تبليغاتX
همقدم با هاجر




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


همقدم با هاجر

 

پرواز دو ساعت و چهل و پنج دقيقه طول كشيد. با وجود خستگي و بي­خوابي، شوق اجازه نمي­داد بخوابم. نزديك مدينه كه رسيديم خلبان وضعيت را اعلام كرد. اصلا باورمان نمي­شد كه تا شب به مدينه مي­رسيم.

 

لحظه دیدار نزدیک است...

 

يك ربع قبل از فرود، هواپيما تكان­هاي شديدي داشت آن­قدر كه من و يك دختر ديگر نزديك بود حالمان بد شود. سرگيجه داشتم. با اين كه سابقه­ي به هم خوردن تعادل نداشتم. هواپيما ساعت يك و سي دقيقه در فرودگاه جده به زمين نشست. در هواپيما ساعتمان را با وقت محلي عربستان تنظيم كرديم. ساعت عربستان نيم ساعت با ايران تفاوت دارد و اين به خاطر جلو نكشيدن ساعت تابستاني در ايران است. اختلاف ساعت سال­هاي گذشته يك ساعت و نيم بوده.

به محض ورود، دو تا SMS از طرف مخابرات دولت سعودي دريافت كرديم به عنوان خوشامدگويي.

فرودگاه جده ساختمان جالبي دارد. از دور شبيه چترهاي به­هم­پيوستۀ باز است. ديوار ندارد. از در هواپيما كه بيرون رفتيم هواي گرم و شرجي ازمان پذيرايي كرد. (جده نزديك درياست).

 

نمای بیرونی فرودگاه

 

سوار اتوبوس­ها شديم. يك جمله جالب به چشم مي­خورد. يك توصيه براي همين مسير كوتاه: «المقاعده النساء و للکبار السن فقط». (صندلي­ها فقط براي زنان و سالمندان است.)

 

...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:57 توسط نیره سلیمی| |

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:20 توسط نیره سلیمی| |

 

خداحافظی :

دهم تير بعد از تبديل پول­ها به ارز در بانک ملّي، به پژوهشگاه رفتم. امتحان سمينار بود. از دکتر رادفر و بچّه­ها خداحافظي کردم. از آن روز خداحافظي­ها شروع شد. اقوام نزديک و بعضي از دوستان را حضوري رفتم. بعضي­ها با SMS، بعضي با تلفن و بعضي هم با ايميل.

از بيشتر فاميل پدري در خانة مادربزرگ خداحافظي کردم. مادربزرگ هم عازم بود و همه آنجا جمع بودند.

روز يازدهم مامان، بچّه­هاي عمو را براي نهار دعوت کرده بود. چند روزي مي­شد که عمو و زن­عمو و مادربزرگ، دايي و دخترعمو همگي رفته بودند.

به مهدي ( پسرعموم ) گفتم عکس­هاي سفر پارسالش را برايم بياورد. يک CD آورد و نشستم به تماشا. يعني من تا دو روز ديگر آنجا بودم؟ رضا گوشي­اش را امانت داد ببرم براي عکس گرفتن... تا هر قدر که دلم بخواهد...

به شدت کمبود وقت داشتم و خدا را شکر مي­کردم که امتحانم عقب افتاده.

شب قبل از پرواز فاميل خانه­مان جمع شدند. تو راهي­هاي رنگارنگشان حسابي شرمنده­ام کرد. ساعت از نيمه­شب گذشته بود که خانه کاملا خالي شد و رفتم که بخوابم. ولي تا صبح خوابم نبرد. هم استرس و هم يک حس خيلي بد که شايد اسمش ناباوري بود. تمام تنم بي­حس بود. دوست داشتم فقط دراز بکشم.

صبح ساعت پنج بيدار که نه، از رخت­خواب بلند شدم. نماز و صبحانه­اي مختصر. مامان چند بار از زير قرآن ردم کرد و زري ( دختر خاله ام ) فيلم گرفت. راه افتاديم. ما بوديم و محمددايي و زن­دايي و خانوادة خاله و فخري.

