همقدم با هاجر
دوسال پیش وقتی از عمره دانشجویی برگشتم یادداشت های سفر را به صورت یک سفرنامه با عنوان همقدم با هاجر تنظیم کردم.مدتی بعد متوجه شدم ستاد عمره جشنواره ای به نام تولدی نو برگزار می کند.به این ترتیب وبلاگ همقدم با هاجر به دنیا آمد. بی برنامگی های جشنواره را در این پست وبلاگ شرح داده ام که به خواندنش می ارزد. آبان ماه پارسال بود که خبر دوم شدنم رو تو بخش وبلاگ نویسی جشنواره شنیدم.البته وبلاگ من و وبلاگ آیه های اشک مشترکا دوم شدند. چقدر اون روزا شاد بودم و خام! شاد از بابت برنده شدن و خام بخاطر باور کردن وعده های دورغ...هرگز فراموش نمی کنم آقای... (رئیس ستاد عمره) پشت بلندگو گفت به همسران برندگانی که متاهل هستند سهمیه داده می شود. این در کنار وعده اعطای سهمیه عمره به داوران جشنواره بود. تلاش من از همون روزی که لوح تقدیر جشنواره رو گرفتم شروع شد. اول به ستاد جشنواره مراجعه کردم و بعد ستاد عمره دانشجویی.خیلی زود گفتند از سهمیه خبری نیست و باید تنها بروید. ناامید نشدم. چون پای یک خواب عجیب و یک قول در میان بود و می گفتم: مرده و قولش... بدون اغراق حدود پنجاه بار این مسیر را رفتم...از ستاد جشنواره به ستاد عمره و حتی وزارت علوم...انقدر رفتم و آمدم که گاو پیشونی سفید شدم! تو این مدت بارها ناامیدم کردن.یه روز می گفتن: کی به شما گفته سهمیه می دیم؟ بیخود گفته! شما باید زمستون با دخترا مجردی می رفتی... یک بار دیگه هم گفتن: هزینه سفر رو بهت می دیم بی خیال سهمیه شو!آخه جایزه ما سهمیه عمره با نصف هزینه سفر بود.پرس و جو که کردم متوجه شدم هزینه عمره را ۵۰۰ هزار تومن حساب کردن در حالی که همون موقع از همه ۷۵۰ هزار تومن می گرفتن!و چون من شریکی دوم شده بودم ۲۵۰ تومن باید بینمون نصف می شد یعنی نفری ۱۲۵ هزار تومن!به عبارت دیگه اگه سوم می شدم وضعیتم بهتر بود!که البته تا این لحظه همین رو هم نپرداختن!! حتی از نفرات اول که قرار بود رایگان برن کل هزینه رو گرفتن که بعدا بهشون بدن!کدوم بعدا؟الله اعلم!آخه یکی نیست بگه شما که بودجه ندارین بیخود می کنین جشنواره می گیرین! بالاخره قرار شد اردیبهشت با کاروان های متاهلی عازم بشیم و قرار شد اگه کسی انصراف داد خبرمون کنن.اما خبری نشد و بعد از مراجعات مکرر متوجه شدم حتی اسم ما توی لیست انتظار هم نبوده...همه برنامه هامون به هم ریخت... با این وجود رفتیم دنبال گذرنامه که به خاطر مشکل سربازی خودش هفت خوانی بود. وقتی گذرنامه هانی اومد دم در خونه دوباره روز از نو روزی از نو.آقای ...هر روز به بهانه ای از امضا کردن نامه سهمیه ما خودداری می کرد.تا این که بالاخره خرداد ماه نامه امضا شد و اسم ما در کاروان های اساتید که در مرداد اعزام می شوند قرار گرفت. قله دیگه ای که باید فتح می شد وام عمره بود که به دلیل سیاست خصوصی سازی بانک ها واقعا کفش آهنی لازم داشت.هر زور یه بهانه و هر روز یه مدرک جدید! برای نفری۶۰۰ هزار تومن وام ناقابل باید یه ضامن کارمند رسمی که بازنشسته هم نباشه پیدا می کردیم.یعنی دو تا ضامن! که البته با وضعیت استخدامی دولت معلومه که تعداد ضامن ها روز به روز کمتر می شه چون کارمندها بازنشسته می شن و استخدام وجد نداره!به هرکی به ذهنمون رسید رو زدیم و بعد از مدتی دوندگی خوشبختانه موفق نشدیم ضامن پیدا کنیم چون پول وام رو تا زمان اعزام توی حساب مسدود نگه می داشتن و عملا به دردمون نمی خورد... داشتیم برای روز حرکت(۲۱ مرداد) برنامه ریزی می کردیم و حتی یک جلسه هم در کلاس کاروان شرکت کردم تا این که یکی دو روز پیش اعلام کردند: همه زحمت های این چند ماهه به همین سادگی به باد رفت... ای کاش برنده نشده بودم...
| Design By : Night Skin |


