|
دیروز مراسم اختتامیه جشنواره تولدی نو در باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران برگزار شد.این تالار خاطره های زیادی را برایم تداعی می کرد...یاد همایش مولانا در آذر 82 و سخنرانی دکتر سروش افتادم ... وما که با چه شوقی برای دیدن دکتر رفته بودیم...بگذریم.
پس از قرائت قرآن و خواندن سرود ملی کشورمان، آقای دلاور نژاد (دبیر جشنواره) صحبت کرد و مراسم ادامه داشت تا زمان معرفی برنده ها... برندگان بخش اینترنتی از همه زودتر معرفی شدند...
وبلاگ "سکر" رتبه اول، وبلاگهای" همقدم با هاجر" و" آیههای اشک" به طور مشترک رتبه دوم و وبلاگ "در احوالات سفر عمره " رتبه سوم و وبلاگ " حاج حمید" رتبه چهارم را به خود اختصاص دادند.
جالب بود که از بین برندگان فقط وبلاگ حاج حمید را نمی شناختم...بقیه از دوستان بودند...لطف دیدار خانم سکر هم نصیب شد...
از همه مهم تر ، شوق و توفیق دوباره زیارت خانه خدا... خدایا شکرت...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:4 توسط نیره سلیمی
|
وقتی برای احرام به مسجد شجره می رفتیم همه حسی غریب داشتیم...هم شاد بودیم که محرم می شویم و امید داشتیم که لبیکمان بی پاسخ نماند...هم دلتنگ از این که به خوبی از فرصت استفاده نکردیم و مهمان خوبی برای رسول خدا (ص) و فرزندانش نبودیم...
اما آخرین روزمکه همه دلتنگ و اندوهگین بودیم...دل کندن از کعبه بی نهایت دشوار بود...شوقی برای خانه خود نداشتیم چرا که خانه و صاحب خانه بهتری یافته بودیم...طواف وداع را انجام دادیم و با چشمان اشکبار برای آخرین بار به تماشای کعبه نشستیم... در دل از خدا خواستم کمکم کند...هو الذی انزل السکینۀ فی قلوب موءمنین...و به راستی اگر این آرامش،با وجود گناهان فراوان و شرمندگی، نمی آمد با آن اندوه بی نهایت چه می کردیم؟...
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 23:30 توسط نیره سلیمی
|
در مکه و مدینه به توصیه روحانی کاروانمان، حاج آقا یوسفی، نماز مغرب را پس از خواندن جماعت دوباره می خواندیم...آن روز ها نمی دانستم حکمت این کار چیست، تا این که از دوستانی که در ماه مبارک رمضان عازم این سفر شده و توفیق افطار در حرمین شریفین را داشتند ، شنیدم که وقت شرعی اذان مغرب آن ها با شیعیان متفاوت است و جور دیگری محاسبه می کنند ، در واقع مغرب واقعی چند دقیقه ای پس از اذان مغرب آن هاست ، دوستان هم بنا بر همین توصیه چند دقیقه ای صبر کرده و از دید مامورینی که به زور می خواهند به زائران افطاری بخورانند دور می شدند و سپس افطار می کردند ...
پی نوشت:در شب های قدر التماس دعا دارم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 5:51 توسط نیره سلیمی
|
چند دقیقه ای بیشتر به نماز نمانده...خودم را دوان دوان به مسجد النبی می رسانم...زنان روبنده دار مشغول کشیدن روبان های قرمز هستند و نمی گذارند کسی در مسیر بایستد...و من بیرون روبان مانده ام...با خودم فکر می کنم ممکن است قبل از این که جایی پیدا کنم نماز شروع شود... کنار یک سری از کلمن های آب کمی جا پیدا می کنم و به سختی خودم را جا می دهم...زمین مرطوب است ، بچه ها از لیوانشان آب می ریزند... ناگهان دستی را بر شانه ام حس می کنم...زنی عرب است که به من اشاره می کند میانشان بروم...با این که جایشان تنگ بود فشرده تر شدند تا برایم جا باز کنند... نمی توانم تشکر کنم اما می دانم در نگاهم حس قدردانی را می خواند.... این نماز برایم خاطره می شود...یکی از شیرین ترین نماز هایی که در مسجد النبی خواندم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 22:3 توسط نیره سلیمی
|
|
نوشته های پیشین
۞ آبان 1387 ۞ شهریور 1387 ۞ مرداد 1387 ۞ تیر 1387 ۞ خرداد 1387 ۞ فروردین 1387 ۞ اسفند 1386 ۞ بهمن 1386 ۞ دی 1386 ۞ آذر 1386
پیوندها
۞ تولدی نو ۞ عمره فقط دانشجویی ۞ قرار شبانه ۞ الهی دورت بگردم ۞ آیه های اشک ۞ شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي ۞ نایب الزیاره ۞ دیار یار ۞ سرگشته |