ساعت شش فرودگاه بوديم. از رئيس کاروان مدارکمان را گرفتيم. ايستادن بيخودي خسته­مان مي­کرد. در سالن شمارة دو منتظر نشستيم. مرضيه ( دختر عموم ) و زن­عمو هم آمدند.

بچه ها را که ديدم فهميدم براي آن ها اين­قدر همراه نيامده است. طاهره را معرفي کردم.  

چند بار از اقوام خواهش کردم بروند و معطّل نشوند اما قبول نکردند. ساعت نه يک­بار ديگر خداحافظي و تشکّر. به سالن انتظار پرواز رفتيم. قرآن، کيف دستي و جانماز هديه گرفتيم. يک ساعتي که آن­جا بوديم تماشاي فروشگاه تنها تفريحمان بود. تقريبا همه چيز فروخته مي­شد. لباس مردانه، صنايع دستي، فرش، پسته و حتي سيگارهاي خارجي.

 

                                     

سالن انتظار پرواز

 

                                        

بفرما سيگار!!!

 

                                     

 

ساعت ده وارد هواپيما شديم.  

هواپيما ساعت ده و چهل و پنج دقيقه بلند شد.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:4 توسط نیره سلیمی| |

 

جلسات کاروان :

از جلسه که برگشتم به فکر وام افتادم. چهارشنبه 23 خرداد رفتم ستاد عمرة دانشجويي براي گرفتن معرفي­نامة وام. آن­جا فهميدم معرفي­نامه را به ما نمي­دهند و عامل (يعني آقاي حسيني­نژاد) بايد مي­گرفته! خيلي عصباني و خسته بودم. اشکم داشت در مي­آمد! زنگ زدم به آقاي حسيني­نژاد و دعوا کردم! به نظرم مي­آمد در انجام وظيفه­اش کوتاهي کرده. بعد فهميدم امسال اولين سالي ست که به دانشجويان وام مي­دهند و بندة خدا روحش هم خبر نداشته که بايد برود دنبال اين کار. با هزار خجالت حلاليت گرفتم.

 

وام دو سه روزي وقتم را گرفت. امتحانات شروع شده بود و فرصت کافي نداشتم. شده بودم مثل عروسک کوکي و شايد هم، نمي دانم مثل خيلي چيزهاي ديگر... دائم در حال دويدن و اضطراب..

 

جلسة دوم کاروان پنج­شنبه هفتم تير بود. امتحان مرزبان­نامه داشتم. بعد از امتحان با طاهره خودمان را رسانديم. مدير کاروان تا مرا ديد گفت:

-               شما هفتة پيش چادر دريافت کرده­ايد؟

-               بله

-               پس چرا نپوشيديد؟

-                

چيزي نگفتم. رفتم داخل سالن (جلسة اول در نمازخانه برگزار شده بود! روي زمين! قرار بود يک خانم دکتر بيايد و صحبت کند که نيامد و من تصور مي­کنم براي کاهش­دادن هزينه­ها بوده!) آقاي يوسفي(روحاني کاروان ما) که مي­گفتند دکترا دارد (فلسفه؟) صحبت مي­کرد، دربارة وضعيت جغرافيايي، فرهنگي، اقتصادي، وضع زنان و... در عربستان. چند نکته از حرف­هايش يادم مانده:

«آل سعود و آل وهّاب، دو خانداني هستند که زمام کارها را در دست دارند. کارهاي اجرايي در دست آل سعود و کارهاي مذهبي (وزارت حج، وزارت امر به معروف و...) در دست آل وهّاب است و به نوعي تقسيم قدرت کرده­اند...»

 

مهم­ترين نکته­اي که همة ما را به آن­جا کشانده بود ساعت پرواز بود که به گفتة مدير کاروان سرّي بود و نبايد گفته مي­شد! فقط گفتند ساعت شش صبح روز 13 تير آن­جا باشيم. يک ليست هم بود براي آن­هايي که بسته مرسولات فرهنگي دريافت نکرده بودند. من هم اسمم را نوشتم...

امتحان آخرم روز پرواز بود. قبلا با آقاي اعتمادي (در مديريت تحصيلات تکميلي) صحبت کرده بودم و قرار شده بود اگر پرواز شب بود صبح امتحانم را بدهم.

