تبليغاتX
همقدم با هاجر
 

 

 

یک ساله شدیم...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:37  توسط نیره سلیمی  | 

 

شبی که به مدینه می رسیم شب میلاد فاطمه(س) است...شور و هیجان و جشن که البته ما به خاطر خستگی نمی توانیم زیاد بهره ببریم... فردا شب هم بچه ها  در جلسه کاروان جشن کوچکی می گیرند... اولین بار در این سفر حسرت می خورم که ای کاش شکلات با خودم آورده بودم...

 

در مسجد النبی، نزدیک به خانه فاطمه (س) می نشینم و فکر می کنم به فاطمه و به مزار پنهانش و این که شاید نزدیک تر از آن باشد که فکرش را می کنم...سرم را روی زمین می گذارم و به سقف مجلل مسجد خیره می شوم...باز سقف حصیری مسجد پیامبر(ص) یادم می آید...

دختری سفید پوش مرا به خود می آورد ، دانه دانه خم می شود و برای همه شکلات می گذارد...نذر فاطمه (س) است...از کیفش می فهمم که او هم دانشجوست...لبخندی رد و بدل می شود و می رود...

 

یکی دو روز بعد که به مسجد شیعیان می رویم هنوز تزئینات مسجد برای ولادت فاطمه(س) برجاست...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:56  توسط نیره سلیمی  | 

امروز مطلبی را در جایی خواندم که به شدت مراسم حج مسلمانان را مورد نقد قرار داده بود
در نهایت هم به شعر معروف مولانا اشاره کرده بود و عنوان مطلبش را هم مانند من از همان شعر گرفته بود

در قسمت نظرات آن متن هم نظرات جالبی خوانده می شد که البته خواندنش را توصیه می کنم
هرچند که گاهی به جای عمق دادن و بحث سلیم کردن به فحاشی و توهین به هم پرداخته‌اند

وقتی آن مطلب را خواندم خیلی به فکر فرو رفتم
به شعر مولوی فکر کردم
و برداشتی که این نوشته از آن شعر کرده بود

به این فکر کردم که خود مولوی چقدر قشنگ گفته که: «هر کسی از ظن خود شد یار من»

وقتی نگاه‌ها جور دیگری باشد
وقتی باورها به شکل دیگری رشد یافته باشد
برداشت‌ها حتی از آموزه‌های مذهبی متفاوت می‌شوند
ما را پیش‌فرض‌هایمان احاطه‌کرده‌اند...
همه‌مان به شدت اسیر این پیش‌فرض‌هاییم و ظن‌ها...

به راستی منظور مولوی از این غزل بلند چیست؟
بهتر است بپرسم برداشت شما (براساس پیش‌فرض‌هایتان!) از این شعر چیست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 18:7  توسط نیره سلیمی  | 

 

 

علي مولاي مظلومان عالم

 

 

بگو از نارفيقان چون بنالم

از آن شامي که سر در چاه کردي

 

 

مرا از درد خويش آگاه کردي

طنين ناله در افلاک افتاد

 

 

 تمام آسمان بر خاک افتاد

 

 

 

 

کدامين شب از آن شب تيره تر بود

 

 

    که زهرا حايل ديوار و در بود

زمان بر سينه خود سنگ مي کوفت

 

 

  زمين از داغ زهرا شعله ور بود

تو مي ديدي ولي لب بسته بودي

 

 

 که آيين محمد در خطر بود

عطش نوشان کوفی زهرکامند

 

 

که حتی کوثر آنجا بی اثر بود

گلويت استخواني اتشين داشت

 

 

و فريادت فقط در چشم تر بود؟

 

 
 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 13:1  توسط نیره سلیمی  |