايه بارم كرد. حرف­هاي آزاردهنده­اش و اصراري كه در ادامه آن­ها داشت اشكم را درآورد. او جزء يكي، دو كارواني بود كه آزاد آمده بودند و در هتل اقامت داشتند. بقيه هتل در اختيار كاروان­هاي دانشجويي بود.

 

با چشم­هاي پر از اشك سراغ راهنماي ايراني رفتم. پرسيد:

- از كي دنبال اتاق مي­گردي!     

- از وقتي كه جشن تموم شد!

- ولي جشن كه يه ساعت پيش تموم شد!

يعني يك ساعت گذشته بود؟ به اتاق رئيس كاروان زنگ زد و حضرت آقا اين بار مجبور به پاسخ­گويي شد.

اشك­هايم را پاك كردم و به اتاق رفتم. بچه­ها هنوز بيدار بودند. پرسيدند: جشن چطور بود؟

 - خوب. براتون شكلات آوردم!

تصور مي­كنم شمارۀ اين اتاق هيچ­وقت يادم نرود. 1219!

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:52 توسط نیره سلیمی| |

 

در سالن انتظار تابلويي به زبان­هاي مختلف (و از جمله فارسي) ورودمان را خوش آمد مي­گفت. نشستيم. نمي­دانستم قرار است چقدر در فرودگاه معطل شويم. رفتيم براي وضو . دستشويي فرودگاه اصلا متناسب با فرودگاهي با آن اهميت نبود. فقط سه تا دستشويي، يكي فرنگي و در نتيجه براي ايراني ها غير قابل استفاده. وضع روشويي­ها هم بهتر نبود. بدون صابون و با پايه كوتاه و مناسب براي وضو گرفتن اهل سنت. خانم­هايي كه هم­پرواز ما، اما در كاروان ديگري بودند و سابقه سفر قبلي داشتند، از فرودگاه مدينه تعريف كردند.

 

بعد از مدت زيادي معطلي وضو گرفتيم و نمازمان را در نماز خانه كوچك مجاور خوانديم. با دستمال كاغذي به جاي مهر. كمي بعد، صداي اذان روحاني كاروان ما را به خود آورد. منظره جالبي بود. روحاني عباي خود را روي زمين پهن كرده­بود و بقيه هم پشت سرش اقتدا كرده بودند. بعضي روي زمين و بعضي روي سجاده­هاي اهدايي. كاركنان فرودگاه با تعجب نگاه مي­كردند .    

                   

نماز جماعت

  

                                                

بعد از نماز وارد قسمت اصلي فرودگاه شديم. گذرنامه ما مهر عربستان سعودي خورد. آن­جا هم مدتي معطل شديم بي­دليل خاصي. چند نفر از عرب­ها روي فرش نماز مي­خواندند و يك محراب كوچك هم كه گويا چوبي بود روبرويشان.

 

                                  

نمای داخلی فرودگاه

 

 

                             

من و طاهره در فرودگاه جده

 

 

 

خيلي دوست داشتم جده را ببينم ولي فرودگاه كاملا بيرون شهر است. قبر مادر بزرگ همه­مان، حوا، وجه تسميه­اش است. حدود سه و نيم حركت كرديم، به سمت مدينه. كمي بعد به استراحتگاه ساسكو رسيديم براي صرف مجدد نهار! بار اولش در هواپيما بود و زياد اشتها نداشتم.

                             

 

ساسکو

 

 

بعضي از كاركنان آن­جا فارسي مي­دانستند، خيلي خوب. از يكي­شان پرسيدم. گفت: «من اهل پاكستان هستم.»

اين استراحتگاه بيشتر يا فقط مورد استفاده ايرانيان است. پس از نهار به سمت اتوبوس­هايمان رفتيم. اين سه اتوبوس تا انتهاي سفر همراهمان بودند.

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:57 توسط نیره سلیمی| |


Design By : Night Skin