...

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:35 توسط نیره سلیمی| |

 

جلسات کاروان :

 

 

مدتي از فرستادن مدارک گذشته بود ولي هيچ خبري نمي­شد. يکي دو ماه انتظار برايم نوعي حالت شک و ترديد به وجود آورده بود. آقاي حسيني­نژاد مي­گفت: «هر سال دانشجوها نصف هزينه را اسفندماه واريز مي­کنند» و از آنجا که به من اطلاع نداده بودند خيلي نگران بودم. ضمن اين که به جاي يکي از آقايان جايگزين شده بودم و نام يک دانشجوي پسر در ليست ذخيره­ها بود!

 

جمعه 10 خرداد ماه انتظار به پايان رسيد و اطّلاع دادند براي واريز پول . تا يکشنبه فرصت داشتم.

با بابا رفتم که آنجا يک آشنا ديدم. خيلي ساده پرسيد:

-               اينجا چيکار مي­کني؟

-               اومدم براي ثبت نام عمرة دانشجويي!

-               کدوم کاروان؟

-               لطفي­نسب .

-               منم لطفي نسبم. چه خوب!

 

خوشحال شدم که آشنا پيدا کردم. آشنايي که حتي اسمش را هم نمي­دانستم، از ورودي­هاي سال­هاي بعد ما در علامه بود و فقط از چهره مي­شناختمش...

از آن روز به بعد مامان از سفر من خاطر جمع شد و شروع به تهية تدارکات سفر کرد: لباس احرام، چادر و... که من ترجيح دادم از چادر ملّي استفاده کنم.

 

***

 

اولين جلسة کاروان روز 18 خرداد در دانشگاه تربيت معلّم بود. حضور در آن  جلسه برايم خوشحالي چندبرابر به همراه داشت چون يک آشناي واقعي ديدم: زهرا شهسواري؛ عضو فعال جهاد دانشگاهي و همسفر قديمي اردوي مشهد در سال 83.

 

درجلسات کاروان نکته­اي که خيلي تأکيد مي­شد مسائل بهداشتي بانوان بود که تکرار بيش از اندازه­اش به نظرم زننده مي­آمد ولي بعد در طول سفر فهميدم بيخود نبوده! خيلي از بچّه­ها دچار مشکل شدند...

 

يک چادر، يک قواره پارچه براي مقنعه يا روسري و يک کيف از طرف نهاد رهبري هديه گرفتيم. با اين توضيح که حضور با چادر الزامي ست. من همان روز هم با چادر رفته بودم. خيلي از دخترها با مانتو بودند. خيلي­ها از راه­هاي دور با خانواده­هايشان آمده بودند. ايستگاه­هاي پروازي محدود بود و بچّه­ها ناچار شده بودند از اراک، بروجرد و... تهران را انتخاب کنند.

 

      فرم­هايي دادند براي انتخاب هم­اتاقي­ها. اتاق­ها سه نفره بود و طاهره در اتاق کناري ما افتاد. با سحر و مرضيه. من و زهرا و ياسمن با هم بوديم.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:41 توسط نیره سلیمی| |

 

گذرنامه :

 

گذرنامه خودش هفت­خواني بود. صبح زود رفتم که اولين نفر باشم. ديدم چند نفري ايستاده­اند. ساعت هفت و نيم در باز شد و جمعيت (که هر لحظه بيشتر مي­شدند) هجوم بردند داخل ساختمان. مدّتي طول کشيد تا بين آن شلوغي فهميدم بايد چه­کار کنم. يک تکه کاغذ که مدارک لازم رويش نوشته شده بود را گرفتم و رفتم بيرون.

تا ظهر در پست و بانک معطل شدم. پرونده­ام تکميل شد ولي ازدحام جمعيت آن­قدر بود که افسر فرصت نمي­کرد همه را ببيند. و مدارک را تحويل بگيرد.

 

پنج­شنبه صبح دوباره رفتم. يک آقاي ميانسال اطو کشيده کاغذي در دست داشت و اسم مي­نوشت. ما هم نوشتيم. باز هم همان اوضاع و شلوغي. چندتايي از آقايان که عصباني شده بودند داد و بيداد راه انداختند. يکي­شان همان آقاي اطو کشيده بود و به افسر که خانم هم بود توهين مي­کرد. آن­جا بود که معناي ضرب المثل «آدمي مخفي ست در زير زبان» را فهميدم.

از چهارشنبه تا شنبه معطّل شدم براي کاري که نيم­ساعت هم وقت نمي­خواست .

 

بعدها، يک روز که براي دريافت وام براي همين سفر به بانک رفته بودم آن افسر خانم را ديدم. او هم مثل افسر هاي قبلي به خاطر شلوغي و سنگيني کار از آن­جا رفته بود. دربارة مجوز براي دفتر پليس پرسيدم و پاسخ داد سخت­گيري زياد است و بايد بازنشستة نيروي انتظامي باشد و...، و اين در حالي ست که  شهرستان شهريار با اين همه جمعيت فقط يکي دارد.

 

در دفتر سعي مي­کرديم وقت­کشي کنيم تا نوبتمان شود. پيرزني کنار من نشسته بود که صورتش پر از چين و چروک بود. بندة خدا سواد نداشت. مدارکش را داد تا ببينم. شناسنامه­اش را نگاه کردم. متولد 33 بود! شاخ درآوردم! توي دلم گفتم: «اين که هم سن مامان منه!» صفحة بعد معمّا را حل کرد. يازده­ تا بچّه داشت. شوهرش هم فوت شده بود. خيلي برايش ناراحت شدم. آمده بود براي سفر کربلا گذرنامه بگيرد.

سر صحبت را باز کردم. مي­گفت فقط دوتا از بچّه­ها سر و سامان گرفته­اند و نمي­تواند برود مکّه.

نوبتش که شد افسر گفت: «مادر بايد آقاتون بياد امضا بده»

زن ساکتِ ساکت بود.

 افسر صفحه بعد را نگاه کرد: «آهان... آقاتون فوت شده...»

دختر جواني روبرويم بود و مي­خواست برود سوريه. عمّه­اش مهمان مي­بردش.

تقريبا همه­شان همين­طور بودند. براي زيارت گذرنامه مي­گرفتند. ياد گذشتة طلايي تمدن اسلامي و سفرنامه­هايي که از آن قرون به يادگار مانده، مثل ناصرخسرو و ابن بطوطه افتادم، و اين که بعدها با پيشرفت اروپايي­ها تاريخ ادبيات پر شد از سفرنامه­هاي سياحان اروپايي.

حالا هم سفرهاي مردم ما بيشتر براي زيارت است، کاري که همه در طول زندگي­شان خود را موظف مي­دانند حداقل يکبار انجام دهند. 

 

گذرنامه يک هفتة بعد آمده شد ولي باز عکس سياه و سفيد خواسته بودند و امان از اين کاغذ بازي­ها!

باز دويدن و خواهش و نشستن پشت در بستة عکاسي و يک­ساعت ماندن در عکاسي و برگشت به پست و بسته بودن و فردا صبح با پست پيشتاز پست کردن! 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:19 توسط نیره سلیمی| |

 

قرعه کشی :

 

تا قبل از اين که پدر و مادرم خانة خدا را زيارت کنند در قرعه­کشي عمرة دانشجويي ثبت نام نمي­کردم. تا اين که به خواست خدا سال 83 مشّرف شدند براي تمتّع. آن سال اسمم در نيامد. سال بعد، بهمن، فارغ­التحصيل مي­شدم و زمان اعزام، دانشجو نبودم؛ ثبت نامم نکردند.

 

سال 85 کارشناسي ارشد پذيرفته شدم و چند بار از آقاي حسيني­نژاد (مسئول امور دانشجويي پژوهشگاه) دربارة عمرة دانشجويي پرسيدم. امسال اطلاعيه، ديرتر از سال­هاي قبل آمد؛ حدود ده روز.

 

ششم اسفند 85 بود که مدارکم را براي تحويل بردم. من اولين نفري بودم که ثبت نام مي­کردم (البته از خانم­ها) و سهمية خانم­ها يک نفر بود و من مدام پي­گير اين که آيا فرد ديگري هم ثبت نام کرده است يا خير؟ تا اينکه يکي دو روز بعد دانشجويي به نام «طاهره گودرزي» نام­نويسي کرد.

 

طاهره را آن موقع نمي­شناختم امّا بعدها يکي از بهترين دوستانم شد. انسيه که طبق معمول اخبار موثّقي از بچّه­ها داشت گفت که طاهره از بچّه­هاي ادبيات عرب است و مثل خودمان ورودي امسال. يک روز اتفاقي در سلف ديدمش. دختر محجوبي به نظرم آمد.

 

روز قرعه­کشي نزديک و نزديک­تر مي­شد. دلهره داشتم و خيلي اميدوار بودم. 50 درصد شانس، کم نبود.

صبح سه­شنبه 8 اسفند چندبار به آقاي حسيني نژاد زنگ زدم ولي از بخت بد نمي­دانم چرا قرعه­کشي عقب مي­افتاد؟

 

ساعت 2 و بيست دقيقة بعد از ظهر قرعه­کشي به صورت خيلي خودماني و سنتي انجام شده بود. آن طور که بعدها از طاهره شنيدم گويا چند دقيقه­اي قبل از قرعه­کشي خانمي که از بچّه­هاي دکتري زبان­شناسي بود، اسمش را تحويل آقاي حسيني­نژاد داده بود و او هم وارد قرعه­کشي کرده بودش، در حالي که مدارک او ناقص بود و دير هم آورده بود و البته اتفاقا نام آن خانم از کيسه بيرون مي­آيد. طاهره اعتراض مي­کند و قرار بر تکرار قرعه­کشي مي­گذارند، بيشتر به خاطر اينکه نام خانم­ها و آقايان را با هم در کيسه ريخته بودند در حالي که بايد جدا قرعه­کشي مي­شد.

 

عصر آن روز به آقاي حسيني­نژاد زنگ زدم و با حرارت پرسيدم:

-         آقاي حسيني­نژاد! چي شد؟

صدايي سرد از آن طرف پاسخ داد:

-         اسم شما در نيومده!

يک تکّه يخ شدم. با خودم گفتم: «يعني خدايا از بين دو نفر هم...؟» اميدم به کلّي نااميد شده­ بود. ديگر حتّي دوست نداشتم در موردش فکر بکنم. ولي با اين وجود خودش سراغم مي­آمد. نمي­دانستم چه کار کنم.

 

***

 

چند وقتي که گذشت يکي از آقاياني که اسمش درآمده بود گفت قصد انصراف دادن دارد. روزنة اميدي در دلم پيدا شد. اما بعدا مطّلع شدم آقاي حسيني­نژاد نام آن خانم را جايگزين کرده...

 

اواخر فروردين يک روز که از دانشگاه مي­آمدم بابا گفت:

-         نيره يه خبر خوب!

چند تا حدس زدم که همه­شان غلط از آب درآمدند.

بابا گفت: «زنگ زدند براي عمرة دانشجويي...»

 

روز بعد مدارک را تحويل گرفتم و فرستادم. آقاي حسيني­نژاد قبل از دادن مدارک باز زنگ زد و از آقاي ... پرسيد تا مطمئن شود.

 

روزهاي بعد رفتم دنبال گذرنامه. بايد تا اواخر اسفند فرستاده مي­شد و حالا يک ماه دير شده بود. خيلي عجله داشتم.

 

...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 10:9 توسط نیره سلیمی| |

 

عادت دارم در سفرها ، و معمولا در اولین سفر به هر جا ، دفتری بر می

 

دارم و دیده ها و شنیده ها را یادداشت می کنم . سفر حج هم از این 

 

قاعده مستثنی نبود . سفر نامه حاصل تنظیم گزارش های روزانه آن 

 

دفترچه است .

 

ان شاءالله به مرور در این وبلاگ درج خواهد شد .

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 10:2 توسط نیره سلیمی| |

 

 

عید غدیر بر همه عاشقان ولایت مبارک باد

 

 

برای خواندن متن فارسی خطبه غدیر

 

 اینجا را کلیک کنید

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 11:55 توسط نیره سلیمی| |


Design By : Night Skin